سلام به روی ماهتون💞✨✨ صدای منو دارید؟... پس بزن بریم برای پارت جدید💫💫
خب از اونجایی که زمان زیادی منتظر پارت جدید بودید سریع شروع میکنم... ✅️ناظر جان این پست دلیلی برای منتشر نشدن نداره چون هیچ قانونی رو نقض نکرده و در ضمن میتونه به پر شدن گوشه کوچکی از اوقات فراغت کاربرا کمک کنه❤️🥲 بریم برا شروووع؟!🛐🛐🛐
پارت ۸... از زبان چویا❤️🥲:)... مهمان ناخوانده ام لبخند وسیعی زد و با اعتماد به نفس بسیار زیادی گفت:"وای...من رو ببخش!فراموش کردم خودم رو معرفی کنم." و سپس دستش را با حالتی نمایشی به طرف خودش گرفت و دوباره شروع کرد:"سلام چویا؛من نیکولاسم و از دیدنت واقعا خوشوقتم!شاید هم بهتره بگم خیلی منتظر این لحظه بودم." او واقعا...نیکولاس بود؟! همان مرد دی*وانه ای که تمام وقت مرا از آن خود کرده بود؟! همانی که با دز*دیدن دازای باعث آشوب در سازمان شده بود؟! با این افکار دستانم بی اختیار مشت شدند و از کوره در رفتم."ای ع*و/ضی تو..." اما همین که داشتم ادامه می دادم نیکولاس از روی صندلی بلند شد و با لبخند ملیحی میان حرفم دوید:" نه چویا...داری زود قضاوت می کنی!من ع*وض/ی نیستم و مطمئنم اگه ماجرای اصلی رو بشنوی نظرت کاملا درباره ی من عوض میشه." زیرلب زمزمه کردم:"اصلا نمی خوام بشنوم..." بعد هم سعی کردم با جاذبه نیکولاس را به زمین بکوبم تا استخوان هایش خ*رد و خمیر شوند اما سایه های سیاه و تاری اتصال جاذبه ام به نیکولاس و زمین را قطع کردند و بعد از اتمام کارشان خیلی تیز و سریع به طرف نیکولاس برگشتند. در همان لحظه نیکولاس با چشمانی بی روح و سرد و نگاهی ته*دید آمیز به من چشم غره رفت. "منم از دع*وا باهات بدم نمیاد چویا؛اما الان بهتره بشینی و گوش بدی.اگه این کار رو بکنی منم کاری باهات ندارم." لبخند شیط*نت آمیزی زدم و گفتم:"اگه دع*وا باهات رو بیشتر دوست داشته باشم چی؟" نیکولاس با نهایت بیخیالی جواب داد:"اون موقع نابود شدن اون دوست بانداژیت و ما*فیای بندر رو به جون می خری...این مسئله به همشون ربط داره..." با شنیدن این حرف ها عصبانیتم کمی فروکش کرد. به هرحال باید احتیاط می کردم پس گفتم:"از کجا می دونی بهشون مربوطه؟بهتره بدونی اگه این حرفات دروغ از آب دربیاد ب*لایی به سرت میارم ..." نیکولاس با لبخند نفرت انگیزی که از روی لبش نمی رفت بازهم وسط حرفم پرید:"گفتم که...برای فهمیدنش باید صبور باشی و گوش بدی.حالاهم روی این صندلی بشین."
و بعد به صندلی ای که دقایقی قبل رویش نشسته بود اشاره کرد. چون علتی برای نشستن روی آن صندلی نمی دیدم،گفتم:"نه؛من همین طوری راحتم." صورت نیکولاس وا رفت."بشین..." به خاطر این حرفش با بی میلی به سمت صندلی رفتم ولی به محض اینکه رویش نشستم همان سایه های سیاه دستانم را خیلی محکم به دسته های صندلی بستند.قرار نبود این اتفاق بیوفتد پس سر نیکولاس داد زدم:"هی!چرا دستام رو بستی؟تو که میدونی من میتونم خیلی راحت اینا رو باز کنم!" نیکولاس چشمانش را باز و بسته کرد و گفت:"اینا برای احتیاطن... در ضمن تو عمرا بتونی از پس سایه های سرگردان من بر بیای." جمله ی آخرش تلنگری به مغزم زد. سایه های سرگردان؟! چقدر آشنا... در همین فکر ها بودم که ناگهان صدای ضعیفی در ذهنم پیچید:"اسم اون کتابی که توی کتابخونه پیدا کردی {سرگردان در میان سایه ها} نبود؟" آره درسته! اسم آن کتاب خیلی شبیه به چیزی بود که نیکولاس گفت بنابراین از خودش پرسیدم:"تو به اون کتاب عجیب...ربطی داری؟" نیکولاس نیشخندی زد و جواب داد:" درست حدس زدی.فکر نمی کردم این قدر باهوش باشی و..." کلافه شدم."خیلی لفتش میدی... زود باش تا دستام رو باز نکردم!" نیکولاس که از حرفم خوشش نیامده بود با افاده چند قدم عقب رفت و دستش را کمی بالا برد. بعد هم یک دسته جدید سایه ای از دستش بیرون آمد و روی هوا معلق ماند. کم کم آن سایه ها در کنار هم تصویر هایی را تشکیل دادند؛به طوری که هرکدام از تصویر ها داستانی را روایت می کردند. تصویر ها روستایی را نشان دادند که انسان های سایه ای کوچکی در آن رفت و آمد می کردند. من هم داشتم تصاویر را نگاه می کردم که نیکولاس گفت:" از همون صد سال پیش که داخل اون روستای کوچیک زندگی می کردم همه از من بدشون میومد..." من که تعجب کرده بودم یکمرتبه گفتم:"صد سال پیش؟! یعنی چی که صد سال پیش به دنیا اومدی؟" ...
