داستانی مرز منطق و احساس
مژههای کم حجمش به آرامی از هم فاصله گرفتند و سفیدی محض را به چشمانش هدیه دادند. گیج بود. احساس سنگینی میکرد. به آرامی گردنش را چرخاند. محتویات اتاق شامل یک میز، صندلی و تخت زیر پایش بودند .چویا مطمئن نبود که خود را نیز جز محتویات اتاق محسوب کند یا خیر. زیرا اطمینان نداشت زنده باشد. آخرین تصویری که در خاطر داشت آن پسر مو سیاه بود که به دستور دازای به او حمله کرد. -هی بالاخره بیدار شدی؟
این مردک کی بدون دیده شدن توسط چشمان تیز چویا وارد شد؟ هرچند او حال حواس درستی نداشت. دازای لبخندی مهربان بر لب داشت. مهربان؟ دازای؟ خب بله. چیزی به اسم تظاهر وجود دارد که از قضا محبوب دازای محسوب میشود. چویا هنوز تصمیم نگرفته بود چه واکنشی نشان دهد اما ناخودآگاهش خشم را برگزید. او عصبی نبود.تنها حسش سردرگمی بود. +من کجام؟ اما با خشم گفت. -لوجیکا. این حجم از بی خیالی دازای موقع ادا کردن جواب، چویا را گیج تر کرد. اما سردرگمی اش به پای اعجابش نرسید. +ها؟ -هوم؟ +ها؟ -هیم؟ چویا پتویش را به سمت او پرت کرد. -هی! +همین الان مسخره بازیت گل کرده؟ من چرا تو لوجیکام؟ -نمیدونم +مگه میشه ندونی؟ -حوصله ندارم تعریف کنم. طولانیه. پس میگم نمیدونم. +آخه یعنی چ- بی خیال. میدونی چیه؟ برو به ج*هنم. این را گفت و رویش را برگرداند. -اینقدر دوست داری همراهیت کنم؟ چویا کمی درنگ کرد تا معنی جمله را بفهمد و به محض درک آن بالشت زیر سرش را هم به طرف پسرک پرت کرد.
--------------------------- چند دقیقهای در حال بحث بودند. یا چند ساعت؟ شاید هم چند روز؟ نمیدانست. تنها چیزی که میدانست این بود که باید بحث را برنده شود. +میدونی چیه؟ اصلا نمیفهمم چرا دارم با یه آدم خودشیفتهی روا*نی بحث میکنم. ترجیح میدم برگردم آفکتوم! اصلا و ابدا ترجیحش چنین نبود. درواقع تمام این ماجراها و نقشه ها برای این بود که به لوجیکا بیاید. هرچند این هدف اولش بود. اهداف مهم تری داشت اما در حال حاضر حتی حضورش در لوجیکا هم کامل نبود. میدانست دیر یا زود دازای او را برمیگرداند. -نمیتونی. +ها؟ دازای چشمانش را در کاسه چرخاند و چویا پیش خودش قول داد روزی چشمانش را از کاسه در بیاورد تا اینقدر وقت و بی وقت برای او گردش نکنند! -نمیتونی برگردی آفکتوم. ابرو های چویا بالا پریدند.
+چرا؟ -خیلی خب ببین از همون اول خیلی خوش شانس بودی که فقط روزایی میاومدی آنیما که روز گشت نبود. اخمی در چهرهی چویا نشست. +روز گشت؟ -آنیما قبلاً واقعا بی صاحاب بود. از اونجاهایی که بالاییا میدونن برا چی استفاده میشه و دقیقا برا همین کاری باهاش ندارن. ولی چند وقت پیش به دلایلی شد ترند فضای مجازی و مردم عادی بعضیاشون اومدن و یه چیزایی فهمیدن. بالاییا هم برای اینکه دهن مردمو ببندن اومدن یه گشت نمایشی گذاشتن. چویا هم فهمید و هم نفهمید. در هر حال ترجیح داد سوالی بپرسد. +پس اگه گشت نمایشیه وقتی بگیرن کسیو ولش میکنن؟ -نه خر*ه. ما تایمی که گشت میدن رو میدونیم برا همین نمایشیه. +نمیفهمم. -خب نفهمی دیگه. چویا دیگر تمام بالشت، پتو و لحاف ها را طرف پسر پرت کرده بود و سلاحی جز دستش نداشت. البته که سلاح مرگباری بود اگر دازای اینقدر خوب جاخالی نمیداد. چویا ناخودآگاه متعجب به مشتش که در هوا معلق مانده بود خیره شد. -دیگه حرکاتت دستم اومده. چویا ابتدا سعی کرد آرامش خود را حفظ کند. بعد از چند ثانیه که متوجه شد غیر ممکن است دوباره شروع به مشت و لگد پراندن کرد. ناگهان وقتی دازای از یکی از مشت هایش جاخالی داد موضوعی را به خاطر آورد. +پس من تا کی اینجا موندگارم؟ -خیلی نیست. امروز گشت زنیه. فردا دیگه میتونی بری. چویا تمام توانش را گذاشت تا چهرهای ناامید به نمایش نگذارد اما اینکه موفق شد یا نه... -دوست داری بمونی؟ موفق نشد. اما محض رضای خدا این چه سوالی بود؟ اگر میگفت آره دازای چه کار برایش میتوانست بکند؟ برایش در لوجیکا خانه میخرید؟ +دوست ندارم به اون آشغال دونی برگردم. -واقعا احمقی. کی حاضره بخاطر چند تا عدد بیخیال حس کلاسیک هنر بشه؟ +کی حاضره به خاطر چند تا خط خطی بی خیال تکنولوژی و آینده شه؟ هر دو میتوانستند جواب بدهند اما قطعا پرسش هر دو برای جواب گرفتن مطرح نشده بود.
خیلی خوبهههه🥲🛐✨
فدایی داری💞
💙
خیلی خوبه خدایاایایا😭😭
جانم باشی💞
عالییی
قربانتتت💞
اگه داستانت توquetoveبود بالای ۲۰۰ تا خواتتده جدی داشتی🙃حسرت
اینطورام نیست خیلی خوشحالم که اینجام🤝
میخوان برای حمایت از نویسنده های تستچی که همیشه کمتری لایکل و زیادیدا رو دارن تحلیل بنویسم اول توچارسوشروع می کنم ونظرات بچه هارو پست می کنم مبخوام اولین نفر تو باشی؟؟ اجازه هست؟
خیلی ممنونم میشم قربانت💕💕💕
فقط سرعت پارت دادنت خیلی عالی واقعا
قربانت آخه از قبل نوشتمش-
وای این پارت خیلی خاص بود😄✨✨
___________
۷ هم داریم؟🫠
قربانتتت💕 ایشالا فردا🤝
عالییی بودد🌸💖✨
قربانتت💞
وریییی گودددد🤌🎀
تنکبو سو ماچچ💕
بسیار لذت بخش
بسیار ممنونم💕