در حسرت نگاه تو
با نزدیک تر شدن نور ، آشوب در دلم شدت میگرفت . هردو چند دقیقه بود که سکوت کرده بودیم و به آن سوی مه چشم دوخته بودیم . افراد آروم آروم پدیدار شدن ، پنج ، نه نه شش نفر به سمت خانه میآمدند . صدایش از پشت سرم بلند شد : یا شاید مهمون و صاحب مهمونی با هم رسیدن . سرم را برگرداندم تا با او چشم در چشم شوم او هم به من نگاه کرد : پس برو استقبال . سرش را تکان داد و از من فاصله گرفت و از در خارج شد . از روی صندلی مورد علاقه ی مادر بلند شدم و تازه متوجه تاریکی اطرافم شدم . کبریت را برداشتم و شمع ها را یکی پس از دیگری روشن کردم . دیگه باید میرسیدن . به پشت پنجره رفتم تا نگاهی بیاندازم ... و لعنت ، پشت در بودن . با سرعت به سمت در دویدم و در زمان باز شدن در درست جلوی در ایستاده بودم . نتوانستم با خودم کنار بیام تا سرم رو بالا بگیرم پس فقط تعظیم کوتاهی کردم . این کاترین هست ، دختر کوچیکم . - بله میبینم ، چقدر زیبا و خانوم است . صدای زنانه ای گفت ، به زحمت کمی سرم رو بالا آوردم تا نگاهی به زن بیاندازم . موهایش را کاملا جمع کرده بود و یک لباس طوسی رنگ او را در بر گرفته بودم ، نتونستم جلوی تحسین کردنش را بگیرم . او یک زن ثروتمند بود .
دوباره نگاهم را به روی زمین انداختم . مادر گلویش را صاف کرد : بفرمایید داخل خونه ی خودتونه . کفش ها ، کفش ها گِلی بودن . سرم را بالا آوردم تا به مادر نگاه کنم ، مادر هم به کفش ها نگاه میکرد . لب هایش به سمت پایین خم شده بود و اخم کوچکی داشت . به ریچارد و آقای لافین چشم دوختم ، آن ها سرشان را پایین گرفته بودند . من هم باید همین کار را میکردم . مادر لبخندی زد : حتما از راه اومدین خسته اید ، کمی استراحت کنید تا غذا آماده بشه . بعد دستمال مخصوص را از کنار در برداشت و کفش هایش را تمیز کرد . ریچارد و آقای لافین سری تکان دادند . مادر با لبخندی جواب شان را داد . وارد خانه شد در را پشت سرش بست . سریع به سمتش رفتم : کارولین چطوره ؟ - خوبه ، پاش آسیب جدی ندیده ولی چند وقتی نمیتونه حرکتش بده + چند وقت یعنی چقدر ؟ - زیاد نیست ، دو سه روز . سرم را تکان دادم و لبخندی زدم . مادر لبخندم رو جواب داد و بعد گلویش رو صاف کرد : مسخره بازی بسه کمکم کن میز رو بچینم . - باشه .
برای اولین بار بود ، اولین بار بعد از نبود پدر که روی میز انقدر غذا بود . صدای خانم مهمان من رو از فکر بیرون کشید : کمکی هست بتونم انجام بدم ؟ یک لبخند مهربون داشت ولی اگه واقعا میخواست کمک کنه باید زود تر میومد . مادر لبخندی به او زد : نه ممنون . راستی آلیس ! ناگهان متوجه دختر پشت زن شدم . او مثل روح بود ، عجیب بود ، اما زشت نبود حتی زیبا بود . مادر حرفش را ادامه داد : دختر من ، کاترین تقریبا همسن تو هست ، میتونین دوستای خوبی بشید . امشب که کارولین نیست چطوره بجای اون ، تو کنار کاترین بخوابی ، هوم ؟ بعد رو به من کرد : برو اتاقت رو نشونش بده . با بی حوصلگی سری تکان دادم . یک شمع از روی میز برداشتم و به سمت پله ها رفتم ، پله های جیر جیر کنان .
بعد از بالا رفتن از چند پله آلیس بلاخره حرف زد : یعنی میتونم دوستت باشم ؟ نگاهی به او انداختم واقعا داشت این رو میپرسید ؟ سرم رو تکون دادم : آره میتونی . برق را در چشمانش دیدم : پس تو میشی اولین دوستم ! من همیشه دوست داشتم یه دوست داشته باشم . وای من خیلی از اینجا خوشم میاد . خیلی این خونه رو دوست دارم خیلی دنج و گرمه . نگاهی به او انداختم : منظورت فرسوده اس ؟ - نه اصلا اینجا یه خونه ی واقعیه . از حرفش خندم گرفت . معلومه که اینجا یه خونه ی واقعیه . جلوی در اتاق مکث کردم قبل از اینکه در را باز کنم به او چشم دوختم : اتاق من به اندازه اتاق تو بزرگ و مجلل نیست ، ولی خب ، میشه توش خوابید . با لبخندی سرش رو تکون داد . در اتاق را باز کردم . او با لبخندی وارد شد و روی تخت نشست : اینجا واقعا معرکه اس . سرم رو با خنده تکون دادم : تو دیوونه ای ؟ این کجاش معرکه اس . جواب حرفم را نداد به جاش به کتاب خونه چشم دوخت : وای این همه کتاب ؟ اگه نیکلاس اینجا بود کلی ذوق میکرد . فهمیدم اسم پسرِ مهمان نیکلاس هست . اتاق با کورسوی کمی از شمع در دستم روشن بود ، او حتی در این تاریکی هم زیبا بود .
