هعییی
صبح وقتی آلن بیدار شد یادش رفته بود کجاست ، برایان زودتر بیدار شده بود ؛ در چارچوب در ظاهر شد و گفت : @صبح بخیر کوچولو ، پاشو ! امروز میخوای انتقام پدر و مادرت رو بگیری . به یه طرف تکیه داد و دست به سینه ایستاد . الن نگاهش کرد. + شما کی هستین؟ من نباید بهتون اعتماد میکردم . اگه از طرف اون مافیا ها باشین چی؟ @ تازه عقلت اومده سرجاش؟ یک ابرویش را بالا داد و ادامه داد @ نگران نباش ، ولی حق داری بهت بگم (سمت تخت رفت و کنار الن نشست) مادر و پدر من و دایانا هم عضو عملیات فدرال مخفی بودن ، اونا هم تو انفجار ۱۹۸۹ کشته شدن . ما سه نفر بودیم ، من و دایانا و برادر دیگه م که اون هم با مامان و بابام کشته شد . در حدی به ما ظلم شده که نمیتونیم تا سر قبرشون بریم + چرا؟ @ معلوم نیست؟ فراری ایم ، برای اینکه شب ها گرسنه نخوابیم تحت تعقیبیم + هیچ کس و کاری به جز پدر و مادرت نداشتی؟ @چرا ... همه ی خانواده ی من ، عموم و زنش و عمه هام و خاله هام عضو فدرال مخفی بودن و ترور شدن(صدایش ارام بود ، غم درش پیدا بود) ما همه توی اون ساختمان بودیم ولی چون مامانم من و خواهرم و دختردایی م و پسر خاله م رو دنبال نخود سیاه فرستاده بودن بیرون ، راه فرارمون موقعی که انفجار اتفاق افتاده بود ... (چانه اش به لرزه افتاد ، لبش را گاز گرفت اما گریه نیفتاد) راه فرار کوتاه تر بود و تونستیم سریع فرار کنیم + دختر دایی؟ پسرخاله؟ @ ویلیام و آریانا .. +بعدش ... فدرال مخفی چی شد؟ @ ما فرار کردیم چون ... از اسراری که میگفتن خبر داشتیم ، مجبور شدیم فرار کنیم چون می دونستیم حافظه مون رو پاک میکردن ... & برایان ... داداش نمیاین؟ ویلی در چارچوب در ظاهر شد . @ بیا پسر امروز ما قراره انتقام پدر و مادر های هم رو بگیریم ! & گفتی؟ @حق داشت بدونه +ادامه دارد....
ویلیام سر تکان داد . √ همون جا وایستین علف زیر پاتون سبز بشه پاشین دیگه! @ پاشو پسر پاشو باید بریم مخفیگاه سایه های تیره + کجا؟ √ اسم اون گروه مافیا ...قاتل های عوضی! + چند نفرن؟ هر سه خندیدن + چرا میخندین؟ √ ولی بیراه نمیگه ها ! چجوری میخوایم حریف اون همه بشیم @ ما بمیریم هم به دست اونا می میریم / دایانا....(آریانا اومد ) تو اومدی اینا رو بیاری یا هم صحبت شون بشی ؟ @ (بدون اعتنا به حرف آریانا) شما نمیخواد بیاین ، منو آلن میریم چهره ی همه حالتی بین تعجب و حیرت و ترس بود . دایانا گفت √این دیوونگیه ! @ کی میخواد جلومو بگیره ؟ / ولی احتمال اینکه تجدید قوا کرده باشن هست ، اونا همینطوریش بالا صد نفر بودن . @ خب اگه شما بیاین فقط تلفات زیاد میشه چشمان آلن گرد شد . & عمرا ... نشدنیه! √ برایان ما چجوری می تونیم بدون تو نون مون رو در بیاریم . برایان سکوت کرده بود . وقتی حرفشان تموم شد گفت : @ فضولی موقوف ضمنا بدون ادم کشتن هم میتونین یه چی کوفت کنین / ولی تو داری دو دستی جونتو میدی بهشون! برایان از رو تخت بلند شد و به سمت در رفت . آلن هم بلند شد و دنبالش رفت . همه دنبالش راه افتادن . @ میشه کاری نداشته باشین . اگه تا فردا نیومدیم دنبالمون نمیاین . √ ما بمیریم هم همه باهم می میریم! @ نچ ! (دستش را روی شانه ی خواهرش گذاشت )سعی میکنم نَمیرم باشه؟ دایانا سرش پایین بود . √ قول بده برگردین . @ قول میدم ادامه دارد🥺
