قسمت سی و چهارم فصل دوم...
*** در همان زمان در طرف دیگر کیل در اداره پلیس در بازداشت موقت بود. تنهایی در سلولی نشسته بود و به زمین جلویش خیره شده بود. صحبت های جلسه دادگاه و نحوه رسیدنش به اینجا با خود مرور می کرد. آیا واقعا چنین مرد مرموزی وجود داشت که کانا می گفت؟ یا همه نقشه کانا برای انتقام از او بود؟. تنها چیزی که الان می خواست بیرون رفتن از اینجا و رها شدن از دست این لباس های زندانی مسخره، با لباس های شیک همیشگی اش بود. نفسی بیرون داد و به دیوار سرد پشتش تکیه داد. چشمانش را بست و به لحظات دستگیری اش که مانند کابوسی سریع اتفاق افتاده بود فکر می کرد. دور از سلولش درون بخش اداری پر از جنب و جوش بود و ماموران و مردمی که برای شکایات و امور خود آمده بودند در رفت و آمد بودند.
در میان این شلوغی قدم های جدیدی وارد شد و پس از لحظه ای مکث، به سمت بخش سلول ها رفت که در راهروی سمت چپ ساختمان قرار داشت. بخشی مستقل از بخش اداری برای نگاه داشتن مجرمان. قدم هایش کاملا استوار و محکم و حساب شده بود و صدای نسبتاً بلندی بر روی کف سرامیکی ایجاد می کرد. درست مانند فردی که کاملا به هدف از بودنش در آنجا آگاه بود. تا به نگهبان آن بخش رسید، ادای احترام نظامی کرد و بعد نگاه به پلاک نام روی سینه اش صحبت کرد. _سلام افسر مورونه!، من افسر جدید مکرون هستم. رئیس پلیس دستور دادند تا با شما جا به جا شوم. افسر مورونه ابروهای مشکی پرپشت و نسبتا کمانی ایتالیایی اش را کمی گره زد و با سوءظن پرسید. _رئیس پلیس؟. _بله افسر!. با دیدن قاطعیت در چهره او ابرویی از بی خیالی بالا داد. _خوبه پس افسر جدید، من پس میرم کمی استراحت کنم. اصلا اهمیتی به حرفایی که اون زندانی ها می زنند نده، عادت دارند همیشه چرت و پرت بگن. سپس بلند شد و دستش را لحظه ای بر روی شانه او گذاشت و رفت.
هنگامی که دوباره تنها شد نگاهی به اطراف کرد و دوربین ها را دید. به آرامی دکمه دستگاهی که درون جیبش بود فشار داد و دوربین ها را مختل کرد. آن دستگاه امواج دریافتی وسایل الکترونیک اطراف خود را برای سه دقیقه مختل می کرد. با خیال راحت به داخل سلول ها نگاه می کرد. زندانیان هرکدام مشغول کاری بودند. یکی به دیوار مشت می زد. دیگری شنا سوئدی می رفت. دیگری ساکت نشسته بود و فقط به میله ها یا شاید به خود او خیره شده بود. بالاخره چهره ای که به دنبالش بود را از پشت میله ها دید. نیشخندی از رضایتی شیطانی بر روی لبش نقش بست. به سمت میله رفت و از پشت به آن تکیه داد و دوبار با بند انگشت به میله ضربه زد تا توجه او جلب کند. کیل با شنیدن صدای میله سرش به سمت آن چرخاند و چهره ای پوکر به خود گرفت. _اومدی دوباره سر به سرم بذاری افسر مورونه؟. _افسر مورونه؟ نه، من یکی دیگه ام و خب برای سر به سر گذاشتن نیومدم!. کیل مکثی کرد و پرسید. _پس چرا اینجا ایستادی؟. _اینجام چون برام جالب جقدر یک مرد میتونه ا.ح.م.ق باشه و کاری که نباید انجام بده!. کیل از جواب او اخم کرد و بلند شد و با خشم پرسید. _منظورت چیه؟.
مرد تنها کمی سرش به چپ چرخاند، در حدی که تاریکی سلول سایه ای بر روی چهره اش انداخته بود. _منظورم اینه که تو هشدار ها رو دیدی اما نادیده گرفتی و خودت به اینجا رساندی!، تو از یک دختر بی گناه که فقط دوست داشت رویاش زندگی کنه سوء استفاده کردی و زندگی اش تباه کردی. اون الان حتی نمی تونه راجبش با والدین از ترس صحبت کنه. کیل ابروهایش از جواب صمیمانه او درهم رفت و قدمی نزدیک شد. _تو کی هستی که اینجوری از اون حرف می زنی؟ طرفدارشی؟ دوست پسرشی؟. مرد کاملا به سمت او چرخید و کلاه از سرش درآورد. حالا چهره اش کاملا برای کیل آشکار بود. رنگ از چهره کیل ریخته شد و آنچه می دید باور نمی کرد. _حالا شناختی؟!، همون کابوسی بودم که کانا ازش حرف می زد و هنگام هالووین هشدار داده بود. همون کسی که عین سایه بهش وصله. حالا زیاد متعجب به نظر نرس چون تعجب اصلی مال وقتیه که توسط تله من به زندان بیافتی.
کیل به سمت میله یورش برد و با کف دست محکم به آن ضربه زد. _همه اون ها کار تو بود؟ اون مدارک عجیب از ناکجا بودند و فیلم های آپارتمانم؟. مرد با خنده او را تشویق کرد. _آفرین!، حالا داری متوجه میشی؛ پس اونقدرا هم ا.ح.م.ق نیستی و یه چیزایی حالیته. البته تو راه نشانم دادی و منم برات هموارش کردم. _تمام این بدبختی ها زیر سر توئه، توی دادگاه بعدی به همه میگم که کار تو بوده و اونوقت ببین چجوری میافتی تو زندان. _مگه میشه کسی رو بخاطر کاری که نکرده سرزنش کرد؟ نه!. با بی خیالی شانه ای بالا داد و از میله فاصله گرفت و برگشت تا برود؛ اما میانه راه ایستاد. صورتش چرخاند و نیشخندی به او زد. _و یک چیز دیگه، واقعا کانا بوی خوبی میده و نرمه، مگه نه؟. کیل عصبی توپید._چی داری بلغور می کنی؟ پام برسه بیرون تو رو زنده نمی گذارم. _فعلا خودت بپا سرت برباد نره، البته هرچند دیگه دستت به کانا هم نمی رسه. خودت زحمتش کشیدی و کارم با دور کردن اون از خودت راحت کردی، خیلی ممنون کیل. با این حرف کیل را عصبی و آشفته رها کرد و از آنجا خارج شد.
یه سوال
این رمانت تا چند فصل ادامه داره؟
نمیدونم🤣 تا هرجا ک تهش به پایان برسه
بی صبرانه منتظر قسمت بعدی هستم
به روی چشمم
هورااا. بالاخره قسمت بعدی!
ممنون بابت نوشتنش🦦✨
خواهش میکنم 🌻❤
منم از تو ممنونم بابت نظر مثبتت