برگشتن به روزی که عاشـ★قت شدم - هجده سال قبل
صبحانه ... وقت صبحانه است ... صدای مادرم بود ، حداقل فکر میکنم صدای او باشد . در اتاق به آرامی باز شد . بوی مهربانی به مشامم رسید : عسلکم ... بیدار شو قشنگم ، صبح شده . به او که پرده ی اتاق را کنار میزد نگاه کردم . موهایش را که تار های سفیدِ درونش ، در زیر نور آفتاب میدرخشید ، بافته بود و روی شونه اش انداخته بود ، کمی نا مرتب بود . یک پیراهن ساده شکلاتی رنگ پوشیده بود و مثل همیشه پیشبند سفیدش را بسته بود . صدایم کمی گرفته بود : صبح به خیر ، پنی !
در تخت غلت زدم و ... ناگهان از جا پریدم : کجاست ؟ پنی لبخند مهربانی به صورتم زد : صبح زود بلند شد و با عجله رفت . چشم هایم خوابآلودم به یکباره گرد شد : کجا ؟ جواب این سوال را خوب میدانستم اما ته دلم آرزو میکردم بدون من نرفته باشد . پنی دست کاملا تمیزش را با پیشبندش پاک کرد : او رفت به جنگل .
از روی تخت بلند شدم ، سریع لباسم را از توی کمد در آوردم در حالی که زیر لب به او لعنت میفرستادم سعی داشتم لباس را تنم کنم . پنی لبخندی زد : بزار کمکت کنم . وقتی داشت به سمتم میآمد ناگهان صدای داد و هوار از طبقه پایین به گوش رسید . آن صدا را به خوبی میشناسم . حتی نفهمیدم چگونه پله های چوبی جیر جیر کنان را پایین آمدم . مردی در چهار چوب در ایستاده بود ، این را از روی کفش هایش گفتم . بوت های چرمی واکس زده ، احتمالا فرد ثروتمندی بود . اما خب اکنون خواهر من را که داشت از درد هوار میزد در آغوش داشت . به خودم اجازه ندادم به چهره ی مرد نگاه کنم.
مادرم به مرد کمک کرد تا کارولین را روی صندلی بگذارد . با شتاب به سمتش دویدم : عوضی ! زیر لب غر غر کردم . کنارش زانو زدم و بعد پایی که حدس میزدم آسیب دیده را در دستم گرفتم تا بررسی کنم و او دوباره داد زد ، بلندتر . پنی در کنار گوشم گفت : بسپارش به من . کمی کنار رفتم تا پنی بتواند مچ پای او را بررسی کند و در همین حین به حرف های مادر و مرد گوش دادم : + خیلی ازتون ممنونم ، واقعا نمیدونم چطوری تشکر کنم . - نه ، نیازی نیست ، وظیفه بود . در بسته شد احتمالا مرد رفت . سرم را برگرداندم تا به مادر نگاه کنم . مثل همیشه کامل بود ، موهای سیاه خود را پشت سرش جمع کرده بود مانند یک گوجه خوشگل که از مو بود . یک لباس آبی به تن داشت که برجستگی های بدنش را در بر میگرفت، با یقه ی دلبری و آستین های پف دار تا روی آرنج ها ، برعکس آستین ها دامنش پف چندانی نداشت .
بلاخره سکوت را شکستم : باید بره پیش دکتر . مادر نگاهی به پنی کرد تا از او تایید بگیرد . پنی با تکان سر حرفم را تایید کرد . مادر رو به من کرد : کت و کیفم رو بیار و به آقای لافین بگو اسب و درشکه رو آماده کند ، به شهر میریم . سرم را تکان دادم و هنگامی که در چهار چوب در قرار گرفتم پنی من رو صدا زد : عسلکم ، به ریچارد هم بگو بیاد کمک . با سرم حرفش را تایید کردم .
