خب..خب..خب..روی این پست کلیک کردی، درسته؟🤨 پس امیدوارم خوشت بیاد، چشم قشنگ🌌
به نام خدا پرواز بی بال Wingless flight یک داستان کوتاه (شاید راجع به تو!)
جفتی بال شکسته به رنگ لاله های زخمی، بر روی چمن های بوستان دراز کشیده بودند. دخترک چون چشمش به صحنه افتاد، قلبش یکباره آتش گرفت. بال ها را در آغوش کشید و به خانه برد. در تلاش هایش بهر ترمیم بال ها متوجه شد که استخوانی در آنها خرد و شده است و قابل درمان نیست؛ پس بال ها را به دوش خویش پیوند زده و استخوان های خود را با آنها شریک شد.
بال ها به او پیشنهاد دادند که وی را به پرواز در می آورند. دخترک پیش از این، یک جفت بال به قامت شاهین داشت که از بدو تولد، او را در آسمان همراهی می کردند اما پس از آنکه خون درون رگ های آن دو بال خشک شد، دیگر نتوانست پرواز کند. تلاشی هم نکرد. پس از مدتی مجبور شد آن بال ها را از تن خویش جدا سازد چرا که حالا فقط خاطراتی بودند از پرواز های گذشته، که قلبش را می فشردند.
دخترک کمی در پیشنهاد بال ها تفکر کرد. دلش برای پرواز بدجور تنگ بود و می دانست که بی بال پرواز ممکن نیست. درواقع هیچ گاه جرئت آن را نداشت که تجربه کند و ببیند که ممکن است یا خیر. حال او می توانست مجددا پر بزند و ابر ها را لمس کند. او بی هیچ منتی بال ها را تیمار کرده بود. از دلایلش آن بود که می خواست دست کم *آنها* را نجات دهد و شاید از عذاب وجدانش کاسته شده و از شر صدایی که می گفت:" تقصیر توست که نتوانستی بال هایت را نجات دهی" خلاص می شد. با این حال او پذیرفت. دوست داشت که باز هم طعم شیرین پرواز را بچشد.
دخترک به سوی پرتگاه به راه افتاد، بر روی لبه ی آن ایستاد، چشمانش را بست و نفسی عمیق کشید. بال ها با نوازش خود می گفتند که به آنها اعتماد کند. دخترک پرید. پرید و منتظر بود که صعود کند اما در عوض دردی غیرقابل وصف در کتف هایش احساس کرد. چشمانش را باز کرد و بال ها را دید که با او وداع می گویند. بلی؛ بال ها از نیروی شدید باد در هنگام سقوط، منفعت برده و استخوان های کتف دخترک را دزدیدند و او را میان زمین و هوا تنها گذاشتند. او بایستی محض حیاتش پرواز می کرد؛ آن هم بی بال.
دخترک به باد چنگ زد و خود را بالا کشید و در هوا سر خورد. احساس می کرد که خداوند او را در این پرواز ناگزیر و بی بال یاری می کرد و به آن اوج می داد. سنگ های بی رحم انتهای دره که از شکار او ناکام مانده بودند، پروازش را با بهت تماشا می کردند. آنجا بود که دخترک آموخت که بی بال پرواز کند. بی بال که هیچ! حتی بی استخوان.
نظرات بازدیدکنندگان (0)