بینگوووو!خوش اومدید به یه پارت جدیدددد میدونستین عکی کاور ،لیبرا محافظ سالن عمومی اسلیترینه؟* دوستان با برنامه ی ایرانی ساختم ،طبیعیه خوب نشده باشه...*
★" از یه جایی به بعد مجبور شدم بین انتخابای مغز وخواسته های قلبم سخت ترین انتخابا رو بکنم! "★ᴇɴꜰᴘ
"جادو آموزان سال اولی! دنبالم بیاین!" این صدای هاگرید بود که توجه سال اولی ها را به خود جلب میکرد ،او به سویی میرفت و هر از چند گاهی این جمله را تکرار میکرد " جادو آموزان سال اولی!دنبالم بیاین!" کم کم به تعداد سال اولی هایی که به دنبال هاگرید میرفتند افزوده میشد ،سال اولی ها به همراه هاگرید به قایق ها رسیدند و سوار شدند ،هرکسی دغدغه ای دارد ،برخی نگران وسایلشان هستند ،برخی دیگر به دوستان ترسویشان کمک میکنند و برخی دیگر در فکرهایشان به سر میبرند ،عده ای دیگر نیز از شور و شوق هاگوارتز در پوست خود نمیگنجند ،برای نمونه esfpو enfpاز این دسته افراد هستند ،با خوشحالی با همدیگر سخن میگویند و برج های بلند هاگواراز را به یکدیگر نشان میدهند و بلند بلند میخندد ،آرورا مشغول ور رفتن با ردایش است و دوپسر دیگر مشغول تربیت ساتان،اژدهای کوچک هستند_یا اینگونه فکر میکنند ،زیرا به نظر ساتان علاقه ای به پرتاب کردن آب از دهانش به بیرون ندارد_ ساتان اژدهای آبی رنگ کوچکی است که از نوع اژدهایان دریایی لالوری ها به حساب میاید ، این نوع اژدهایان در کودکی فلس های آبی رنگ براق و چشمان زرد رنگی دارند و وقتی بزرگ میشوند فلس هایشان به رنگ سفید و یا طوسی کدر تغییر رنگ میدهند ،آنها میتوانند آب شلیک کنند و تفاوتشان با دیگرنژاد های اژدهایان دریایی در این است که آنان میتوانند پرواز کنند و برخلاف دیگر اژدهایان که غالبا گوشت خوارند ،آنها همه چیز خوار هستند،" آخ!گازم نگیر!بابا من فقط میخواستم بهت یاد بدم چجوری آب از دهنت پرت کنی بیرون!" آرورا که به نظر کارش با لباسش را تمام کرده بود نگاهش را سمت estp که به نظر همین اول کار جا*نباز پنجاه درصد شده بود برگرداند " اژدها های لالوری دوست ندارن به فلس های زیر گلوشون دست بزنی" بعد بسیار خونسرد رو به enfpگفت" یکم دیگه خم بشی میوفتی تو آب..." esfpبرگشت رو به آرورا، دستش را کشید و آرورا را به سمت جلوی قایق برد" هی!به جای اینکه غر بزنی یکم از اینجا لذت ببر !* صورتش جمع شد* ایی ببین قلعه ی خوشگلیه ها ولی به نظرم کثیفه..." " کثیف نیست ،قدیمیه کلا رنگ قلعه اینطوریه " کمی آن طرف تر infpرا داریم که گویی از enfjوinfjجدا افتاده بود و اکنون با چند نفر دیگر _ که فقط یکی از آنها را میشناخت _ در قایقشان گیر افتاده بود اما اینقدر محو برج های هاگوارتز شده بود که به کل اظطرابش را فراموش کرده بود و در آن لحظه تصمیم گرفت به جای نگرانی برای آینده یک بار هم که شده از ارامش در لحظه لذت ببرد ،روبروی او کارولین نشسته بود ،دختری که از نظر شخصیتی شباهت زیادی به خود infpداشت ،یا بهتر است بگویم isfp...،به نظر او هم محو صحنه ای شده بود که infpمحو آن شده بود ،خورشید داشت غروب میکرد و طنین نور نارنجی رنگش بر قلعه و همینطور سطح دریاچه خودنمایی میکرد ،isfpمحو همین نکته شده بود ،گویی طبیعت نیز میخواست بگوید " به جایگاه حقیقی تان خوش آمدید !" در میان این همه آرامش قطعا انتظار داشتید همه راضی باشند اما در این میان extjها آرامش نداشتند ،entj سوالی در ذهنش نمایان شده بود که از اول سوار شدن بر قطار ذهنش را درگیر کرده بود
" اگه همه ی ما لوتوس ها تو گروه های متفاوتی بیوفتیم ،بازم مثل قبل میتونیم به همدیگه به چشم خانواده نگاه کنیم؟"و estjاما به چیز دیگری فکر میکرد " چرا ما ۱۶ نفر حق نداریم همدیگه رو بشناسیم؟!مگه هممون خاص نیستیم؟مگه نباید با هم در آینده کار کنیم؟پس چرا از الان نباید هویت همدیگه رو بدونیم؟" estjدر این فکر بود که دختری که کنارش نشسته بود و موهای بلند سبز رنگ داشت تقه ی آرامی به شانه اش زد " آم ،رسیدیم ..." " ممنون که بهم گفتی " گونه های دختر رنگ کمی به خود گرفت" هه هه کاری نکردم *لبخند*" بعد همه به دنبال هاگرید راه افتادند و در نهایت به سالنی رسیدند ،هاگرید رو به پیرزنی با قیافه ی جدی و بسیار محترم گفت " خیله خب مینروا اینا هم سال اولی ها!" "ممنون هاگرید ،دیگه میتونی بری" بعد روبه کودکان کرد و گفت" به هاگوارتز خوش آمدید ،اینجا شما در چهار گروه تقسیم میشوید: گریفیندور ،ریوینکلاو ،هافلپاف و اسلیترین ،در طی سال های تحصیلی ای که خواهید داشت این گروه ها مانند خانواده و دوستانتان هستند ،پس با هم گروه های خودتون خوش رفتار باشید و با هم دیگه امتیاز جمع کنید ،هر گروهی که امتیاز های بیشتری جمع کند برنده ی جام گروه ها میشود ،چند لحظه اینجا صبر کنید...." و اکنون از راهرو خارج شد و به سمتی که نمیدانیم *احتمالا سالن اجتماعات* میرود ،در این میان پسری به infpتنه میزند و بعد بدون هیچگونه عذر خواهی به سمت پسری با عینک گرد میرود infpاخمی کرد و اولیت قدم برای رفتن به سوی پسر را برداشت که کسی از پشت دستش را کشید ،دختری با موهای عسلی رنگ نسبتا فرفری و چشمایی به همان رنگ ،چهره اش اکنون نسبتا جدی بود اما انرژی در لحنش دیده میشد:" هی ،دختره ی کله سبز اسمت چیه؟" " ساشا ،ساشا برایان " " خب خوشبختم ،منم هرماینی هستم ،هرماینی گرنجر ،ببین اون همونطور که فهمیدی اون پسره دریکو مالفوی یه اصیل زاده ی خود شیفته است ،الان با تو کاری نداشت و میخواست بره سمت هری پاتر معروف ،پس بهتره الان دردسر درست نکنی چون دلیلت زیادی بچه گانه است ...،بزار بعدا براش جبران میکنیم!"