حتی متوجه نشدم راه خونه تا اصطبل را چگونه پیمودم . در را باز کردم و وارد شدم . آقای لافین به ستون تکیه داده بود و سیـ★گاری میان انگشتانش بود . با دیدن من ، بدون درنگ آن را روی زمین انداخت و له کرد . قلبم به خاطر دویدن تند میزد و نفس نفس میزدم . بعد از مکث چند ثانیه ای گلویم را صاف کردم : مامان گفت اسب و درشکه رو آماده کنید . صدای بمی از پشت سرم حرف زد : به شهر میرید ؟ چرا ؟ چیزی شده ؟ به سمتش برگشتم ، موهایش نا مرتب بود و پیراهن سفیدش که لک داشت به خاطر عرق به بدنش چسبیده بود . قلبم تند تر از قبل می زد . بلاخره جواب دادم : پای کارولین پیچ خورده ، میبریمش پیش دکتر . ریچارد سری برایم تکان داد و بعد به سمت آقای لافین رفت : بزار کمکت کنم . دست ریچارد رو گرفتم ، اشتباه اول . سریع دستم را کشیدم : پنی گفت که بیای کمک . ریچارد سرش را تکان داد : باشه .
باهم به سمت خونه رفتیم . از چند متری صدای داد و هوار کارولین میاومد . وقتی وارد خونه شدیم پنی لبخندی به روی نوه اش زد : کمکش کن ، بیارش تا پیش درشکه . ریچارد با لبخندی جوابش را داد و به سمت کارولین رفت : دوباره خودت و چلاق کردی اُعجوبه ؟! زیر بازویش را گرفت و بهش کمک کرد روی پاهایش بایستد ، برای چند ثانیه خشکم زد . صدای ریچارد من را از افکارم بیرون کشید : بیا کمک دیگه . سرم را تکان دادم و طرف دیگر کارولین را گرفتم . زمان در عرض چند ثانیه گذشت و به درشکه رسیدیم . کارولین آه و ناله کنان سوار درشکه شد و پشت سرش مادرم هم رفت . پنی به سمت ریچارد برگشت : مواظب باش . و بعد سوار شد . همین که خواستم سوار درشکه بشم مادرم با صدای تندی بهم هشدار داد : هر لحظه ممکنه مهمان ها برسند ، نمیشه خونه خالی بمونه ، یکی از ما باید خونه باشه . اخم هایم در هم رفت : ولی ... - ولی بی ولی ، همین که گفتم . درشکه حرکت کرد و من و ریچارد رفتنش رو تماشا کردیم . نفسم رو به تندی بیرون دادم . ریچارد پوزخندی زد : بریم .
باورم نمیشه این راه طولانی را همراه با کارولین در چنین زمان کمی طی کرده باشیم . بلاخره سکوت مرگبار رو شکستم : فکر میکردم ترک کرده . بهم نگاه کرد ، نگاهش سوالی بود . پس از کمی مکث گفتم : آقای لافین . سرش را پایین انداخت : به پنی نگو . سرم رو تکون دادم : باشه . به رو به رو نگاه کرد : او هیچ وقت واقعا ترک نکرده ، نمیتونه . سرم رو تکون دادم . چند قدم دیگر در این جو سنگین برداشتم و بعد لبخندی زدم : هی میدونی تو خونه بوی چی میومد ؟ سرش را بالا آورد تا به من نگاه کنه . در چشم هایش نگاه کردم : فکر کنم پنی کیک پخته . و بعد چند قدم سریع برداشتم تا از او جلو بیفتم : هر کی آخر برسه ظرفا رو می شوره . حتی نایستادم تا جمله را تمام کنم و با سرعت تمام به سمت خونه دویدم . صدایش را در میان خنده های خودم میشنیدم : هی صبر کن ... داری تقلب میکنی ... تو اول دویدی ... صدای خنده ام بلند تر شد : برد با کسی هست که اول برسه لافین ، پس به جای حرف زدن بدو .
