گاهی لازم میشود از تمام هیاهوی اطرافمان فاصله بگیریم؛ از صداهایی که نمیگذارند فکر کنیم، از آدمهایی که نمیگذارند نفس بکشیم، از دغدغههایی که مثل موج میآیند و آرامشمان را میبرند
گاهی باید قدمی عقبتر بگذاریم، جایی آرامتر بایستیم و به خودمان نگاه کنیم؛ به اینکه از کجا آمدهایم، چه مسیرهایی را گذراندهایم، و چه چیزهایی در دلمان مانده که هنوز جرئت نکردهایم با آنها روبهرو شویم. در این سکوت، کمکم میفهمیم که چقدر وقتها منتظر بودیم کسی بیاید و نجاتمان دهد؛ چقدر دلمان میخواست یکی باشد که بفهمد، همراهی کند، پناه شود. اما حقیقت آرام و آهسته خودش را نشان میدهد: هیچکس نمیتواند به اندازهی خودت مراقب تو باشد
روزهایی میرسد که درمییابی تنها محافظ واقعی تو، خودت هستی؛ نه از روی بیاعتمادی، نه از سر غرور، بلکه از روی شناخت. از روی این آگاهی که هیچکس مثل تو دردهایت را نمیفهمد، هیچکس مثل تو نمیداند چه چیزی تو را میشکند، و هیچکس مثل تو نمیداند چطور باید دوباره از زمین بلند شوی. و درست همان لحظهای که این را میفهمی، لحظهای که میپذیری مسئولیت آرامش و امنیتت روی شانههای خودت است، آنوقت است که بزرگ شدهای— نه فقط از نظر سن، از نظر روح، از نظر فهم، از نظر بلوغی که با هیچ درسی جز زندگی به دست نمیآید...
گاهی دور شدن از شلوغی، نزدیک شدن به خودِ واقعیست. گاهی سکوت، صدای بلندترِ رشد است. و گاهی تنها شدن، به معنی تنها ماندن نیست؛ معنیاش این است که بالاخره یاد گرفتهای چطور کنار خودت بمانی...
نظرات بازدیدکنندگان (0)