بریم یه داستان قشنگ بخونیم😗
اسم داستان: ماندانا و اژدهای کتابسوز 📚🐉 --- در سرزمین کاغذستان، جایی که کتابها بال داشتند و حرف میزدند، دختری به اسم ماندانا توی کتابخونهی غولپیکری زندگی میکرد که سقفش تا ابرها میرفت. ماندانا عاشق این بود که کتابها براش قصه میگفتند.
اما یه روز، یه اژدهای غمگین و عصبانی به اسم دودآتش اومد پایین کتابخونه. این اژدها، هر صفحهی کتابی رو که دوست نداشت، با دمش آتیش میزد و خاکستر میکرد. دودآتش میگفت: «همهی کتابها دروغ مین، من فقط حقیقت رو دود میکنم!»
کتابها جیغ میزدند و پرواز میکردن توی کتابخونه. ماندانا ولی نترسید. یه روسری بنفش به سر بست، یه پر مرغ آتشنشین برداشت و رفت طرف اژدها. ماندانا گفت: «چرا اینقدر عصبانیای؟»
اژدها گفت: «چون هیچکدوم از این قصهها در مورد من نیست!» ماندانا خندید و گفت: «خب بذار اولین کتابی که برات مینویسم، اسمش باشه «اژدهایی که کسی دوستش نداشت، تا اینکه...»
همون لحظه، ماندانا کتاب خالیی رو باز کرد و با فکر و تخیل خودش، شروع کرد به نوشتن: «اژدهای کوچولویی به اسم دودآتش، دلش پر از شعر و بستنی بود ولی کسی نمیدونست...»
همین که ماندانا نوشت، تمام صفحات کتاب نورانی شد و دودآتش آروم گرفت. بعد گریه کرد و گفت: «هیچکس تا حالا برام قصه نگفته بود.» از اون روز، دودآتش محافظ کتابخونه شد و هر شب برای ماندانا از آتیش خودش، نور مهتابی درست میکرد که بتونه توی تاریکی کتاب بخونه.
زیباست
ممنون زیبا😗🫂