نتوانستم در زمان رسیدن به خانه سرعتم را کم کنم و مستقیم به در بر خورد کردم . ثانیه ای بعد او هم رسید اما با دست هایش جلوی بر خورد خودش با در یا در واقع برخورد خودش با من را گرفت . به سمتش برگشتم نفس هایش نزدیک بودند ، چشم هایم در چشم هایش افتادند . بعد از گذشت چند ثانیه عقب رفت . گلویم را صاف کردم : من بردم ، تو ظرفا رو میشوری . از اون جایی که هنوز نفس نفس میزدم کلمات را کامل ادا نکردم . بعد از کمی نفس نفس زدن به حرف اومد : بیخیال تو زنی ، اینا کار تو هست . - چون از یه زن باختی این رو میگی . بدون لحظه ای درنگ این حرف را زدم . لبخندی زد : باشه میشورم . اما آخرین باره . - باشه ... دفعه ی پیش هم همین رو گفتی . زیر لب حرف زدم . اخم هاش در هم رفت : چیزی گفتی ؟ - هیچی . پوزخندی زدم .
در را باز کردم و وارد خونه شدم . کیک در ظرفِ روی میز بود و بعد در یک چشم به هم زدن خبری از کیک نبود . در نبود مادر روی صندلی مورد علاقش نشستم و از پنجره بیرون رو تماشا کردم : انگار قراره بارون بیاد . از پنجره آشپزخونه بیرون رو نگاه کرد : آره . اولین قطرات باران به پنجره خوردند ، باران شروع شد . چند لحظه سکوت حکم فرما شد . این بار او سکوت را شکست : کتابت چی شد ؟ نوشتیش ؟ - هنوز کاملش نکردم . + برام میخونیش ؟ به او نگاه کردم : نه . - چرا ؟ + تویی که سواد نداری چی سرت میشه ؟ فقط امید الکیه .
شستن ظرف ها که تموم شد دستانش را با پارچه روی میز خشک کرد : من دیگه میرم . - نمیدونستم انقدر از من فراری هستی لافین ! + منم نمیدونستم انقدر به سوادم اهمیت میدی ویلسون . - باشه برات میخونم . پوزخندی زد : منتظرم . روی صندلی کنارم منتظر نشست تا من کتابم را از داخل اتاقم بیاورم . کنارش نشستم : باید نظرت صادقانه باشه . - باشه . لبخندی زدم : خب تا کجا خوندم ؟ - توی باغ بود . + آها ، ... حتی در تاریکی شب هم میتوانستم برق چشمانش را ببینم . آنها زیبا بودند مانند دو ستاره در شب به من چشمک میزدند ، دلم میخواست ... کاش زمان همین حالا متوقف میشد ، در همین جا ، در همین زمان ، وقتی که او مشتاقانه به داستانی که نوشته ام گوش میداد و به آن شکل به من چشم میدوخت ایکاش زمان همیشه در اینجا متوقف میشد : ... در زیر درخت در آغوش او دراز کشیدم ، هر دو به برگ های زرد درخت خیره شدیم ... فعلا نصفه است . به او چشم دوختم : چطور بود ؟ - عالی بود . چشم هایم را چرخاندم : این رو که خودمم میدونستم . به بیرون چشم دوختم متوجه گذر زمان نشده بودم . هوا تاریک شده بود و بارون بند اومده بود ، همه جا را مه فرا گرفته بود : کی شب شد ؟ - نمیدونم . به بیرون چشم دوختم . یک نور دیدم که در هر لحظه نزدیک تر میشد آب دهانم را قورت دادم : دو تا گزینه وجود داره . صدایی از کنار گوشم گفت حتی متوجه نشدم کی انقدر نزدیک شد . در بهترین حالت مادرت با متیو برگشته ، در بد ترین حالت ... مهمونا قبل صاحب مهمونی رسیدن . آب دهانم را با این فکر به سختی قورت دادم .
نظرات بازدیدکنندگان (0)