برایان سمت آلن برگشت @ خب پسر ، آماده شو بیا پایین + صبحونه؟ @پررو نشو دیگه ، فکر میکنی ما چجوری زندگی کردیم؟ + یعنی صبحونه هم نمیخورین؟ @نوچ ولی امروز استثناست . (رو کرد به ویلی و دخترا) میتونین یه چی دست و پا کنین؟ / یه کاریش میکنیم. رفتند.الن به اتاق رفت . برایان آماده شده بود. شلوار جین پوشیده بود و آستین کوتاه مشکی اش ، همرنگ با شلوارش بود . به نرده های پله تکیه داد و فکر کرد . چی میشد؟ درست بود به روی خودش نمی اورد ولی نگران همه شون بود . . . از طرفی یکی از دلایلی که نمیخواست دایانا و آریانا و ویلی بیان این بود که هر چی تعداد کم می بود کنترل اوضاع راحت تر میشد . در افکارش یود که صدایی او را به حود آورد √ من میام ! برایان سرش را بالا آورد . @ کجا؟ √ خونه پدربزرگ آلن ! خب مخفیگاه سایه دیگه ! @ باز داری حرف خودت رو میزنی که ! √ بدون من به مشکل به میخورین @ چه مشکلی مثلا ؟ √ توروخدا! بزار بیام @ هوفففف! چقدر آدمو حرص میدی! √میزاری؟ @نه! √برایاااان! @مرضضضض! همین که گفتم ! √ خیلی بدی @ میدونم ولی بد هم باشم نمیزارم بیای √ هوففففففف رفت
هردو مثل هم لباس پوشیده بودن شلوار جین و بلوز آستین کوتاه مشکی.. @ بلدی کار کنی؟(با لحن تمسخر) تفنگ را نشان داد + بلدم! @باشه باشه بگیر + باشه یه چی خوردن و جلوی در جمع شدن . ویلی و آریانا رفتند @ هر چی شد ... هر کدوم از ما مرد ... هیچکی صبر نمیکنه ، هیچ وقفه ای در کار نیست ، فعلا باید بریم سراغ مخفیگاه + اگه مخفیگاهه شما از کجا جاشو بلدین؟ @ بچه خیابونیایی که باهاشون می گشتیم از اونا بودن ، اعتماد کردن و همه چیشون رو لو دادن . آخرم همه رو کشتیم . + چرا؟(ماتم زده) @ سوال های مسخره نکن دیگه بچه ! عضو گروه های مافیا بودن هزاران آدم بی گناه و بچه های بیچاره رو کشتن ! چهره ی آلن تغییری نکرد . اعتماد داشت ولی احتیاط داشت . @ بریم + بریم
خلاصه به انبار متروکی رسیدند ، برایان اسلحه اش را در آورد و جلو افتاد . آلن هم از او تقلید کرد . در بسیار فرسوده ای بود و از پشتش صدا میآمد . برایان نفس عمیقی کشید و با آرنج به در کوبید ، به قدری محکم که در باز شد . تفنگ هارا به سمت انها گرفتند . مردان و زنانی در انبار بودن که از طرز لباس پوشیدنشون می شد فهمید که خودشان اند . دو تفنگ به سمتشان نشانه رفته بود و دست هر دو می لرزید. قاتلان مادر و پدرانشان جلویشان ایستاده بودند . کسی از پشت هیاهو آمد . _ صدای چی بود + بابابزرگ؟ _اوه ! آلن . منتظرت بودم ! خوش اومدی پسر ! @ این بابابزرگته ؟ _ آره ... فکر کنم + بالاخره باید می فهمیدید ، اول از یه نامه .... ریسکش زیاد بود بتونی برادر و خواهرت رو پیدا کنی _ برادر و خواهرم؟ + نگو آلن . تو ندونی برایان میدونه ،نگو که بهت نگفته @(با داد) چه لزومی داشت بدونه ؟ فکر میکردی می تونستم بگم . اولا مطمئن نبودم ! دوما با چه دلی به برادری که هشت سال ندیدمش و فکر می کردم مرده می گفتم که من برادرشم و اون خواهرش ؟ + چی داری میگی ؟ یعنی چی ؟ تو برا... - برادرته ! جک و سارا خبر داشتن می دونستن که قراره انفجار رخ بده و هر پنج تا بچه ای که اونجا بود و فرستادن ولی دیر شده بود . ساختمون منفجر شد و همه زیر آوار دفن شدن . فقط هم یکی از بچه ها پیدا شد . بعدِ فرستادن چند نفر که با شما ها گرم بگیرن و حتی محل اینجا رو بهتون دادن و ما مطمئن شدیم که بقیه ی بچه ها هم زنده ان ! بعد هم نامه ناشناس برات اومد و راهی شدی . همه ی اینا برای یه همچین روزی برنامه ریزی شده بود !برای کشتن آخرین باقیمانده های از خانواده براون ! خون جلوی چشم برایان رو گرفته بود ولی این صحنه لحظه ای بیشتر نبود ! در یک چشم به هم زدن سلاح های آماده در آمدند و شلیک کردند و بلافاصله لگدی به پهلوی آلن خورد و کنار افتاد . برایان به قولی که به خواهرش داده بود عمل نکرد ؛ این خبر را آلن به دایانا و آریانا و ویلیام داد . دایانا اول باور نمی کردن اما اشکش با دیدن بدن بی جان برادرش .... افسوس که آلن دیر متوجه ی حقیقت شد ... افسوس که گذشته بر نمی گردد ! پایان
نظرات بازدیدکنندگان (0)