" اوکی" هرماینی دست infpرا کشید و آنها گوشه ای نسبتا دور از هری پاتر ایستادند و به تماشا پرداختند ،ملفوی از کنار istpرد شد ،او هم که دل خوشی از ملفوی نداشت بسیار سوسکی زیر پایی ریزی برای او گرفت و ملفوی پخش زمین شد ،البته قبل از اینکه ملفوی بلند شود و بفهمد کار چه کسی بوده isfpدست برادرش را گرفت و او را به سمت دیگری هل داد و آنها از صحنه ی جر*م دور شدند ،وقتی ملفوی بلند شد عصبی به دنبال عامل این کار می گشت و متاسفانه از شانس بد intj،او نزدیک ترین فرد به ملفوی بود ،البته اصلا توجهی به ملفوی نداشت و مشغول غر زدن در مورد مردم زمانه به همراه infjبود ،آن دو در یک قایق نشسته بودند و اینگونه با یکدیگر' دوست 'شده بودند _یا اینگونه به نظر میرسید_ ملفوی شروع به پرس و جو از اطرافین کرد اما کار هیچکس نبود ،در نهایت با نهایت خشم به سمت intjرفت و پرسید" هوی ،تو برای من زیر پایی گرفتی؟" intjبا خنثی ترین حالت ممکن جواب داد " من تورو تا همین حالا ندیده بودم ،چرا من باید برای کسی که ندیدم زیر پایی بگیرم؟" و در دلش زمزمه کرد :( البته اینکه ندیدمت دلیل نمیشه که نشناسمت ملفوی!) ملفوی نیز که دیگر بی خیال شده بود به راهش ادامه داد و بلاخره به هری پاتر رسید " پس حقیقت داره که هری پاتر مشهور اومده هاگوارتز " بعد گفت " من دریکو ملفوی هستم _" صدای خنده ی پسرک ریز نقشی که کنار هری ایستاده بود بلند شد ،تمام برایان ها او را میشناختند و با خانواده ی آنها رفاقت خانوادگی داشتند ،موهای نارنجی رنگش گواهی میداد او کیست ،ملفوی تشر زد " چیه فکر میکنی اسمم بامزه است؟موهای نارنجی و لباس های چروک و دست دوم ،تو احتمالا یه ویزلی هستی ،پدرم در موردتون بهم گفته ،ف.قیر ترین خاندان جادوگری!" پسرک اخمی کرد و دیگر حرفی نزد ،ملفوی دستش را به نشانه ی دست دادن به سمت هری دراز کرد" بعد یه مدت میفهمی برخی خاندان های جادوگری از بقیه بهترن ،من میتونم بهت یاد بدم کیا لیاقت دوستی با تو رو دارن و کیا ندارن " 《 سخن نویسنده: دوستان من کتاب رو نخوندم و فقط فیلم رو دیدم و حقیقتا به طور دقیق دیالوگا رو به یاد ندارم ،اگه کسی میدونه دقیقشون رو لطفا بیاد پیو.ی 》 هری جواب داد "ممنون ولی خودم میتونم تشخیص بدم کیا لیاقت رفاقت رو ندارن ! "در این لحظه entpکه در نزدیکی آنها ایستاده بود زیر لب گفت " چه شوتی میزنه پاترررر!یک گل پنج امتیازی به نفع این دو رگههه!"
ملفوی که اکنون به طرز بدی ضایع شده بود دوست داشت جوابی بدهد که پروفسور مک گونگال از راه رسید و با دیدن ملفوی اخمی کرد و گفت " ممنون میشم نظم رو رعایت کنید_" که غورباقه ای به چشم خورد و پسر ریز نقشی که خجالتی به نظر میرسید گفت " اوه کلور ،بلاخره پيدات کردم!" وقتی متوجه نگاه پروفسور شد زیر لب ببخشید ای گفت و عقب رفت و سر جایش ایستاد پروفسور پس از نگاه کردن به عمده ی دانش آموزان پشت کرد و گفت " دنبال من بیایید " دانش آموزان و مک گونگال راهرو را ادامه دادند و در نهایت به سرسرا رسیدند ،در این میان زمزمه هایی از سمت سال اولی ها شنیده میشد " وای ،چه خوشگله " " تازه کجاشو دیدی این فقط راهرو اش بود !" " دوست دارم هر چه زودتر همه جارووو بگردم !" " " واییی یه روحح! " هنگامی که پروفسور مک گونگال در را گشود تمام این زمزمه ها به یک باره ساکت شد ،در این سالن سال بالایی ها نیز حضور داشتند و به سال اولی ها زل زده بودند ،entjضربه ی آرامی به شانه ی intp زد " هی ،این همون سرسراست که میگن سقفش جوری طراحی شده که آسمون رو نشون میده ؟"intp خنده ی ریزی کرد و سری تکان داد شمع های معلق در هوا را نشان داد " ولی یه باگی داره این موضوع ،اگه میخواستن طبیعی تر درش بیارن باید کاری میکردن شعله ها به لرزش در بیان نه اینکه صاف و صوف و بدون هیچ تکونی وایسن! " entjنگاهش را به سمت شمع هایی که خواهرش نشانش داده بود چرخاند ،بعد سری تکان داد و گفت " آره ،به نظر همینطوره" مک گونگال داد زد" خب ،اسماتون رو میخونم ،هرکسی رو که صدا کردم میاد میشینه رو صندلی و کلاه تصمیم میگیره تو چه گروهی بیوفته " در پشت سر او میز پروفسور ها بود که تمام پروفسور ها اونجا حضور داشتن ،دامبلدور در مرکز صندلی ها نشسته بود و با لبخند به سال اولی ها نگاه میکرد، مک گونگال شروع به خواندن لیست کرد ،بعد از خواندن نام چند نفر گفت " هرماینی گرنجر " هرماینی لپinfpرا کشید و گفت " خب من باید برمم! فعلا خداحافظ! " infp در جواب گفت " امیدوارم تو گروهی که دوست داری بیوفتی!* لبخند*" " هرماینی نیز لبخند درخشانی زد " تو هم همینطور" و با اعتماد به نفس رفت و روی صندلی نشست ،پروفسور کلاه گروهبندی رو روی سر هرماینی گزاشت ،کلاه بعد از چند دقیقه گفت " گریفیندور!"،گریفیندوری ها برای او دست زدند و بدین ترتیب هرماینی در گریفیندور افتاد ،چند نفر بعد از او نوبت به هری پاتر رسید ،وقتی اسم او خوانده شد نفس ها در سینه ها حبس شد و زمزمه ها قوت گرفتند ،او رفت و روی صندلی نشست و کلاه بر روی سر او قرار گرفت و بعد از چند دقیقه کلاه فریاد زد " گریفیندورر!" گریفیندوری ها برای او دست زدند نفر بعدی رون ویزلی بود ،که او نیز در گیریفیندور افتاد ،نفرات بعد از او نیز رفتند و در نهایت نوبت به اولین برگزیده از شانزده بر گزیده رسید ،چون کسی نمیدانست شانزده برگزیده دقیقا چه کسانی هستند_ جز پروفسور دامبلدور و پروفسور اسنیپ_ برای دیگران او نیز یک فرد عادی شناخته می شد و وقتی مک گونگال گفت " بلیز مانر" کسی سکوت نکرد و زمزمه ای تشکیل نشد ،istp به سمت صندلی رفت و بسیار بی خیال روی آن نشست و مک گونگال کلاه را بر سر او گزاشت
