خب خب اومدیم با ادامه ی داستان آخرین تاج برای دسترسی به پارت دوم و پارت های بعد میتونید به اکانت کاربر Lili tarsnak مراجعه کنید، کامنتش رو پین میکنم براتون.
فصل سوم؛ لونا: تقریبا به نزدیکی شهر رسیده بودم و سایبون عظیم برگ ها که ساعت ها بود جلوی دیدم و گرفته بود داشت خودشو به نمای کلی شهر از دور میداد. نفس نفس زنان به یه درخت تکیه دادم، تیکه های چوب تنه ی کلفتش کمرم رو می خراشیدن اما اهمیتی ندادم، همین الان اهم کلی زخم جدید روی دست و پاهام داشتم. نور خورشید بدجور توی چشم هام میزد و نمیتونستم نگاهم رو از زمین بگیرم، نمیدونم چند ساعت شده بود که بی هدف این ج...هنم سبز رنگ رو می پیماییدم اما هیچ غذایی همراهم نداشتم و از آخرین بار که یه نهر آب پیدا کرده بودم هم خیلی میگذشت، جسم ضعیفم التماس میکرد که همونجا دراز بکشم و یه ابدیت بخوابم، اما مغزم میدونست که اگه اینجا، توی این جنگل لعن...ی بخوابم احتمالش کمه که زنده بیدار شم!
چند دقیقه اونجا استراحت کردم، بعد با بی میلی تکیه ام رو از درخت گرفت و دوباره شروع کردم به راه رفتن. پاهام توی کتونی کثیف و گلی تیر میکشید و کف دستام خراش های کوچیک و بزرگی افتاده بود. نمیدونم چند دقیقه رو به راه رفتن گذروندم، اما بلاخره، بعد از ساعت ها تونستم از جنگل نجات پیدا کنم. گفته بودم از جنگل متنفرم؟ و بعد...
زیباترین بنایی که توی کل زندگیم دیدم، جلوی چشمام قد علم کرده... قصر. این یک قصر عه. کلمه ی 'با شکوه' تنها برازنده ی همچین ساختمونی عه. دیوار های مرمرین، پنجره های بزرگ، گیاه هایی که اطرافش رو احاطه کردن و یک حصار طبیعی رو دورش کشیدن. چشمگیره... ناخوداگاه زیر لب زمزمه کردم:" پس به این میگن قصر..." جرعت نداشتم یه قدم دیگه هم بردارم، احساس میکردم بی اجازه به قلمرو پریان وارد شدم. توی این بنای عظیم چه کسی سکونت داره؟ اشراف زاده های واقعی؟
هرکی هم که بودن، هر چی هم که بودن، نمیخواستم باهاشون رو به رو بشم. حتی اگر قصرشون زیبا باشه، افرادی که توی پول غلت میزنن شخصیت زیبایی برای ارائه ندارن، مخصوصا در برابر آدم هایی مثل من که توی ثروت بزرگ نشدن. چند قدم به عقب برداشتم، پام گیر کرد به ریشه های بزرگ یک درخت که از زیر خاک بیرون زده بود، تلو تلو خوردم و بعد، ناخوداگاه تند تند شروع کردم به دویدن. ته مانده ی نیرویی که توی بدنم مونده بود رو به کار گرفتم و با سرعت از اون قفس زیبا فاصله گرفتم، چشم هام رو بستم تا از گیج رفتن تدریجی سرم جلوگیری کنم، نمیدونم دارم کجا میرم
اونقدر دویدم که نفس کم آوردم، و حالا قلب ضعیفم داره محکم به جناح سینم میکوبه و برای پمپاژ کردن خون تقلا میکنه. چشمام سیاهی رفت، مجبور شدم خم شم و به اولین چیزی که جلوی دستم بود چنگ زدم تا روی زمین نیوفتم، خرده های چوب توی انگشتام فرو رفتن، از دردش هیسی کشیدم ولی درد باعث شد به خودم بیام.