نیکولاس که اعصابش خرد شده بود با پرخ*اشگری به من پرید:"میشه وسط صحبت کردنم چیزی نگی؟صبر کن می فهمی دیگه!" خنده ام گرفت. نیکولاس آن قدر ها که به نظر می آمد ترسناک نبود. در این بین،نیکولاس بی هیچ توجهی به خنده هایم به توضیح دادنش ادامه داد: "و بالاخره خیلی زود همه متوجه موهبتم شدن. اونا سعی می کردن از موهبتم به نفع خودشون استفاده کنن.این خیلی..." تلاش کردم ادامه حرفش را حدس بزنم:"د*ردناکه،نه؟" نیکولاس با قیافه ای که کمی حیرت زده بود نگاهم کرد."از...از کجا می دونی؟" خب...چطور برایش توضیح می دادم که در گذشته من داخل یک آزمایشگاه زندگی می کردم؟! به همین خاطر گفتم:"چون شاید زندگی من یکم شبیه به مال توعه."و بعد نگاهم را به جای دیگری انداختم. "البته فقط یکم..." نیکولاس که فهمیده بود نمی خواهم درباره اش صحبت کنم سعی کرد بحث را به سمت موضوع اصلی بکشاند."داشتم می گفتم... اونا می خواستن از سایه های من استفاده کنن و یه پروژه ی خطرناک و وح*شی/انه رو پیش ببرن. پروژه ای که به از بین رفتن نسل بشر و در نهایت نابود شدن کره ی زمین منتهی می شد.هیچوقت نتونستم بفهمم چرا این کار رو می کنن و هدفشون چیه..." وقتی نیکولاس این حرف رازد،سایه هایی که حرف هایش را مصور می کردند محو شدند. من هم هاج و واج داشتم نگاهش می کردم."خب...بعدش؟" نیکولاس آهی کشید و پاسخ داد:" ولی به دلایلی پروژه شون شکست خورد و یکی از اون ها با استفاده از موهبتش من رو داخل همون کتاب عجیب که میدونی زندانی کرد تا نسل های بعدیشون در آینده، بتونن با استفاده از من اهدافشون رو محقق کنن و الان بعد از صد سال یه سازمان تشکیل شده که اگه دستشون به من برسه اولین هدفشون نابودی ماف*یای بندر و یوکوهاماست." گیج تر شدم چون سوالات بیشتری به ذهنم هجوم آورده بودند."من نمی فهمم! تو اگه یه خارجی هستی توی ژاپن چی کار می کنی؟اگه اونا می خوان دنیا رو ن*ابود کنن چرا اول باید از یوکوهاما شروع کنن؟ اگه حرف هات واقعیتن،باید جواب همه ی این سوالا رو بدونی!" نیکولاس با درماندگی سرش را میان دست هایش گرفت و گفت:"نمیدونم..." بعد هم سرش را بالا آورد و در چشم هایم زل زد."فکر می کنی اگه جواب اینارو می دونستم از تو کمک می خواستم؟..." و سپس کاری کرد تا سایه هایش دست هایم را رها کنند و ناپدید شوند. بلند شدم و کمی دلم به حالش سوخت پس با احتیاط گفتم:" اگه این طوریه باید صبر کنی تا موضوع رو با رییس و دازای در میون بذارم." نیکولاس چشمانش را تنگ کرد و گفت:"حق نداری به اون مومیایی مرموز چیزی بگی! ابروهایم بالا پریدند."چی؟" همین که این را گفتم لبخند وح*شتناکی روی لب نیکولاس نشست. او با صدایی که کمی لرزش داشت گفت:"هه... فکر می کنی اون طرف توعه؟چرا هنوز طوری باهاش رفتار می کنی که انگار هیچ کاری نکرده؟" من که کم مانده بود از ترس قیافه نیکولاس سکته کنم عقب عقب رفتم وگفتم:"مگه...چی کار کرده؟" نیکولاس در حالی که هنوز آن لبخند هولناک را روی لبش داشت،گفت:"تو می دونی ورلاین نمی تونست به تنهایی با پرچم ها دست و پنجه نرم کنه،مگه نه؟"