پس از مدت نسبتا طولانی ای کلاه گفت " ریوینکلاو!" در این میان بود که پشم های تمام مانر ها و برایان ها و حتی لوتوس ها ریخت _ از جمله خود istp_ ریوینکلاوی ها برای او دست زدند ،estp با حیرت و کمی تعجب به خواهرش esfp زل زد esfp نیز همینطور ،esfp و estp تقریبا به صورت همزمان به صورت زمزمه گفتند " پشمام" و با خنده منتظر نوبت خودشان شدند ،نفرات آشنای بعدی نویل لانگ باتم و دریکو ملفوی بودند ،در هنگام گروهبندی نویل کلاه گروهبندی ده دقیقه سکوت کرد و دقیقا هنگامی که همه فکر میکردند حتما مشکلی پیش آمده کلاه فریاد زد " گریفیندور!" گریفیندوری ها شروع به تشویق نویل کردند و نویل به گونه ای ذوق زده شد که از یاد برد کلاه را از روی سرش بردارد و با کلاه به سمت میز گیریفیندور رفت!البته بعد در حالی که از خجالت در معرض آب شدن بود و در میان ریشخند و پوزخند های اسلیترینی ها رو نمیکرد سرش را بالا بیاورد بازگشت و کلاه را پس داد ، و بعد به سر جایش برگشت ،اما دریکو ملفوی به گونه ی دیگری گروهبندی شد ،کلاه حتی به سر او برخورد هم نکرده بود که کلاه فریاد زد" اسلیترین!" اسلیترینی ها برای او دست زدند و او نیز به سمت میز گروهش مغرورانه رفت و جایی برای خودش پیدا کرد ،نفر بعدی که نامش توسط پروفسور خوانده شد ملودی هامر بود ، estj بدون هیچ ترسی به سمت صندلی رفت و نشست ،یکی از توانایی های کلاه گروهبندی این است که میتواند ذهن ،ترس ها ،اهداف ،خواسته ها،رویاها و ارزش های افراد را ببیند و بر اساس ارزش های گروه ها افراد را گروهبندی کند ،او میتواند در ذهن شخص با وی حرف بزند و نظر شخص را نیز بپرسد ،گفته میشود او موجود بسیار پر حرفی ست ،estj به نظر عصبی میرسید ،در آخر کلاه گروهبندی با لرزی که در صدایش بود اعلام کرد " هااف_ هافلپاف " هافلپافی ها برای وی دست زدند ،در چشمان estj کلمه ی " برو به در*ک!" خاصی دیده میشد ،بعد از اینکه این نگاه را به کلاه انداخت به سمت میز هافلپاف رفت و آنجا جایی برای خود پیدا کرد و عصبی نشست ،نفر بعدی رامونا لوتوس بود ،دختری که موهای نارنجی رنگ و چشمانی به رنگ بنفش هایلایتری* بنفش جیغ* داشت و کک و مک ها ی زیاد روی چهره اش مانند ستاره های درون آسمان شب توجه جلب میکرد او با حالتی به ظاهر معصومانه و خجالتی_ البته که تمام لوتوس ها میدانستند او چه س.لی.طه ای است _ رفت و روی صندلی نشست و کلاه بر روی سرش قرار گرفت
در این هنگام آرورا لبخندی معنادار به entp زد و گفت " این همون آبجی ناتنی ته؟" entp جواب داد" متاسفانه آره " enfp اما برگشت و گفت " ولی گوگولی به نظر میاداا" entp پوزخند درد*ناکی زد " هنوز نمیشناسیش" کلاه پس از چند دقیقه با لحنی که گویی از انتخابش مطمئن نیست گفت " گریفیندور!" گریفیندوری ها شروع به دست زدن کردند و رامونا رفت و جایی در کنار هرماینی نشست ،نفر بعدی آرورا بود ،او با نهایت اعتماد به نفس رفت و روی صندلی نشست ،هعی که چه معروف بودن سخت است!همه با شنیدن نام خانوادگی او _یعنی بلک_ سکوت کردند و البته عده ای نیز طبق معمول شروع به زمزمه کردند ،زمزمه ها عجیب بود " من شنیده بودم نسل بلک ها ریشه کن شده ،" " این دفعه قطعا میشن چون اون هم یه زنه و این خاندان هیچ مرد جوانی نداره!" مک گونگال قبل از گزاشتن کلاه روی سر آرورا به او گفت " آرورا شارلوت بلک ها؟آخرین بلکی هستی که دیدم ،کنجکاوم بدونم مثل خاندانت اسلیترینی خواهی شد یا مانند پدرت گریفیندوری خواهی بود؟" آرورا لبخندی از آن جنس لبخند های پدرش تحویل پروفسور داد پروفسور اخمی کرد و کلاه را بر سر او گزاشت ،کلاه اینبار اما بر خلاف همیشه با صدای نسبتا آرامی زمزمه میکرد " آم شبیه پدرتی ،اما شبیه عموت ریگولوس هم هستی و همینطور عمه هات ،گریفیندور به شجاعتت میاد اما ذکاوت ، هوشت و جاه طلبی ایت به اسلیترین بیشتر میاد ،شایدم ریوینکلاو _ نه " سپس بلند داد زد " اسلیترین!" اسلیترینی ها دست زدند و آرورا را تشویق کردند،esfp برگشت و لبخندی پیروز مندانه زد" دیدی !گفته بودممم!" آرورا قبل از رفتن برگشت و همان لبخند آشنا را تحویل پروفسور داد و گفت " درسته که اسلیترینی شدم ،ولی دلیل نمیشه شبیه پدرم نباشم!" و بعد به سمت میز اسلیترین رفت و جایی برای خودش پیدا کرد و نشست و با نگاه دوستانش را دنبال کرد ،نفر بعدی کارین مانر بود ،esfp سمت دوستاش برگشت و گفت" بعداا میبینمتون!" و رفت و روی صندلی نشست ،هنوز کلاه روی سرش گزاشته نشده بود که کلاه فریاد زد " هافلپاف!" هافلپافی ها برای او دست زدند و esfp داد زد " من متعلق به همتونممممم!" که البته با چشم غره ی پروفسور اسنیپ و پروفسور مک گونگال روبرو شد و رفت و جایی در اول نیمکت هافلپاف پیدا کرد و نشست
