وارد کوچه ای فرعی میشود که همیشه مسیرش برای رسیدن به مدرسه بود. آرام آرام زیر باران قدم میزند و به چشم هایش فکر میکند. چرا اینگونه شده بودند؟ چرا انقد عجیب بود این اتفاق برایش؟ در افکار خودش پرسه میزند که ناگهان صدایی از پشت سرش باعث میشود به طور ناخودآگاه به عقب برگردد. کوچه خیس و خالی است و کسی اینجا نیست. کمی چشم میچرخاند تا منبع صدا را بیابد اما چیزی نمیبیند تا اینکه... ناگهان سایه ای بسیار درشت را در ورودی ای بسیار باریک که به کوچه ختم میشود را میبیند. کمی ترس برش میدارد و نفس هایش تند میشود. سایه قد بلندی دارد اما در تاریکی آن قسمت از کوچه چیز بیشتری از آن مشخص نیست. آپریل قدمی به عقب برمیدارد و چشم از سایه برنمیدارد. کم کم چند قدم عقب تر میرود که سایه نیز کمی جلو تر می آید. آپریل شوکه به دستان بلند سایه خیره میشود. در ذهنش صدایی فریاد میزند:"آپریل برو، فرار کن" و آپریل با تمام توانش پا به فرار میگذارد. اما حرکت سایه را نیز در پشتش حس میکند. نفس هایش تنگ میشود از دویدن های زیاد! از کوچه که خارج میشود دیگر خبری از سایه نیست! آپریل از خیابان رد میشود و سپس به کوچه فرعی خیره میماند تا ببیند اثری از سایه وجود دارد یا خیر. اما چیزی نمیبیند. با خودش میگوید :"اوه آپریل خیالاتی شدی،آخه یه همچین چیزی چرا باید وجود داشته باشه؟" نفسش را پر سر و صدا بیرون میفرستد و به سمت مدرسه به راه میوفتاد.
با سری پایین افتاده به سمت کلاس میرود.تا جایی که مکان دارد میخواهد چشمانش را از دید ها مخفی کند، مخصوصا اکنون که هاله هایی عجیب در چشم سیاه رنگش شنا میکنند. سویشرت توسی رنگ محبوبش ،به خاطر باران خیس شده است. وارد کلاس میشود و نگاه ها به سمتش میچرخد. مانند همیشه بیخیال به سمت صندلی اش میرود و روی آن مینشیند و کتاب نجومش را باز میکند. _به به عجیب غریب کلاسمون هم تشریف آوردن. صدای خنده چندین نفر از همکلاسی هایش بلند میشود. آپریل نفسش را پر صدا بیرون میفرستد و چیزی نمیگوید. نورا، مزاحم همیشگی آپریل که از آزار دادن آپریل بسیار لذت میبرد! به همراه برادر دو قلوی رو مخش که همیشه در اذیت کردن آپریل همدستش میشد ،مثل همیشه با طعنه هایشان آپریل را آزار میدهند.
نورا به سمت آپریل میرود و صندلی میز جلویی آپریل را برمیدارد و برعکس و رو به آپریل روی آن مینشیند. آپریل سرش را پایین می اندازد تا چشمانش در دیدرس این دختر حاشیه ساز نباشد. _اوخی عجیب غریب کلاسمون با من قهره؟ این آزار و اذیت ها برای آپریل تنها همیشه دردناک بود، ولی چه میکرد وقتی که حتی خودش هم خودش را دوست ندارد. نه خودش را نه چشمان دو رنگش را؟
نورا دستش را زیر چانه آپریل میگذارد و سرش را با ضرب بالا میکشد. چشمانش که به چشمان آپریل میافتد مات میماند. پلک زدن را هم فراموش میکند. انگار چیزی باعث سکوت، وحشت، و شاید تنها کمی تعجب در وجود او شده. و آن همان هاله های طلایی رنگ است. کمی بعد که به خودش میآید چانه اورا با ضرب ول میکند و از جایش بلند میشود و هنگامی که میخواهد از کنارش عبور کند کنار گوش.ش زمزمه ای میکند: _به عجیب غریب بودنت باید شی.طانی بودنت رو هم اضافه کنم. فقط دوتا شاخ کم داری تا بشی مثل شی.طان. سپس با انزجار دهن کج میکند و به سمت صندلی اش میرود و آپریل را با دنیایی از غم تنها میگذارد. یعنی تا این حد انسان بدی است؟ آنقدر که هیچکس اورا دوست ندارد؟ اما حقیقت این است که خیلی ها میخواستند با این دختر دوست شوند، اما این دختر خودش را دوست نداشت و همین حصاری شده بود به دورش. غم و عدم اعتمادی به خودش داشت که مانند پیچکی هر لحظه بیشتر و بیشتر به دورش میپیچید و او را به مرگ تدریجی بیشتر نزدیک میکرد. این حقیقت است که اگر خودت، خودت را بخواهی، اگر خودت خودت را دوست بداری، اگه خودت برای خودت احترام قائل باشی و به خودت مطمئن! دیگران نیز مانند خودت به تو نگاه میکنند. آپریل خودش را کافی نمیدید، پس دوری میکرد، از همه، از خودش، از هم سن و سال هایش!
با ورود معلم هر کس سر جایش نشست و سنگینی نگاه ها از روی آپریل برداشته شد. معلم شروع به درس دادن کرد. تصویر ستاره ای پر نور را روی تخته میاندازد و رو به دانش آموزانش میگوید: _این ستاره ای که میبینید یه ستاره نوترونیه.این ستاره بسیار چگالی بالایی داره.جاذبه اون میتونی آهن خون شما رو از فاصله چند صد کیلومتری به سمت خودش جذب کنه. با تمام نوری که داره.... معلم حرف میزند اما آپریل دیگر چیزی نمیشنود،هیچ چیز. انگار دنیا از حرکت میایستد،میایستد تا باز هم آپریل در شوک فرو برود..... ادامه دارد...
نظرات بازدیدکنندگان (0)