برای او که خَشمش هم زیباست. عزیزکم, اگر فقط می خواستی درباره من بدانی نیازی به آن همه خشم و ناراحتی نبود. همنطور که گفتم کافیست لب تر کنی و دست به قلم شوی تا همه چیز برایت فراهم شود. دوست دارم مستقیما هویتم را فاش کنم, اما اینگونه چه لذتی اَزان من خواهد شد؟ پس بگذار غیرمستقیم تورا به هدف برسانم.
مطمعنم کتاب هایی که نوشتم را خوانده ای. با برخی شان احساس دگرگونی و شادی کردی و با برخی دیگر مانند ابر بهار گریه. اینکه تو مرا دوست داری ولی نمیدانی منی که برایت مینویسم واقعا کیستم کمی دردناک است. حیف که من مردی منطقی و به دنبال پایان هستم. پرتره هایی که طراحی و ترسیم میکنم کمی بی روح شده اند ولی نمیدانم دلیل پر فروش بودنشان چیست. مردم آنقدر نسبت به آنها -و همچنین من- علاقه نشان می دهند که فروششان در نگارخانه های اصلی شهر کمتر از دو میلیون نمیشود.
الحق که ثروتمندان دیوانگی شان را بالاخره یک جا رو میکنند و من با کمال میل و رغبت دیوانگی ام را به تو نشان میدهم. پرسیدی که چه از جانت میخواهم. جواب این سوال واضح است؛عزیزکم. من قلب و روحت را خواستارم. قلبی که در دستانم ببینمش و روحی که تنها خودم باعث شکستنش شوم. میخواهم جانت را مالک شوم.
متاسفم که به هنگام بحثی به این شیرینی حرفی پیش میکشم؛ ولی تا به حال چشمان زیبایت از نزدیک مُرده ای را دیده است؟ تو خود خوب ميدانی که مرگ دیر یا زود به سراغ همگان میآید. عزیزکم بدان که هیچکس از خود مرگ نمیترسد. همه از چیزی که بعد از آن می بینند هراس دارند. تنها تعداد کمی هستند که با کمال میل و لطافت آن را قبول و یا حتی خواستارش میشوند. به هر حال مرگ بخشی از چرخه طبیعت است؛ زیبا نیست؟
از پدر مریضت به خوبی نگهداری میکنی. درست نمی گویم؛ اَدلاید شیرینم؟ طبق چیزی که شنیده ام افراد پیر خیلی زود دچار عارضه قلبی میشوند و همچنین شاید مشکلاتی در تشخیص دارو پیش بی آید. حتی ممکن است در یک روز زیبای بهاری به هنگام قدم زدن بر اثر سانحه تصادف جان خود را از دست دهند. باید بدانی با مراقبت از زبان سرخ تند و تیزت تضمین میکنم که هیچ راننده ای حتی از فاصله چند مایلی او هم رد نخواهد شد! دارویی به اشتباه تشخیص نمیشود و کسی به این زودی دچار عارضه قلبی نمیشود.
به هرحال عزیزکم, باید برای باز گذاشتن گیسوان زیبایت تشکری ویژه کنم. چهره ات برایم ملموس و گیراتر به نظر می رسید. به عنوان تشکر ویژه همراه با این نامه گردنبندی برایت میفرستم که امیدوارم از رنگ و جنس آن خوشت بیاید. عقیقی به رنگ آبی در وسط آن قرار گرفته که دیدنش مرا یاد چشمان زیبایت انداخت و اگر بگویم که دلتنگت نشدم بدان دروغی بیش نیست. -غریبه.
برای غریبه. متاسفانه من هرچقدر تلاش میکنم نمیتوانم نیت اصلی شما را بفهمم. در هنگام شما طوری مینویسید که انگار دلباخته من شدید و بعد در نامه بعدیتان مرا مورد تهدید خویشتن قرار می دهید؟ قصد و عرض شما چیست؟ عاجزانه درخواست میکنم حد و حدود خود را بشناسید و طرف مورد نظر خود را انتخاب کنید.
همانطور که میخواهید من گزارشی علیه شما ارائه نمیدهم؛ اما بدانید که من تنها این امر را تا زمانی متوقف میکنم که بدانم شما خطری برای ما ندارید. متاسفانه از همین حالا هم در باره گزارش نکردن احساس بدی دارم و خواهم داشت.
