با ادامه داستان کلبه اتصال (connecting house wood) اومدم پیشتوننن.
آپریل با چشمانی درشت شده به جایی در میان درختان انبوه جنگل غربی خیره میشود. دانه های براق اکلیل مانندی به رنگ آبی و صورتی از میان درختان برخواسته است و جلوه خاصی دارد. آپریل با خود میگوید (این دیگه چیه، تو جنگل چرا باید همچین چیزی باشه؟) ناگهان نوری طلایی رنگ ساطع میشود و بادی بسیار بسیار شدید میوزد. به طوری آپریل کمی به عقب رانده میشود و مجسمه تقریبا کوچکش از روی میز میافتد و هزار تکه میشود. با صدای شکسته شدن مجسمه آپریل کمی میترسد و حیران به مجسمه،و سپس به جنگل غربی نگاه میکند. آن نور عجیب و غریب چه بود؟
دستش را روی قلبش که به طرز وحشیانه ای خودش را به سینه اش میکوباند میگذارد و خیره به جنگل غربی با خود زمزمه میکند: _این دیگه چه کو.فتی بود! آپریل کمی به جنگل خیره میماند، جنگلی که اکنون آنچنان ساکت و آرام است که آپریل برای لحظه ای به چشمان خودش برای دیدن آن پدیده عجیب شک میکند. صدای درب اتاقش او را از جا میپراند. _هی آپریل عزیزم حالا خوبه؟ صدای نگران پدرش است که حالش را از پشت درب اتاق میپرسد. آپریل میگوید: _آ.. آره خوبم. _میتونم بیام داخل؟ _آره، حتما. پدرش آرام در را باز میکند و همزمان با وارد شدن به اتاق با چهره ای نگران از آپریل میپرسد : _صدای چی بود؟ نگران شدم. آپریل نگاهی زیر چشمی به مجسمه اسبی که حال تکه تکه شده بود می اندازد میگوید: _مجسمه ام افتاد و شکست. پدرش اورا در آغوش میکشد و میگوید: _اشکالی نداره دخترم. خب؟ اما مشکل آپریل نه شکستن مجسمه محبوبش است و نه چیز دیگری. مشکل از نور عجیب و غریب، آن ذرات براق و شعف برانگیز است. مشکل این است که اکنون، جنگل آنقدر آرام شده که آپریل دارد به چشمانش در دیدن آن اتفاق شک میکند!
چشمان خسته اش را با سردردی فجیح باز میکند. صدای پدرش را از پشت در اتاقش میشنود که میگوید : _هی آپریل من دارم میرم،صبحانه و تغذیه درست آمادست رو میز،مراقب خودت باش عزی دلم. آپریل دستی به سر پر دردش میکشد و میگوید: _باشه بابا، ممنون. صدای باز و بسته شدن در خروجی خانه نشان از رفتن پدرش میدهد. از جایش بلند میشود و مینشیند و از پشت پنجره بسته به آسمان همیشه ابری این شهر خیره میشود. شاید تنها چیزی که در این دنیا عاشقش است و همیشگیست، همین آسمان ابری و باران است. از جایش بلند میشود اما با درد عجیبی که در سرش میپیچد جیغ کوچکی میزند و به دیوار چنگ میزند تا تعادلش را حفظ کند و نیوفتد. چشمانش از این حجم درد ناگهانی گرد میشود و اشک در چشمانش حلقه میزند. با دست دیگرش سرش را میفشارد تا شاید! از دردش کاسته شود. کمی که میگذرد دردش کم کم آرام میگیرد و او میتواند بلاخره بایستد. آرام و با احتیاط کار هایش را انجام میدهد تا دوباره آن سر درد عجیب گریبان گیرش نشود.
لباس هایش را که میپوشد جلوی آیینه میرود تا خودش را وارسی کند. مرتب بودن برایش بسیار اهمیت دارد! از پایین تا بالا خود را بررسی میکند، گفت های کالج مشکی رنگ، دامن کوتاه مشکی و پیراهن سفید رنگش که با کروات یشمی اش ترکیبی سرد اما زیبا ساخته است. فرم مدرسه شان همین بود! نگاهش کمی بالا تر می آید. موهای مواجش را مرتب میکند و... به چشمانش که میرسد.... از تعجب لحظه ای عقب تر میرود و چشم درشت میکند. به چشمانش شک میکند! این دیگر چیست، این دیگر چه بلاییست! کمی به آیینه نزدیک میشود و به چشم مشکی رنگش خیره میشود. چشمی که حال، هاله هایی از رنگ طلایی در آن شناور است و به دور مردمک اش میچرخد. طلایی هایی که در نگاه اول مشخص نیستند اما در فاصله نزدیک... جلوه ای جادویی، و در عین حال خوفناک دارد. آپریل ناباور آرام آرام عقب میرود و موهایش را چنگ میزند
نام عجیب غریب برایش بس نبود با آن چشمان دو رنگ؟ این دیگر چیست؟ زمزمه هایش خودش را کلافه میکند: _این چه کو. فتی بود، همین کم داشتم. ذهن نوجوانش توان درک این پدیده نادر را ندارد. دلیلش چه میتواند باشد؟ دلیل این هاله های طلایی که در قرنیه بسیار مشکی چشمش شنا میکنند و میچرخند؟از نظر علمی آیا قابل قبول است؟ نه نیست. قطعا نیست... حال باید چه کند؟ آپریل نمیداند چه اتفاقی در حال رخ دادن است. اما در ناخودآگاهش میداند که اتفاقات عجیبی در راه است. خیلی عجیب....
نظرات بازدیدکنندگان (0)