سلام بچه ها یه داستان نوشتم به کمک کاربر TOTO خوشحال میشم حمایت کنید❤ بریم برای خود داستان...
خانواده ی فستر دور میز نشسته بودند.سکوتی انجا را احاطه کرده بود؛اما معلوم نبود از ترس است یا فکر کردن... جک وایستاد و گفت: این نمیتونه حقیقت داشته باشه!اون همسر منه! چطور توی این ۱۷ سال جاسوسی مون رو میکرده؟ رون که داشت به سنجابش غذا میداد گفت:حتی درک این موضوع برای من هم سخته... اون واقعا برای سازمان FBC کار میکرده!؟ خیلی عجیبه... جک زیر لب گفت: نه نمیتونه ... نمیتونه ... نمیتونه ...
پدر بزرگ گفت:الان باید به چیز های مهم تری فکر کنیم... -چه چیز مهمی؟؟؟؟ من نمیتونم با این قضیه کنار بیام!!! جک این حرف ها را با صدای بلند گفت و رعد و برقی در خیابان طنین انداخت... مادربزرگ جین گفت:هی جک!مگه بهت نگفته بودم باید رو قدرت صاعقه ات کار کنی؟؟ اون دختر تو رو ضعیف کرده و تازه من از توی دوربین هایی که تو گیاهام کار گزاشته بودم دیدم !! اون میخواست کتاب خانوادگی مون رو برای FBCببره!!! رون گفت:الان سنجاب خونگی ام بهم گفت یکی بدجوری عصبانیه ها... -به نظرتون واقعا از من عصبانی تر وجود داره؟؟؟اون همسر من بوده و بهم خیا.نت کرده و تازه فهمیدیم بر علیه ما بوده!
رون گفت:حالا این قضیه رو ول کنین ... پوففف ... +ببینید الان اون دختر ممکنه بخواد قدرت هامون رو با اون راز بگیره یا... -اون اسم داره! ژینوس مادر بچه منه! تیانگ گو تکه ای از مو های بلوندش رو کنار زد و گفت:حالا انقدر هم غیرتی نشو... جک خواست به او حم.له کند که لیان جلوش رو گرفت.او گفت:پدر بزرگ؟راشل از خاندان شما چه قدرتی داره؟؟ +اون قدرتی نداره به خاطر همین سازمانFBCرو تاسیس کرد
تا کتاب خانوادگیمون رو بدزده و قدرت هامون رو برای انت.قام بگیره ... ژینوس هم احتمالا از نوادگان اشه. راستش ژینوس زن سرد و باهوشیه از اون بعید نیست که ازمون ثروتمون رو بخواد چون اونها خانواده فقیری ان و یا چیز های بدتر... همه سرشان را تکان دادند به جز جک که به گوشه ای خیره شده بود... هنری با همان حالت مرموزش نجوا کرد : پدربزرگ؟نقشه ای داری؟؟؟ +یه فکری دارم... جک به خود امد و گفت:چه نقشه ای پدر بزرگ؟ +برای این کار باید از همه ی قدرت هامون استفاده کنیم...
عالی بوددددد
بالاخره نظرات باز شدد
❤❤❤