پارت دوم کلبه اتصال یا connecting house wood تقدیم شما امیدوارم خوشتون بیاد
مادر آپریل حدودا یک سال پیش به طرز عجیبی ناپوید شده بود و پس از مدتی تنها گردنبند پاره شده اش در جنگل غربی که حدودا پنجاه کیلومتر با خانه آنها فاصله داشت پیدا شده بود. آپریلی که معمولا دختری منزوی بود با رفتن مادرش از همیشه تنها تر شده بود. تنها، خسته، دلمرده! اون دلش برای روز هایی که مادرش بود و با اون حرف میزد تنگ شده است. آهی از سر دلتنگی میکشد و مانند همیشه درد ها و غصه هایش را با زمزمه کردن موسیقی فرو میبرد. از کودکی عادت به گریه کردن نداشت. هرگاه ناراحت بود در سکوت به تنهایی خودش پناه میبرد و فکر میکرد و فکر میکرد و فکر میکرد. اینبار هم مثل همیشه سکوت کرده است و در این سکوت پر غمش به دیوار اتاقش، به اشکال انسان های بالدار که به دیوار چسبانده شده اند خیره میشود و به گذشته قدم میگذارد
{گذشته} (آپریل با زبانی که به دلیل دقت کردن بیرون آورده است، با دستان کوچک و تپلش بال های کاغذی را از روی خطی که مادرش برایش کشیدی، قیچی میکند. مادرش به او خیره است و در افکار خودش قدم میزند. آپریل کوچک سنگینی نگاه مادرش را حس میکند و به سمتش باز میگردد و همان لحظه قطره اشکی از چشمان مادرش سر میخورد. چشمان آپریل درشت میشود و قیچی و کاغذ را به زمین میاندازد و خود را در آغوش مادرش پرتاب میکند.
_مامان جونم گریه نکن. مادر آپریل به خودش می آید و دستانش را دور دخترکش حلقه میکند و با خنده میگوید: _وا من که گریه نمیکردم آپریل با لحن کودکانه ای میگوید: _پس چرا از چشمات آب میاد _آدما میتونن موقع شادی هم گریه کنن _الان تو خوشحالی؟ مادرش اورا در آغوش میفشارد و میگوید: _معلومه! چون یه فرشته کوچولو مثل تو دارم _ولی من که بال ندارم؟ مادرش به رو به رو خیره میشود و زمزمه میکند: _داشتیم آپریل، داشتیم!...)
آپریل از روی تختش برمیخیزد و به سمت آیینه اش قدم برمیدارد. رو به روی آیینه که میایستد به تصویر خودش خیره میشود. در تاریکی شب تنها چیزی که اتاقش را روشن میکرد و به او اجازه دیدن تصویر خودش را در آیینه میداد، نور ماهی بود که از پنجره اتاقش وارد میشد. به چشمان دو رنگش خیره شد. یکی آبی، یکی سیاه! یادش است وقتی که دوازده سالش بود و یکی از دختران مدرسه او را به خاطر چشم های دو رنگش مسخره کرده بود، با بغض به خانه برگشت. وقتی مادرش از او دلیل حالش را پرسید آپریل گفت: _از چشمام متنفرم. مادرش با لبخند موهای آپریل را پشت گوشش فرستاد و گفت: _تو نمیدونی پشت اون چشم ها چه قدرتی خوابیده آپریل!
با باز شدن ناگهانی پنجره بر اثر باد شدیدی که میوزد آپریل ترسیده به سمت پنجره میچرخد. پرده توسی رنگش در هوا میرقصد. آپریل به سمت پنجره میرود و تا آن را ببندد و خودش را از شر باد مزاحم خلاص کند که ناگهان چشمش به چیزی خیره کننده میخورد. چیزی عجیب که آپریل را متحیر میکند! آن دیگر چیست؟ آپریل به چشمانی درشت شده به صحنه رو به رویش خیره میشود. ادامه دارد....
نظرات بازدیدکنندگان (0)