راجب به توضیحات در رابطه با هویتتون باید بگم که کمک چندانی به من نکرد. من نویسندگان و دوستان ادبیات بسیاری را می شناسم که همراه با موفقیتشان در نوشتن طراحی را هم دنبال و در آن استاد هستند. با توضیحات شما تنها تعداد انگشت شماری کاسته که بیشتر به این دلیل است که برخی نویسندگانی که کتاب هایشان مایه آرامش من هستند چشم از جهان بسته اند. اگر اشتباه نکرده باشم هنوز 43 نویسنده دیگر مانده اند که با توجه به تعاریف شما, باید یکی از آنان باشید؛ ولی متاسفانه من تا به حال هیچکدام را از نزدیک ملاقات نکرده ام.
در رابطه با گردنبند زیبایی که برایم فرستادهاید باید بگویم که واقعا قدردان شما هستم؛ ولی باید خواهش کنم که ارسال این هدیه های گرانبها برای من را متوقف کنید. من شما را نمیشناسم و شما هم مرا نمیشناسید. اینکه تنها شما برای من هدیه بفرستید -آنهم هدیه هایی گران قیمت- انصاف نیست و از طرفی مانند کاری خیریه است که به آن نیازی ندارم.
دوست دارم از شما بخواهم که دست از نوشتن برایم بردارید؛ ولی گمان نمیکنم که حتی این خواسته ام را در نظر بگیرید. میتوانید لطفی برایم انجام بدهید؟ چندین روز است که به هرکجا که قدم میگذارم احساس سردرگمی میکنم. انگار کسی درحال تماشایم است. نمیبینم ولی احساس میکنم. مشکل اینجا بیشتر میشود که تا سرم را میچرخانم این احساس مزخرف از بین میرود. خواهش میکنم این کار را نمام کنید. من نیاز به کمی آرامش دارم و با وجود رفتار اخیرتان این آرامش برایم دست نیافتنی خواهد بود. پ.ن: گردنبند را برایتان بازمیفرستم به این امید که دیگر هدیه ای برایم نفرستید. -ادلاید جونز.
دوست دارم از شما بخواهم که دست از نوشتن برایم بردارید؛ ولی گمان نمیکنم که حتی این خواسته ام را در نظر بگیرید. میتوانید لطفی برایم انجام بدهید؟ چندین روز است که به هرکجا که قدم میگذارم احساس سردرگمی میکنم. انگار کسی درحال تماشایم است. نمیبینم ولی احساس میکنم. مشکل اینجا بیشتر میشود که تا سرم را میچرخانم این احساس مزخرف از بین میرود. خواهش میکنم این کار را نمام کنید. من نیاز به کمی آرامش دارم و با وجود رفتار اخیرتان این آرامش برایم دست نیافتنی خواهد بود. پ.ن: گردنبند را برایتان بازمیفرستم به این امید که دیگر هدیه ای برایم نفرستید. -ادلاید جونز.
زیبا بود ،مثل همیشه.ادامه بده من همایتت میکنم .
-دوست دار داستان های تو
خیلی ممنون عزیزم❤✨
چپتر ۳ رو گذاشتم ولی متاسفانه دو روز هست که چپتر ۴ درحال برسیه. نمیدونم ناظرا چرا برسیش نمیکنن...
عه نمیدونستم چپتر ۳ هم گذاشتی . الان میخونم. چند وقت دیگه خودم ناظر بشم خودم پست هات رو منتشر میکنم.
وایییییی😭✨
باعث افتخار میشه قشنگم❤✨
زیبا بود
ممنون قشنگ من.❤✨❤
من همون روزی که پست ات منتشر شد اولین نفر یه کامنت گذاشتم....الان اومدم دیدم نیست!....
ای چرخ و فلک تا کی مارا کلک؟
شما لطف زیادی به من دارین و من واقعا ممنون محبت شمام. امیدوارم بشه جوری جبران کرد. باید بگویم خواندن چند دفعه نظرتون به من آرامش میدهد.✨❤
ای بابا!...کامنتم منتشر نشد! (گریههههه زیاد)
نهههه. من میخواستم نظرتو بدونمممم🫠
یه بار دیگه امتحان کنننن🥹🦦
گفته بودم که: خیلی دوست دارم بدونم مرده تا چه حد پیش میره.
توی بعضی کلماتش احساس میکنم مجnونه و احساس مالکیت شدید به اون داره
چقدر زیبا مینویسد.. یه جورایی یاد رمان شب های روشن اثر داستایوفسکی افتادم البته اگ شخصیت مرموز مرد ناشناس رو در نظر نگیریم یا رمان بی نوایان که مکاتبات بین یک مرد و دختر جوان بود . بسیار زیبا بود 🌻🤍
یکی از دوستام هم همین نظرو داشتتت.
هیچکدومش رو نخوندم و واقعا تمام تلاشمو میکنم که این ماه کتاب داستایوفسکی رو بخرم.😭❤
مثل همیشه عالی بود🫠🍃
ممنونننن، وایفی قشنگم.😭❤🫂
🫠🍃