این داستان رو چند وقتی میشه که داشتم بهش فکر میکردم حتی یک بار هم یه مقدمه ازش تو همین تستچی قرار دادم اما الان میخوام به طور مستقل و کامل بارگزاریش کنم. امیدوارم خوشتون بیاد❤️
مقدمه صدای نوزاد تازه متولد شده در قصر پیچید. ندیمه ملکه آلارا ،نوزاد را از اتاق بیرون آورد و به سمت شاه آرتور حرکت کرد. شاه آرتور با آن شنل بلند مخمل و قرمز رنگ و تاجی که به سر داشت، جلوه گر شکوه و قدرت بود. هنگامی که ندیمه نوزاد را به آغوش او داد گفت: _شاهدخت بسیار زیبا هستن سرورم. شاه لبخندی به شاهدختش زد و به سمت بالکن بسیار بزرگ اتاق حرکت کرد. مردمی که در محوطه قصر جمع شده بودند تا تولد شاهدخت را جشن بگیرند به سمت شاه برگشتند. تمام سر ها رو به بالا بود تا شاه، وارث خود را به همگاه نشان دهد. شاه آرتور نوزاد را روی هم دو دست بالا برد و مردم با خوشحالی جیغ زدند و خوشحالی کردند. کمی بعد شاه طالعبین سلطنتی را به خلوت خویش خواند تا در حضور وزرا و ملکه آلارا طالع شاهدخت تآزه متولد شده را بخواند.
طالعبین دستش رو بالای پیشانی فرزند به چرخش در آورد و چشمانش را بست. کمی بعد گفت:او میرود، پس از جنگ است، اما یادگارش بازمیگردد،قدرتی بزرگ، الهه مرگ و زندگی ،فرصتی برای نجات. ملکه آلارا نگاهی نگران به همسر تاج دار خود انداخت و همان لحظه نوزاد خنده ریزی کرد. *************** با چشمانی خسته به تخته رو به رو نگاه میکند که همان لحظه زنگ آخر به صدا در میآید. تمامی دانش آموزان به همراه دوستان خود از کلاس خارج میشوند و آپریل... آه امان از آپریل همیشه تنها! وسایلش رو جمع میکند و میخواهد از کلاس خارج شود که نورا راهش رو سد میکند. _هی دخترهی عجیب و غریب، دلم واسه اذیت کردنت تنگ شده بود. آپریل نفسش را پر صدا بیرون میفرستد و میگوید : _نورا امروز نه! نورا چهره ای مظلوم به خود میگیرد و لب برمیچیند و با لحن بسیار لوس میگوید: _اوه چرا عزیزم؟نگو که تو دلت واسه من تنگ نشده بود. آپریل تنه ای به او میزند و از درب کلاس خارج میشود و در همان حین زمزمه میکند: _من هرگز دلم واسه تو یکی تنگ نمیشه.
هوا بسیار ابری و فضای شهر تیره و تار گشته است. زمین هنوزم به دلیل بارانی که صبح آمده بود خیس است. آپریل آستین های سویشرت مشکی اش را تا بند های انگشتش پایین میکشد و زیپش را میبندد و سپس با قرار دادن دستانش در جیبش به راهش ادامه میدهد. باز هم در افکار در همش غرق میشود. در زمانی از گذشته که همه چیز خوب بود. پچ پچ های دانش آموزان را در کنج و کناره ها میشنود. سنگینی نگاه ها اذیتش میکند. راستش آپریل دختری است که از همان کودکی به لطف چهره اش بسیار در مرکز توجه ها قرار گرفته بود. اما نه یک توجه خوب، بله گاهی با تحقیر، گاهی با تعجب. خیلی کم پیش می آمد کسی از روی دیدن زیبایی هایش به او خیره شود.
آپریل دختری با پوست بسیار روشن بود که ابرو های کشیده، بینی متوسط اما خوش فرم و ل،ب هایی کوچک بود که موهای به رنگ شبش این چهره را قاب میکرد. چهره جذاب و زیبایی داشت اما... اما نکته بسیار عجیب برای هم سن هایش چشمان دو رنگش بود. یکی به رنگ آبی دریا با حلقه ای سرمه ای در دورش، و دیگری به سیاهی دل شیطان. همین چشم ها بود که همیشه اورا تنها و تنها تر میکرد. آپریل نفسش رو بیرون میفرستد و به بخاری که از دهانش خارج میشود نگاه میکند. به خانه رسیده است.
وارد خانه که میشود بوی غذا اورا گرسنه میکند. انگار پدرش باز هم دست به اختراع غذایی جدید زده است. با لبخندی هر چند کوچک و به سمت پدرش که درحال آشپزی است میرود و اورا از پشت بغل میکند. _خب بابا، بگو ببینم امروز داری چی میپزی؟ پدرش بر میگردد و اورا در آغوش میکشد و میگوید: _اسم غذای امروز (نمیدونم چی چیه) سپس خنده ای میکند. ******* آپریل پس از خوردن شام، حال در اتاقش نشسته است و به دیوار های اتاقش که پر اشکال انسان های بالدار کاغذی است،نگاه میکند. امشب با پدرش گفتند و خندیدند،اما هردوی آنها نبود چیزی را با تمام وجودشان حس میکردند. نبود مارتا،مادر اپریل. زنی زیبا، مادری مهربان و همسری دلسوز که سال پیش به طرز عجیبی ناپدید شد و پس از مدتی گردنبندش در کنار رودخانه جنگل غربی، که حدودا 100 کیلومتر از خانه آنها فاصله داشت پیدا شده بود.... این داستان ادامه دارد
نظرات بازدیدکنندگان (0)