نفر بعدی لیزا لوتوس بود ،او نیز با بیخیالی رفت و روی صندلی نشست و کلاه روی سرش قرار گرفت ،کلاه حدود پنج دقیقه با قیافه ای که به نظر ترسیده بود ساکت ماند و در آخر زیر لبی به intp گفت " استعداد های تو برای گروه های اسلیترین ،ریوینکلاو مناسب هستند اما باید یاد بگیری بیشتر از این حرف ها برای خودت و دوستانت ریسک کنی و شجاع باشی پس من تصمیم گرفتم تو رو بندازم " و بعد با صدای بلند ادامه داد " گریفیندور!" این بار نیز سکوت جالبی میان لوتوس ها رخ داد ،رامونا که نیشش بیشتر از این باز نمیشد ،entp که در تعجب بهسر میبرد ،intj که گویی کمی یکه خورده بود نشان نمیداد و entj که پوزخندی با معنای " چه جالب " زده بود ، intp با خسته ترین حالت ممکن سمت نیمکت گریفیندور رفت و کنار نویل لانگ باتم نشست و به محض نشستن سرش را بر روی میز کوبید ،نفر بعدی امیلی نات بود ،دختری که لوتوس ها او را در ایستگاه قطار دیده بودند ،او روی صندلی نشست و کلاه بر سرش گزاشته شد و در کمتر از یک دقیقه کلاه فریاد زد " گریفیندور!" این بی سابقه بود ، در خاندان اصیل زاده ی نات همه اسلیترینی بودند !عادی بود که نگاه اکثر اسلیترینی ها _ به خصوص برادرش تئودور نات که هنوز گروهبندی نشده بود_ پر از ت*حقیر و انز*جار باشد !برای همین سالن ابتدا در سکوت فرو رفت و بعد گریفیندوری ها که به گونه ای از این تغییر خوشحال بودند دست زدند و برای وی هورا کشیدند او در حالی که سعی میکرد نگاه های برادرش را نادیده بگیرد به سمت میز گریفیندور رفت و معذب در آن طرف هرماینی نشست و سرش را پایین انداخت ...نفر بعدی ساشا برایان بود ،infp با اظطراب و در حالی که مچش میلرزید به سمت صندلی رفت و کلاه پس از چند دقیقه نتیجه ی اورا نیز اعلام کرد ،او نیز گریفیندوری بود و پس از تشویق از سوی گروهش به سمت میز رفت و در کنار intp نشست_ تنها چون حس میکرد او تنها کسی است که مثل خودش رنگ موی عجیبی دارد _ * infp موهای سبز کمرنگ و intp موهای بنفش کمرنگ دارد* infp نیز بعد از کمی کلنجار رفتن با خودش سرش را روی میز گزاشت و سعی کرد تا زمان شام کمی استراحت به مغزش بدهد
،نفر بعدی رزالین هامر بود ،isfj سعی میکرد مثبت فکر کند سمت صندلی رفت و روی آن نشست ،کلاه روی سرش قرار گرفت ،بعد از چند دقیقه کلاه با ناراحتی گفت " اسلیترین " ،اسلیترینی ها برای وی دست زدند و او به سمت میز اسلیترین رفت و در آخر جایی در بین آرورا و دریکو ملفوی پیدا کرد و نشست ،آرورا که به گویی متوجه عرق سردی که بر گونه ی isfj سر میخورد شده بود به او ضربه ای زد همان لبخند را زد و گفت " هی ،میخوای دوست بشیم؟نترس نمیخور*مت!" Isfj خنده ی ریزی کرد و گفت" البته ،من_" " میدونم میدونم رزالین هستی ،میشه رز صدات کنم؟آخه بهتره به نظرم!راستی منم_" isfj ادای آرورا را در آورد و گفت " میدونم میدونم!آرورا شارلوت بلک هستی!" و بعد بی صدابه چهره ی حق به جانب آرورا خندید ،شاید اسلیترین به این اندازه هم گروه بدی به نظر نمیآمد! نفر بعدی الکس لوتوس بود intj رفت و بر روی صندلی نشست ، کلاه گروهبندی ۱۵ دقیقه سکوت کرد و بعد گفت " ریوینکلاو!" هم گروهی های او اورا تشویق کردند و او نیز به سمت میز ریوینکلاو رفت و از قضا به جز جایی روبروی istp جای دیگری در این میز وجود نداشت که هم گروهی هایش اورا سوال پیچ نکنند ،پس به همان جا راضی شد ،نفر بعدی لوییز لوتوس بودentp به سمت صندلی رفت و روی آن نشست کلاه هنوز روی سرش قرار داده نشده بود که کلاه با ترس و لرز بسیار فریاد زد " اسلیترینن!" اسلیترینی ها برای او دست زدند و او نیز با پوزخند به سمت میز اسلیترین رفت و آن طرف آرورا نشست و گرم گفت و گو با او شد نفر بعدی رودیوس هامر بود که وقتی اسمش خوانده شد به سرعت به سمت صندلی رفت و نشست ،کلاه مدت بسیار کوتاهی روی سر وی بود و در نهایت گفت" هافلپاف!" Istj در این لحظه هافلپافی ها دست زدند و istj به سمت اولین صندلی ردیف _ دقیقا روبروی esfp_ رفت و نشست نفر بعدی مونیکا برایان بود ، که وقتی او با شور و شوق به سمت صندلی رفت estp در دل غر زد " عی بابا، تنها شدم که،همشون رفتن گروه های خودشون ،من یتیم موندم این وسط،منم به سرپرستی بگیرین یکیتون ،بابا من گناه دارم_ " که در این لحظه کلاه داد زد " گریفیندور " و تفکرات بسیار مهم estp رو مختل کرد گریفیندوری ها دست زدند ،جالب اینجاست که نفر بعدی هم خودش بود !وقتی پروفسور اسم او را خواند با ذوقی که معلوم نیست از چه منشا گرفته بود روی صندلی نشست_ در واقع پرید_ کلاه روی سرش قرار گرفت و در کمتر از یک دقیقه فریاد زد" گریفیندوررر!" گریفیندوری ها برایش دست زدند و Estp در حالی که نگاه پیروز مندانه ای با entp رد و بدل می کرد، به سمت میز گریفیندور رفت و در کنار جرج و فرد ویزلی نشست
