ناظر عزیز تورو خدا داستان منو در قسمت داستان بزارید ممنون
درسته من حتا نمیدونم دقیقا کجا زندگی می کنم ، حداقل الان یادم نمیاد . جسم بیهوش آملیا تکیه به دیوار دادم بد جوری سنگین هست ! آه ننه کمرم هنوز روبه روی قبرستان ایستادم نه بهتر بگی دراز شدیم !... یکی از اعضای خطرناک خاندان آورت بیهوش شده ، مثل بچه ها خوابیده !.... چند دقیقه پیش هم که روح صد ساله یا بیشتر ملاقات کردی ! ( آرتیمس) آه باشه دختر خودم میدونم ، من هم کنار آملیا نشستم تکیه دادم نفس عمیق کشیدم ! من نمی تونم تو رو ببینم ولی تو می تونی منو ببینی باهام حرف بزنی ؟! آره معلومه می تونم پس چی ما روح های راهنما دست کم نگیر ( آرتیمس )
با صورت جدی لحن جدی تر گفتم . آرتیمس چقدر از خاطراتم دیدی ، یا بهتر بگم تا چقدر خلع درونی من رفتی ؟! خوب چیزیه ....ام... میدونی.... هو.... انگار نفس عمیق کشید درسته نمیبینم ش اما حسش می کنم ! تقریباً همه اش دیدم ، از زمانی که رونیکا بودی تا وقتی که به بدن لوسیفر اومدی ، ولی یه تعداد از خاطرات تو هستند که جو بدی دارن ، ..... باعث میشه ازت بترسم ! ( آرتمیس ) خاطرات من؟! چقدر ازش دیدی می تونی خلاصه بگی؟! خوب.... از وقتی غمگین بودی ، شاد بودی ، با آدمای که دوستشون داشتی ، آدمای که از دستشون دادی...... خوبه ..... حالا من می تونم یه سوال ازت بپرسم رونیکا.!؟ البته می تونی ... بپرس صد درصد حق داره بپرس ه به هر حال اون یه روح دختر نوجوان هست مثل خودم ! میدونم از یه جهان دیگه اومدی ، ولی ... اون مرد که نه...اون پسر شبیه ادوارت لاورت هست کی بود ؟! ... اگه ناراحتت کردم نیاز نیست جواب بدی من فضولی کردم ( آرتیمس)
این جمله رو آرتیمس با لحن غمگین استرسی گفت انگار که از رو کنجکاوی پرسیده اما قصد ناراحت کردنم نداشته ، اما میدونم منظورت چه کسی هست ! کسی که برام مهم بود برام خیلی خاص بود. اون یه آدم خاص بود . آدم خاص؟! میدونم این جسارت اما میشه بگی اون کی بود ، آخه تو خاطرات انگار خیلی نزدیک بودین....البته .... حرفش تا گفته قطع کردم واقعاً می خوای بدونی ؟! آرتیمس؟! آره... اگه خ..خواستی با صدای لرزون این جمله گفت با اینکه یک روح انگار از من ترسیده نفس عمیق کشیدم به آسمان بالای سرم خیره شدم اون شخص مهم برادرم بود .! آه... چند سال پیش قبل از تناسخم مرد . یعنی تو.... واقعا..... متأسفم ....هق...من...من ..نباید اون خاطره یادت می آوردم متأسفم ...عررررر. آرتیمس هم گریه می کنه هم حرف میزنه! درسته برای خودمم درد ناکه که یادم میاد چرا عمو ادوارت یا ادوارت لاورت انقدر شبیه برادرم نوشتم
تنها دلیلم برای این شباهت فقط زنده نگه داشتن یاد برادرم بود ، اون خیلی قوی ،مهربون ،شوخ بود ، اما آرتیمس حتا آدم های قوی جلوی مرگ دووم نمیارند چطوری مرد ؟! لطفاً بهم نگو که برادرت یک دکتر بود؟! ( آرتمیس) نه اون دانشجو رشته ای پزشکی بود قرار بود یک سال قبل مرگش مدرک بگیره بشه جراح قلب آرتمیس فقط گریه می کرد منم شدت غمش حس می کردم. به زور جلو گریه هام. گرفتم ، حالا که فکرشو می کنم ، یکی از دلایل نوشتن داستان فرشته سقوط کرده زنده نگه داشتن اون های بود که از دست دادم نمیدونم اما چندین دقیقه آرتیمس گریه می کرد می گفت خدای من... خدای من.... طول کشید تا گریه اش بند بیاد وقتی گریه اش بند بیاد.! راستی رونیکا! این خرس گنده آروت نمی خواد بیدار بشه ؟ ( آرتیمس) والا منم نمیدونم فکر کنم رفته تو خواب زمستونی؟! به هر حال باید بلندش کنیم ... بنظرت اینجا بمونیم چی میگی خر طالبی ؟! کدوم بزی دم قبرستون خوابیده ، جون مادرت بیا بریم تا ، از ترس سکته نکردم ( آرتیمس ) مگه روح ها هم سکته می کنند نکنه تو خاص هستی هیهی ای لعنت شیطان بهت ( آرتیمس)
واقعا قشنگه داستانت
داستان رونیکا واقعیته
عالی بوددد❤🔥❤🔥❤🔥
منتظر قسمتای بعدیشممم