لیاقتِ من را نداشتی؛ ارزشِ من خیلی بیشتر از تو بود...
ولی یک سؤال ذهنم را میخورد: چگونه توانستی از نگاههایم بگذری؟ تو که در عمقِ چشمانم، عشق را به تماشا نشسته بودی، چطور توانستی چشمانت را روی تمامِ ایثارم ببندی؟ من از جانم برایت گذشتم، از تمامِ داراییهایِ وجودم؛ از زبانم که جز ستایشِ تو کلامی نمیگفت و از موهایم که هر تارشان با فکرِ تو نوازش میشد. دریغا که من، همهیِ بودنم را پایِ کسی ریختم که بودنش هیچ ارزشی برایِ این همه شکوه قائل نبود
تو نه تنها قدرِ عشقِ مرا ندانستی، بلکه مرا در میانِ تمامِ داشتههایی که از دست داده بودم، تنها گذاشتی
حالا که به پشتِ سر نگاه میکنم، میبینم تو فقط یک غریبه بودی که بیرحمانه از کنارِ تمامِ این عشق عبور کردی و من، چقدر ساده، خودم را برایِ کسی فنا کردم که حتی ارزشِ یک لحظه نگاهِ مرا هم نداشت
...اما بدان که این پایانِ راهِ من نیست؛ من دوباره از میانِ همین خاکسترها بلند میشوم و تو هیچ قدرتی برای متوقف کردنم نداری. من به قلههایِ موفقیت و سربلندی میرسم، نه برایِ اینکه چشمِ تو را ک.و.ر کنم یا حرصِ تو را در بیاورم، بلکه تنها برایِ خودم و آن رویاهایی که همیشه در سر داشتم. من راهِ رشدِ خودم را پیدا میکنم و ثابت میکنم که ارزشم بسیار فراتر از آن بود که در قابِ حقیرِ نگاهِ تو تعریف شود؛ من دوباره زاده میشوم و این بار، خودم، خودم را به اوج میرسانم...
نظرات بازدیدکنندگان (0)