اکنون پنج نفر بیشتر نمانده بود ، وقتی نام ویکتوریا لوتوس به گوش رسید در کمتر از یک چشم به هم زدن او بر روی صندلی دیده شد و کلاه بر روی سرش قرار گرفت ،جالب اینجاست او نیز مانند estj به گویی عصبی به نظر میرسید در نهایت کلاه گفت" اسلیترین" و این دختر نیز اسلیترینی شد ،اسلیترینی ها برای او دست زدند ،او ترجیح داد جای دوری نرود رفت و دقیقا روبروی برادرش نشست و اینگونه ارورا و entj با هم آشنا شدند ،در این میان infj در گروه اسلیترین،enfj در گروه هافلپاف و esfj نیز در گروه گریفیندور افتادند، و مراسم به پایان رسید،سپس پروفسور دامبلدور گفت" چند لحظه ،نکاتی هست که باید بهتون بگم " و بالای سکوی سخنرانی رفت " اول ،جناب فیلچ سرایدار مدرسه از من خواسته اند به شما بگویم هر کسی که نمیخواهد با دردسری بسیار دردناک مواجه شود، از رفتن به راهروی طبقه سوم در سمت راست خودداری کند سپس خوش آمد میگویم به همهٔ شما، چه دانشآموزان تازهوارد و چه آنهایی که برای سال تحصیلی جدید بازگشتهاند. امسال نیز امیدوارم برای همهٔ شما سرشار از یادگیری، دوستی و ماجراجویی باشد. پیش از آنکه جشن را آغاز کنیم، چند نکتهٔ مهم را باید یادآوری کنم. جنگل ممنوعه، همانطور که از نامش پیداست، برای هیچ دانشآموزی—در هیچ شرایطی—محل قدمزدن یا کنجکاوی نیست. همچنین، آقای فیلچ چیز دیگر نیز از من خواسته است ، از من خواستهاند تأکید کنم که برخی از راهروها و اتاقهای قدیمی هنوز نیازمند تعمیراتاند، پس توجه داشته باشید که ورود به بخشهای محدودشدهٔ قلعه خطرناک است. اکنون، بیش از این شما را معطل نمیکنم… بیایید جشن را آغاز کنیم!"
بعد میز ها با خوراکی های رنگارنگ و گوناگون پر شدند و دانش آموزان که منتظر این لحظه بودند با هیجان شروع به خوردن غذا ها کردند ...... در آن سو میز هافلپاف هافلپافی ها با اشتیاق به تازه وارد های گروهشان خوشآمد میگفتند و با آن ها حرف میزدند، سدریک در حالی که با دقت به سال اولی های هافلپافی و مشغول با صحبت با ارشد هایشان نگاه میکرد و سیب زمینی سرخ کرده را به زور در دهانش می چپاند شباهت های زمانی که او نیز یک سال اولی بود با این تازه وارد ها تحت نظر میگرفت ،از همان اول سال چهارم تحصیلش تنها مانده بود ،متوجه پیتر دوستش شد که با چهره ای سر افکنده چند دقیقه بود که کنارش نشسته بود ،ظرفی برداشت و شروع به گزاشتن کاپ کیک های اقیانوسی_ با طرح متحرک اقیانوس بر روی خامه اش_ کرد و گفت " خب؟" پیتر سرش را برگرداند " چی خب؟" سدریک ظرف را به پیتر داد " خودتو نزن به اون راه ،میدونم رفتی با یه سال اولی حرف بزنی،چی شد ؟خوب پیش نرفت؟" پیتر سعی کرد تعجبش را پنهان کند ،نگاهش را دزدید و ظرف را گرفت و ممنون مبهمی زیر لب گفت سپس ادامه داد " ازش پرسیدم از اینکه افتاده هافلپاف خوشحاله؟ و گفت نه از اینکه افتاده هافلپاف ناراحته ،بهش گفتم چرا ؟گفت چون خانوادش انتظار داشتن بیوفته ریوینکلاو و از بین خواهر و برادر هاش فقط اون و خواهرش هافلپافی شدن ؛البته بعد ازم خواست دیگه باهاش حرف نزنم ،شاید چون همین حرفارو هم فقط برای اینکه برم بهم گفته_" " هی هی رفیق تند داری میری !اول بگو اون سال اولیه کدومه؟" پیتر آدرس داد " ردیف اول به سمت میز گیریفیندور اون پسر کله سفیده بود " سدریک به آرامی بدون ضایع کردن نگاهش را روی پسر دوخت " اون فقط خیلی کم حرفه ،نگاه کن،با هیچ کس حرف نمیزنه ،شاید حس تنهایی شدیدی میکنه ،اوه بنده خدا " پیتر بخشی از کیک را در دهانش گزاشت و بعد از قورت دادن کیک گفت" البته به ما مربوط نیست..بهتره دخالت نکنیم." سدریک مکثی کرد ،نگاهش را به سمت پسر و سپس به سمت پیتر برگرداند و گفت " بزار بعدا باهاش حرف میزنیم!" پیتر که دید باید بین بد و بدتر انتخاب کند با لحنی تاسف بار گفت" باشه..." حالا میرویم به آن سمت میز که کمی پیش سدریک و پیتر از شخصی که آنجا نشسته بود غیبت میکردند: istj سعی میکرد تا حد امکان بیش از این سردرد نگیرد ،از طرفی دختری که روبرویش نشسته بود بسیار پرحرفی میکرد و از طرفی دیگر خود هیاهوی سالن نیز بسیار غیر قابل تحمل بود ،دختر پرحرف، کارین مانر بود ،دختری از خاندان اصیل زاده ی مانر که گفته بود اهل کشور لیبی هستند، کارین در تمام طول شام مدام با اطرافیانش حرف میزد ...اوضاع اینقدر خراب بود که istjاصلا نفهمید زمان کی اینقدر تند گذر کرد و زمان شام تمام شد ،در آخر مک گونگال قبل از اینکه سرسرا در هیاهو فرو برود گفت" به حرف ارشد های گروهتون گوش بدید!اونها بهتون میگن خوابگاه ها کجاست و نحوهی ورود به خوابگاه هاتون رو هم بهتون خواهند گفت،همچین تعدادی از قوانین را هم به شما یاد خواهند داد ..."