وسط یک بازار شلوغ ایستاده بودم! یک خیابون عریض و طویل جلوم بود که هر دو طرف اون پر بود از دکه هایی که هرچیزی که به ذهنتون برسه رو میفروختند. آدم ها دسته دسته جلوشون استاده بودن، یک ز...وج جوون، یه دختر و مادرش، دوتا خانوم میانسال، دوتا پسر بچه که دنبال هم میکردن و صدای داد زدنشون کل اونجارو برداشته بود، دیدنشون باعث شد دلم برای جکس تنگ بشه. طبق عادت نفسم رو محکم از بینی بیرون دادم و به خودم مسلط شدم و اون لحظه بود که فهمیدم اون چیزی که بهش چنگ زده بودم درواقع یک نیمکت قدیمی بوده، از خدا خواسته بدن خسته ام رو روش پرت کردم و چشم هام رو بستم...
صدای دوری توی گوش هام تنین انداخت "دخترم... دخترم؟ بیدار شو..." احساس کردم بدنم داره تکون میخوره، اما پلک هام خیلی سنگین بودن، خیلی خسته بودم. نمیخواستم چشم هام رو باز کنم. باز هم همون صدای دور "دختر جان، بلند شو." مامان بزرگ؟ سریع چشم هام رو باز کردم، اولش، دیدم تار بود. صورت مبهم یک زن رو میبینم، و بدنم که داره تکون میخوره رو حس میکنم. بعد، کم کم هیبت کلی زن و موهای سفیدش و چروک های صورتش برام آشکار میشن. این مادربزرگ نیست، تنها یک زن میانسال است. عمیقا امیدوارم همه ی اتفاقات گذشته یک کابوس باشد، اما این تنها یک خیال شیرین است. نور آفتاب بدجور چشم هام رو اذیت میکنه، با صدای ضعیفی میپرسم:" چه اتفاقی افتاده؟..." میبینم که زن لبخند دلسوزانه ای بهم میزنه، از این لبخند ها متنفرم:" فکر میکنم از هوش رفته بودی، دخترم. رنگت خیلی پریده، بیا بریم توی مغازه ی من تا بهت یچیزی بدم که بخوری." گیج سری تکان میدهم و مثل یک عروسک پارچه ای به دنبال زن راه می افتم
زن محکم دست من را در دست چروک و پینه بسته خود میفشارد و من را دنبال خودش میکشد، مجبورم اعتراف کنم که قدرت بدنی یک پیرزن بیشتر از من است. همانطور که سعی میکنم از عالم گیجی بیرون بیایم و اطرافم را بهتر بررسی کنم، تا شاید نشانه ای از اینکه اینجا کجاست پیدا کنم، یک نفر با اسب، به من برخورد میکند...
درحالیکه مانند آب نقش بر زمین میشوم جیغ بلندی میکشم که باعث میشود همه ی سر ها به سمتم برگردند، از دردی که در بدنم میپیچد چند ثانیه نمیتوانم جایی را ببینم، مدتی همانطور بی حرکت روی زمین می افتم، مانند یک گونی سیب زمینی. تا اینکه احساس میکنم دست زنانه و قدرتمندی دور بدنم می پیچد و مرا با شدت از روی زمین بالا میکشد، کمی طول میکشد تا دوباره بر پاهای خود مسلط بشوم و بتوانم بایستم، و بعد، چشمم به کسی میوفتد که با اسبش به من خورده بود. چشمان آبی روشن و درخشانش اولین چیزی هستند که در نور مستقیم خورشید به چشمم می آید، سپس پیراهن فیروزه ای زیبایی که دقیقا اندازه اش است، اما چه کسی با پیراهن اسب سواری میکند؟ موهای پریشانش که به سان شعله های آتش هستند به هر طرف که دلشان خواسته پراکنده شده اند و دارد نگاه عجیبی به من می اندازد
متاسفانه اسلاید اضافیی
بازم اسلاید اضافییی😑 (بچه ها امتحانات زیاده انقدر درس خوندم هنگ کردم شرمنده)
سلام علیکم افرین
ادامشششششش
من دارم میمیرممممممممم
عالی اییی
ادامه رو لیلی باید بنویسه به کامنت بالایی بگو😔
و اینکه خیلی ممنونممممم🥲🧁
عالی بود واقعا ادامش هم هروقت وقت کردی بنویس