تمام کلماتش در گوشم زنگ می زدند و دیگر نمی خواستم به حرف هایش گوش کنم... نفس هایم کوتاه و نامنظم شده بودند و قلبم به شدت می تپید. من بار ها و بارها به فرضیه در*دناک همکاری ورلاین و دازای فکر کرده بودم اما نمی خواستم باورش کنم و مطمئن بودم،همه این افکار حدس و گمانی بی اساس اند ولی حرف های نیکولاس داشتند دیوار باورهایم را فرو می ریختند ."یعنی تا به حال متوجه نشده بودی که همه اش کار دازای بوده؟فکرش رو بکن! این که تقصیر اونه خیلی منطقیه و کاملا با شرایط جوره؛نه؟" با صدایی که انگار از ته چاه می آمد،گفتم:"ولی... چرا؟!دازای من رو از اون همهمه نجات داد؛ چطوری می تونست..." نیکولاس با چشمانی که برق ترسناکی داشتند،گفت:"این رو هم نفهمیدی؟اون نجاتت داد که همین فکر رو بکنی و اعتمادت رو به دست بیاره." بعد هم قاه قاه خندید ولی در همان حین به طور خیلی ناگهانی و دقیقا روبه روی چشمانم غیب شد و هیچ اثری از خود به جا نگذاشت. پشت سرم را نگاه کردم و چشمانم به دنبال نیکولاس چرخاندم اما او را نیافتم،تا اینکه صدایی از سمت در خانه به گوش رسید:"من اومدم!..." صدا متعلق به دازای بود پس نیکولاس را فراموش کردم و به سراغ او رفتم. دازای تا مرا دید لبخند دلنشینی زد و گفت:" به به! اومدی به استقبالم؟" به حرفش هیچ اعتنایی نکردم و بی مقدمه گفتم:"بهم بگو قضیه چیه؟" دازای با تعجب نگاهم کرد."قضیه ی چی؟" در گلویم وجو چیزی شبیه سنگ را احساس می کردم پس به سختی گفتم:"پرچم ها...ورلاین...اینا به تو مربوطن؟منظورم اینه که..." دیگر نمی توانستم ادامه بدهم چون صدایم خیلی می لرزید ولی با این حال در گرفتن جوابم مصمم بودم پس با چشمانی منتظر به دازای خیره شدم. دازای سرش را پایین انداخت و لبخندش را کمرنگ کرد."چرا این رو می پرسی؟" وقتی دازای این را گفت صورتش در هاله ی تاریکی فرو رفته بود و قطرات باران مو های شکلاتی اش را نمناک می کردند. در واقع ما دقیقا جلوی در ایستاده بودیم و باران هر ثانیه تند تر و تند ترمی بارید. دازای بی توجه به باران و صدای رعد و برقی که فضا را پر کرده بود سرش را خیلی آهسته به سمت راست متمایل کرد. شبیه عروسکی ترسناک و بی روح شده بود پس با چشمانی پوچ و صدایی تهی از احساسات گفت:"اگر کار من بوده باشه،اون موقع چی کار می کنی؟" این را که شنیدم عقب عقب رفتم و با صدای گرفته گفتم:"داری دروغ میگی..." دازای با تلخی لبخند زد."ولی...حقیقت ها همیشه خوب و قشنگ نیستن..." هیچ کدام از حرف هایش را نمی توانستم باور کنم و قلبم داشت می ایستاد. دازای جلو آمد تا دستم را بگیرد."حالا عیبی نداره...میریم تو تا خیس نشیم." دستم را کشیدم و فریاد زدم:"برات مهم نیست؟" دازای سرش را کمی جلو آورد و با لبخند گفت:"چرا اما..." و سپس سعی کرد دوباره دستم را بگیرد ولی من عقب تر رفتم. ظاهرا مغزم از کار افتاده بود و بدنم بی اختیار کار می گرد تا اینکه یک دفعه دویدم و از دست همه چیز و همه کس به سمت تپه دور و بر خانه ام، رفتم. نمی دانستم چرا به طرف تپه فرار می کردم ولی می دانستم دویدنم به آن سو از روی عقل و حساب و کتاب نبود... از روی دستپاچگی هم نبود... انگار کسی مرا به آن طرف سوق می داد و در راهی می انداخت که می خواست...
این پارت هم تموم شد💫💫 امیدوارم لذت برده باشین... ناظر جان من زحمت کشییدم پس رد نکن و اگه مشکلی داشت ویرایش بزن🥲❤️ چالش: آهنگ موردعلاقتون چیست؟؟؟ منتظرتونم قشنگا❤️✨️
دوستان گرامی لایکا به ۳۰ رسید همه خوندن میریم واسه پارت بعد
فرصتتتت؟
اینکارو با من نکننننننن
عالیییی بوووووودددد
عالييييى
ج.چ: Arcad🛐
واییییی خیلی زیباست پرچم ها واقعا کراش بودن موافق نیستین؟
آهنگ های چاوشی
و اندینگ تاریخچه سوکوکو
عالی
ممناننن
جچ:آهنگ مورد علاقم تمام آهنگ های حامیم
خوب بید
آهنگ زیاد گوش نمیدم اما اوپینگ فصل اول اسرافیل پایانی یا اندینگ آرک وانو وان پیس
تنک کیووووو
بسی زیبایی.......
اوپنینگ اوشی نوکو؟؟!!شاید
وای ممنونننن