دختری که موهای فرفری طلایی رنگ و چشمانی زرد رنگ داشت بلند شد و گفت " بچه ها،من ارشد گروه هستم ،بیاید بریم سالن عمومی تا براتون همه چیز رو توضیح بدم ،فعلا فقط دنبالم بیاید!" و بلند شد ،به دنباله ی او بقیه ی هافلپافی ها نیز راه افتادند، istj رو به دختر روبرویش کرد و گفت" باید بریم ،وگرنه جا میمونیم" esfp نیز که از خدایش بود باشه ای گفت و راه افتاد ....بچه ها پس از شنیدن صدای مک گونگال رو به همدیگه کردن entj رو به دوستانش کرد و گفت" خب؟ارشده کدومه؟" در این حین پسری قد بلند با موهای تراشیده و چهره ای جدی از میز اسلیترین بلند شد و رو به اسلیترینی ها کرد " محض اطلاع سال اولی ها ،من ارشد هستم،مارکوس فلینت ،بریم سالن همه چیز رو براتون میگم فعلا راه بیوفتید " آرورا ،لوییز،ویکتوریا و رزالین به ناچار به دنبال ارشد راه افتادند ،گروه بعدی که کمی دیر تر راه افتادند گیریفیندوری ها بودند ،پرسی ویزلی ارشد گروه گریفیندور بود ،او تنها گفت " دنبالم بیاید" و راه افتاد ،بقیه نیز پیش او راه افتادند ،در نهایت ریوینکلاو گروهی بود که آخرین عملکرد را داشت ، ارشد آنها پسری با موهای بلوند و چشمانی سبز رنگ بود ،او چیزی نگفت و تنها بلند شد و راه افتاد ،به دنبال او بقیه ی ریوینکلاوی ها با نظم بلند شدند و رفتند ،istp و intj نیز به دنبال همگروه هایشان راه افتادند و رفتند ،هافلپافی ها اسلیترینی ها هم جهت بودند،این موضوع برای ریوینکلاوی ها و گریفیندوری ها نیز صدق میکرد ،البته دلیل هم داشت ،بگزارید ساده بگویم ،سالن عمومی این گروه ها دو به دو به هم نزدیک است ،پسر موبلوند که ارشد ریوینکلاو بود پچ پچ آرامی با ارشد گریفیندور کرد و سپس گریفیندوری ها به سمت راه پله های متحرک غرب راه افتادند ،بعد از اینکه تک به تک گریفیندوری ها رفتند پسر مو بلوند راه افتاد و به سمت پله های متحرک شرق راه افتاد ،اما اوضاع پیش هافلپافی ها و اسلیترینی ها به گونه ای دیگر بود ،مارکوس ،ارشد اسلیترین حتی فرصت انتخاب به هافلپاف نداد و مستقیم پیش قدم شد و از در بزرگی که به طبقات زیر زمینی میرسید عبور کرد ،به دنبال او بقیه ی اسلیترینی ها نیز شروع به حرکت کردند ،راه رفتن روی پله های متحرکی که مدام تکان میخورند به خودی خود سخت بود چه برسد به این که دو گروه روی آن در حال حرکت باشند ،در این میان که گروه اسلیترین تقریبا توانسته بود از روی پل رد شود که ارشد هافلپاف نیز شروع به حرکت کرد و بقیه ناچارا به دنبال او رفتند ،در این میان بار ها کم بود جانباز تحویل بدهند اما شانس آوردند
در راهروی اصلی زیر زمین گروه ها از هم جدا شدند ،ارشد هافلپاف جلوی آشپزخانه ایستاد و میوه ی روی تابلو را قلقلک خفیفی داد ،سپس در باز شد و بچه ها داخل رفتند ،بر خلاف انتظار ارشد همانجا ایستاد ،بچه های سال اولی از این حرکت گیج شده بودند و زمزمه هایی شکل گرفت ،سپس ارشد برگشت لبخندی زد و رو به بچه ها گفت " این کار برای اینه که محل سالن عمومیمون لو نره" ،در آن طرف راهرو اسلیترینی ها به سمت چپ راهرو رسیدند ،مارکوس روبروی تابلوی لیبرا ایستاد ،لیبرا اسکلتی بود که کت و شلوار به تن داشت و لیوان شر*ا*ب به دست داشت ،مارکوس شروع به توضیح دادن کرد " بچه ها ،این لیبرا عه،نگهبان سالن ما ،شما باید رمز رو به ایشون بگید و بعد اون اگه رمز درست بود اجازه میده رد بشید ،اگه غلط بگید یه لایه دیوار غیره قابل نفوذ روی لیبرا کشیده میشه و خب از اونجایی که ورودی پشت تابلوی لیبرا هست عملا شما هم نمیتونید وارد بشید و فقط یه راه وجود داره برای ورود ،شما باید به زبان پارستالنگ ها ،یا بهتره بگم مار ها رمز رو به دیوار بگید ،اونوقت در باز میشه ،که خب مسلما سخت تره!پس رمز رو فراموش نکنید،اگه هم تو همچین موقعیتی گیر اقتادید باید به سرپرست گروه پروفسور اسنیپ اطلاع بدید ، یه چیز دیگه ،لیبرا شب ها ویالون میزنه تا بقیه ی گروه ها بترسن و جرعت نکنن نزدیک بشن ،پس نترسید با شما کاری نداره..." بعد رو به لیبرا کرد و گفت " سکوت جاوید" لیبرا اول لیوانش را روی میز کنارش گزاشت ،بعد دست زد و رو به مارکوس کرد با لحجه ی خاص و شیک انگلیسی اش گفت" ممنونم مارکوس ،بفرمایید دوستان" و بعد باز شد ،مارکوس داخل رفت و بعد سال های بالاتر رفتند ،اما سال اولی ها هنوز در بهت به سر میبردند، مارکوس برگشت ،ابرویی بالا انداخت و به بچه ها گفت " خب؟چرا وایسادید؟بیاید تو " بچه ها سپس داخل رفتند و تابلو بسته شد ،فضای سالن اشرافی بود و بسیار پر زرق و برق به نظر میرسید: مبل هایی به رنگ سبز زمردی ،پرده هایی که اشرافی بودند ،برخی سبز و برخی سفید بودند ،مشعل های جادویی سبز رنگی در همه جا قرارداشتند اما با این وجود فضا کم نور به نظر میرسید ،مارکوس سمت بقیه برگشت" خب ،امیدوارم سال بالایی هابه یاد داشته باشن ،اگه هم یادشون نمیاد الان همراه سال اولی ها یاد میگیرن ،راهروی سمت راست اتاق های دختر ها توشه و راهروی سمت چپ اتاق های پسر ها ،وسایلتون از قبل گزاشته شده "...