بعد از چند دقیقه سکوت را شکست : ای کاش من جای تو بودم ، اینجا و توی این خونه زندگی میکردم ... مهربون بودم ، خوشگل بودم ... لبخندی زد : و از همه مهم تر ، معمولی بودم . در اون لحظه دهنم خشک شده بود ، نمیدونستم باید چی بگم یا چی کار کنم . - دخترا ، دخترا ، بیاید غذا حاضره .
او از جایش بلند شد : بریم . - معمولی بودن خوب نیست ، من دوست داشتم غیر معمولی باشم ، تا هر جا میرم بقیه بهم نگاه کنن ، تا بهم حسودی کنن که چرا مثل من خوشگل نیستن ، من دلم موهای سفید و چشم رنگی میخواست ، من دلم میخواست ماه مثل تو گونه ام را ببوسد... من میخواستم مثل تو باشم . اشک را در چشمانش دیدم و بعد لبخندی زد . لبخندش زیبا بود . - دخترا ! دستش را گرفتم : بریم . خیلی سریع از پله ها پایین اومدیم .
آقایِ مهمان و خانمِ مهمان پشت میز نشسته بودند . مادرم ظرف های غذا را میچید . اما چیزی که نظرم رو جلب کرد آن نبود . چیزی که نظرم را جلب کرد روی مبل مورد علاقه ی مادر نشسته بود و یک پایش را روی پای دیگر انداخته بود . چیزی که برایم جالب بود مدل نشستنش نبود ، شیء در دستش بود . کتاب من دستش بود . خیلی سریع به سمتش رفتم و کتاب را از دستش کشیدم و با مر رویی تمام در صورتش زل زدم . چشمانش به تیرگی ابروهایش و ابروهایش به تیرگی موهایش بود . پوستش کاملا رنگ پریده بود ، به رنگ پریدگی آلیس . ابرویش را بالا انداخت : کلیشه ایه . - چی ؟ + کتاب . عشق توی نگاه اول ، مسخره اس . چنین چیزی توی واقعیت وجود نداره . دهانم کاملا از تعجب باز مانده بود ، چطور یک آدم میتواند انقدر چشم سفید باشد . حرومـ★زاده. به طرف میز رفت بی توجه به من . کتاب را روی میز گذاشتم و پشت سرش به سمت میز رفتم . دیگران از این بحث کوچیکی خبری نداشتند یا حداقل اینطور وانمود میکردند .
پشت میز کنار مادرم نشستم . و اون حرومـ★زاده درست رو به روی من نشسته بود . اتاق در سکوت کَر کنندهای فرو رفته بود و جو سنگین بود ، کسی چیز نمیگفت فقط صدای برخورد قاشق و چنگال به ظرفها بود که آقای مهمان گلوی خود را صاف کرد و لیوانش را بالا برد : به یاد مردی بزرگ ، دوستی مهربان ، همسری وفا دار و پدری دلسوز . خشم وجودم را گرفت صندلی را به عقب هل دادم صدای کشیده شدنش روی چوب فضا را پر کرد سر جایم ایستادم و صدایم را بالا بردم : اگر پدری دلسوز بود نمیمرد . - کاترین ... مادرم با صدای ملایمی من را صدا کرد و دستم را گرفت تا من را ساکت کند . بی توجه به او دستم را کشیدم و از پله ی جیر جیر کنان بالا رفتم . جلوی در اتاقم مکثی کردم ، در را باز نکردم ، امروز قرار نبود در اتاق خودم خشمگین باشم . جلوی در اتاقش مکث کردم ، اتاقی که فقط من و کارولین میتوانستیم واردش شویم . دستگیره ی در را گرفتم و آن را چرخاندم ، در با صدای جیر جیر باز شد . وارد اتاق شدم و در را پشت سرم بستم .
تنها نور ماه اتاق را روشن میکرد ، مه از بین رفته بود و ابر ها کنار رفته بودند . حالا در اتاقی ایستاده بودم که زمانی صدای خنده های من و کارولین یک لحظه هم آن را ترک نمیکرد . اتاقش بدون او تنها بود . اشک در چشم هایم حلقه زد و بغضی گلویم را فشرد . نباید به خاطر او گریه میکردم . غم را با خشم جایگزین کردم . به سمت میزش رفتم . برگه ها هنوز اون رو بود . در آخرین روز هم داشت به من و کارولین درس یاد میداد . روی صندلی چرمی اش نشستم و از دید او به اتاقش نگاه کردم . مسخره . تمام خاطرات از جلوی چشم هایم عبور میکردند . چرا رفتی ؟ بابا .
قشنگه داستانت 🥲
فدات شم💓