از دید نوآ امروز از صبح یه حس عجیبی داشتم . باید میدیمش ولی کجا ؟ کی ؟ چجوری ؟ و از همه مهم تر ( چرا؟) راستش رو بخواین خودمم نمیدونم . یعنی میدونما ولی ...نه نمیدونم . ویلو خاصه . خیلی خاص. در واقع عجیب ولی عجیب خوب . خیلی وقته میشناسمش ولی خب بعد از اون اتفاق دیگه نتونستم باهاش حرف بزنم . شاید چون جرعت نداشتم شاید چون اون هنوز منو نبخشیده...
نمیدونم ولی خب امروز این حس منو به کتابخونه کشوند . جایی که میدونم اون هست . اولش ندیدمش و خب راستش ترسیدم . ولی بعد ...اونجا بود. یه گوشه .تنها. دقیقا مثل همیشه . سعی کردم تابلو بازی در نیارم پس یه کتاب برداشتم ..آروم از بین چند تا میز رد شدم و بلاخره رسیدم بهش . آروم طوری که انگار دارم روی یه شیشه میشینم روی صندلی نشستم . نمیتونستم نگاهش نکنم . اون سرش رو پایین انداخته بود . میتونستم لرزش کوچیک انگشتانش رو احساس کنم . یعنی من انقد بد بودم ؟ ...
طوری رفتار گرد انگار نفهمیده من اینجام ولی از حالت صورتش معلوم بود که داره خجالت میکشه یا شاید میترسه ؟ کاش اینجوری نباشه . کاش کاش کاش ... بعد از چند دقیقه سرش رو بالا آورد . نمیتونستم توی چشماش نگاه کنم ولی توی اون لحظه انگار جفتمون یخ زدیم ....ساعت کند شد ...چشمامون تو هم قفل شد...
و بعد انگار به خودش برگشت . سرش رو انداخت پایین و کیفش رو برداشت . با سرعت کتاب رو به خودش چسبوند. شاید واقعا ازم میترسید ..خب حق داره ... اون رفت . خیلی سریع . در واقعا فرار کرد. از من ؟ از حسش ؟ یا شاید از خودش ؟ نمیدونم ولی شاید بتونم بفهمم...شاید ...
مشتاق قسمت بعد هستم
واییی مرسییی 😭
چشم
این احیانا اسم یه انیمه نبود؟داستانت جالب بود خوندمش
اره اسم یه انیمه بودش
مرسی که خوندیییی