ارشد هافلپاف پس چند دقیقه سرش را از آشپز خانه بیرون برد و به این طرف و آن طرف نگاه کرد وقتی که از نبود کسی مطمئن شد بیرون رفت و با اشاره ای به همگروه هایش فهماند که وقت آن است که بیرون بروند سپس رفت سمت بشکه های سبز رنگی که کمی آن طرف تر چیده شده بودند مرکزی ترین ترین بشکه رو هدف قرار داد و دو ضربه ی ریتمیک بر روی آن زد ،دری پشت بشکه ها ظاهر شد و باز شد ،ارشد رفت پشت بشکه ها و داخل رفت و سپس گفت" تک به تک بیاید تو که بشکه ها بهم نریزه " هافلپافی ها به دنبال ارشدشان دانه به دانه وارد شدند ،وقتی همه رفتند داخل در بسته شد ،فضای سالن عمومی هافلپاف بسیار صمیمانه بود ،کوسنهای رنگارنگ همه جا با نظم چیده شده بودند ،مبل ها رنگ هایی نظیر زرد و قهوه ای تیره داشتند ،پرده ها دو رنگ زرد و قهوه ای داشتند و کنار زده شده بودند و از پشت آنها میتوانستند بخش زیبایی از اقیانوس را ببینند ،بالای شومینه تخته ی سبز رنگی بود که خیلی چیز ها در آن چسبانده شده بود ،تابلو های متحرک که نشان دهنده ی ر*وح هافلپافی های فوت شده بود نگاه ها را می دزدید ،ارشد با لبخندی مهربانانه رفت و بر روی یکی از مبل ها نشست و چند سال بالایی دیگر نیز کنار او یا ایستادند و یا نشستند بعد ارشد شروع کرد
" خب سلام بچه ها! خوش اومدید به خونهٔ نرم و گرممون، هافلپاف! من آلیس میراندا هستم، ارشد هافلپاف. اینجا جای ماست. جایی که همه با هم مهربونیم، به هم کمک میکنیم، و همیشه یه جای دنج برای نشستن و حرف زدن پیدا میشه. هافلپاف رو هلگا هافلپاف، یکی از بنیانگذارها، درست کرد. اون دنبال کسایی بود که مهربون، صبور، وفادار و سختکوش باشن. اینا ویژگیهای اصلی ماست حتی اگه یکی از این ویژگی های ارشمند توی وجودتون متبلور باشه هافلپافی میشید!البته اصل های دیگه ای هم هستن که خب نیاز نیست بدونید . ما شاید مثل گریفیندور شجاعت بالایی نداشته باشیم، و یا شاید مثل ریونکلاو همیشه دنبال دانش نباشیم، و شاید حتی مثل اسلیترین دنبال قدرت نباشیم، ولی ما قلب هاگوارتزیم. ما کسایی هستیم که توی سختترین موقعیتها، به هم دلگرمی میدیم و دست همدیگه رو میگیریم. چطور توی هافلپاف امتیاز میگیرید؟ خیلی راحته! فقط خودتون باشید. هر کمکی که به بقیه میکنید، چه توی گروه خودتون، چه گروههای دیگه، امتیاز داره. اگه کسی رو که زمین خورده، بلند کنید، اگه به کسی که دلش شکسته، دلداری بدید، اگه توی درس کمک کنید به کسی که مشکل داره، اگه یه کار سخت رو با حوصله و پشتکار انجام بدید، همه اینا برای ما ارزشمنده. وفاداری خیلی مهمه. به دوستاتون، به گروهتون. ما اینجا همدیگه رو مثل یه خانواده میدونیم.جایگاه ما؟ خب، ما شاید توی مرکز توجه نباشیم، ولی ما بنیان مستحکم هاگوارتزیم. اکثر جادوگرهای بزرگ، چه اونا که شجاع بودن، چه اونا که باهوش بودن، همهشون یه قلب مهربون و سختکوش داشتن که از هافلپاف اومده. ما کسایی رو داریم که بهترین درمانگرها، بهترین دامپزشکهای جادویی، و بهترین دوستها میشن. ما جامعه رو میسازیم.حالا چند تا چیز که باید بدونید: اول از همه، رمز ورود اتاق عمومی ما دو ضربهٔ خاص با ریتم اسم هلگا هافلپاف روی یکی از بشکهٔ های سبزرنگ کنار ورودی هست. سال بالایی هاتون بهتون یاد میدن. اینو به کسی نگید. دوم، قانون شب رو رعایت کنید. بعد از ساعت خواب، توی راهروها پیداتون نشه. فیلچ خیلی اخموئه و دوست نداره کسی رو ببینه. سوم، جنگل ممنوعه رو از دور تماشا کنید. ما توی هافلپاف بیشتر علاقهمند به گل و گیاه و موجودات آرام هستیم تا چیزهای ترسناک،اینجا خونهٔ شماست. اگه هر وقت دلتون گرفت، یا مشکلی داشتید، یا فقط خواستید یه چای گرم با ما بخورید، در اتاق عمومی همیشه به روتون بازه. ما سال بالایی ها همیشه اینجا هستیم تا به حرفهاتون گوش بدیم. ما شاید بهترین طلسمها رو بلد نباشیم، ولی بهترین دلها رو داریم. و این توی هاگوارتز خیلی مهمه. ما همه با هم، حتی با بقیه گروهها، یه خانوادهٔ بزرگیم. قدر هم رو بدونیم و هوای هم رو داشته باشیم. ،خوابگاه های دختر ها راهروی راستی و پسر ها راهروی چپی هستش، روی تابلو اتاق بندی هاتون گفته شده شب خوبی براتون باشه!"
