ناظر جونم ، توروجون من منتشر کن و رد اصلا نکن متنشو همین الان نوشتم پاک بشه یعنی دستم الکی شکست...
داستان از این قراره که ....هری پاتر معروف یه خواهر داره که اسمش هلنه و به اندازه خودش معروفه ، خونه ویزلی ها بزرگ شده ، اسلیترینیه...دوستاش دراکو و دیانا و تئو ان. حالا نوشته هایی که میخوام بزارم از زمانیه که اینا ... خب خودتون می بینین، امیدوارم خوشتون بیاد
خب ... خب ... خب ... از جایی که طبق فرزند نفرین شده هری در نقش ولدی میره پیش دلفی ... هرماینی :«باید بریم کمکش!» هر هفت نفر (هلن ، جینی، هرماینی، دیانا، دراکو ، تئو، رون) سریع بیرون آمدند و دررا به روی بچه ها که سعی میکردن بیرون بیایند بستند ( بچه ها: دراکو و هلن : سوفیا و اسکورپیوس مالفوی تئو و دیانا: کاترین نات جینی و هری : جیمز و لیلی پاتر رون و هرماینی: رزالین ویزلی . حالا اینجا ما بچه ی ولدی رو هم داریم که خودیه، یعنی بدجنس نیست: متیو ریدل) بچه ها به در میکوبیدند و فریاد میزدند تا در را باز کنند .
هرچی طلسم به ذهنشان میرسید روانه دلفی کردن ولی دلفی ماهر تر از این حرفا بود ، یا جاخالی میداد یا طلسم را خنثی میکرد . بعد از مدتی دلفی کم آورد ، پشت دیواری رفت و آستین دست چپش را بالا داد و نشان شومش را لمس کرد درد داشت ، از طرفی دراکو و دیانا و تئو آآآآآییی بلندی کشیدند و ساعدشان زا محکم گرفتند تا دردش کمتر شود . شبح های سیاهی در آسمان آمده بودند . فرود آمدند . انسان بودند ، مر#گ خوار بودند ! چوبشان را بالا آوردند . اون هشت نفر نارسیسا و لوسیوس و دالاهوف را شناختند . هر دو طرف طلسم میزنند . یک نفر از مر#گ خوارها خلع سلاح شد ، دوتا از طرف دیگر ، یع نفر دیگهاز مر#گ خوارها ... همه ی اون هشت نفر خلع سلاح شده بودند!😱😰😖🤒
فریاد آواداکداورا در محوطه طنین انداز شد . آن حس حس نا آشنایی نبود ... دقایقی قبل - کلیسا قبلش سن بچه ها رو در حال حاضر بگم اسکور و جیمز و رزی ۱۵ سوفیا و کاترین و لیلی ۱۴ متیو ۱۷ شبح هایی که در آسمان پرسه می زدند فرود امدند . بچه ها همچنان سعی میکردند در را باز کنند . وقتی مر#گ خوارها فرود آمدند متیو داد :« ساکت شین! اگه جونتون رو دوست دارین ساکت شین!» متیو آنقدر بلند گفته بود که بچه ها نا خود آگاه ساکت شدن. شاهد طلسم هایی که ردو بدل میشد بودند . کاترین دست متیو را که کنارش ایستاده بود ناخودآگاه گرفت. متیو دست اورا فشرد ... قلبشان لحظه ای نتپید ، به خود لرزیدن ، دنیا سیاه شد ... اشک ها ناخودآگاه ریخته میشد بغض ها شکسته و غم ها بیرون می ریخت ، درکش سخت بود ؛ پدر و مادرشان م&ر#د@ه بودند 😰😭😥😢
دستم خورد😭
نظرات بازدیدکنندگان (0)