بعد هر کس به سمت اتاق خودش رفت...ریوینکلاوی ها پشت سر ارشدشان از پله های برج ریوینکلاو که همان برج شرقی هاگوارتز بود بالا میرفتند ،پسر مو بلوند که ارشد آنان بود تند تند قدم بر میداشت و جلوتر از همه از پله های مارپیچ گونه بالا میرفت، در نهایت کوبه _مجسمه _برنزی عقاب شکلی ایستاد ،عقاب از او معمایی پرسید " من همیشه در حال حرکتم اما هرگز از جایم تکان نمیخورم. من هستم، اما حضور ندارم. هرچه به تو نزدیکتر میشوم، کمتر میتوانی لمسم کنی. کیستم؟" لوکاس در سکوت فرو رفت ،بعد با تردید به عقاب جواب داد " افق؟" در به آرامی و وقار باز شد ،و دانش آموزان وارد شدند،مبل های آبی رنگ _ که دارای دو تناژ آبی بودند_ روبروی شومینه قرار داشتند، تابلو هایی از زنان و مردانی که کتاب های زیادی به دست داشتند به چشم میخورد، آن ها برای دانش آموزان دست تکان میدادند و سلام میدادند،پنجره ها باز بودند و از قیافه شان معلوم بود بسیار قدیمی هستند ،پرده های طوسی کمرنگ و آبی کمرنگ چیزی بود که توجه جلب میکرد ،چندین کتابخانه ی کوچک آنجا قرار داشت و بر بالای آنها بلور هایی دیده میشد که چندین گیاه _ مخصوصا پیچک و نیلوفر_ در آنها موجود بود ،ارشد گفت" خب،خوابگاه دخترا پله های سمت راست رو برید بالا پسرا سمت چپ ،برید لباساتون رو عوض کنید بعد بیایید اینجا " ....
اسلیترینی ها که تازه لباس های خودشان را تعویض کرده بودند وارد سالن عمومی شدند ،مارکوس بر روی یکی از مبل ها نشسته بود ،چند دقیقه گذشت و وقتی مطمئن شد همه هستند شروع به سخنرانی کرد " خب، جمع شید دورم ببینم! خوش اومدید به خونهٔ واقعی هاگوارتز! اسلیترین! اینجا جای کساییه که میدونن چی میخوان و چطور بهش برسن. اول از همه، خودتونو جمعوجور کنید، نفس عمیق بکشید. اینجا کسی بهتون گیر نمیده، تا وقتی که حساب کار دستتون باشه. همونطور که گفتم من مارکوس فلینتام، ارشد اسلیترین. این چند نفری که این دور و بر میبینید، بقیهٔ سال بالاییهای خودمونن. امشب شب اول شماست، شب آشنایی با بزرگترین گروه هاگوارتز! میدونم یه کم ترسیدید، یه کم گیجید، ولی نگران نباشید. ما اینجا هواتونو داریم.بذارید اول چند تا چیز رو روشن کنم. اسلیترین با بقیه فرق داره. ما دنبال قدرتیم، هوشمون بالاست، و مهمتر از همه، جاهطلبیم. ما منتظر نمیشینیم تا کسی بیاد بهمون بگه چی کار کنیم. خودمون برنامههامونو میریزیم و اجرا میکنیم. اینو هم یادتون باشه: «یه مار هیچوقت پشت یه مار دیگه رو خالی نمیکنه!» یعنی چی؟ یعنی ما توی گروه خودمون، پشت همیم. هرکی بخواد به یه اسلیترینی حمله کنه، باید از روی ما رد بشه. توی این گروه، ما مثل یه خانوادهایم. وقتی یه اسلیترینی بخواد به یه اسلیترینی دیگه شوخی کنه یا اذیتش کنه، همه میخندیم، چون میدونیم تهش مشکلی نیست. ولی اگه کسی از بیرون بخواد وارد حریممون بشه، اون موقع است که همه دست به یکی میکنیم. سالازار اسلیترین، جادوگر بزرگی که این گروه رو بنا نهاد، خودش دنبال کسایی بود که خون اصیل و هوش برتر داشته باشن. البته این روزا دیگه «خون اصیل» اونقدر مهم نیست، مهم اینه که باهوش باشی، زرنگ باشی، و بدونی چطور از خودت و گروهت محافظت کنی. ما باهوشترین جادوگرها رو داریم. از وزیر سحر و جادو بگیر تا کسایی که طلسمهای پیچیده ساختن، همهشون یه زمانی اینجا بودن.
امتیاز گرفتن چطوریه؟ خیلی ساده. اول از همه، درسخوندن مهمه. نباید بذارید کسایی که هوش کمتری دارن، ازتون جلو بزنن. دوم، دسیسه و زیرکی! یه وقتایی لازمه یه نقشهای بکشی، یه کار هوشمندانه بکنی که هم خودت توش پیروز شی، هم گروهت. سوم، کاری نکنید که به اسم گروه بخوره. یعنی چی؟ یعنی اگه میخواید یه کاری بکنید که کسی نفهمه، حتماً خوب مخفیکاری کنید! اگه گیر افتادید، اول به فکر خودتون باشید، بعد به فکر گروه. اما اگه موقعیتش پیش اومد که کار بزرگی کردید و کسی نفهمید کار شما بوده، این یعنی اوج موفقیت. جایگاه ما؟ خب، معلومه! ما توی هاگوارتز همیشه بالاترینیم!. ما رهبرهای آیندهایم. همیشه بیشترین وزیر سحر و جادو، بیشترین جادوگرهای برجسته، و کسایی که بیشترین تأثیر رو توی دنیای جادو داشتن، از اسلیترین بودن. بقیه گروهها شاید فکر کنن ما مغروریم، ولی ما فقط میدونیم که لیاقتمون چیه و دنبالش میریم. سال اولیها. شماها تازه اومدید. یه سری قوانین هست که باید رعایت کنید. اول از همه، کلمهٔ عبور اتاق عمومی رو که بهتون میگیم، یادتون نره و به هیچکس نگید. اگه کسی از گروههای دیگه خواست بیاد تو، راهش ندید! اگه خواستید برید بیرون، حواستون باشه بعد از ساعت خواب، راهروها ممنوعه. فلچ و اون گربهٔ لعن*تیش همیشه دنبالتونن. جنگل ممنوعه هم که دیگه معلومه! مگه اینکه با یه استاد برید. یه نکتهٔ دیگه، اینجا سالن اسلیترینه. وقتی بیرون درس داریم، یه وقتایی ممکنه با بقیه گروهها قاطی بشیم. یادتون باشه، هدف ما پیروزیه، چه توی درس، چه توی مسابقهٔ هاگوارتز. ولی وقتی توی اتاق عمومی خودمونیم، اینجا خونهٔ شماست. با هم بخندید، شوخی کنید، نقشه بکشید. سال بالاییها هم همینطور. ما با شما شوخی میکنیم، ولی اگه کسی از بیرون بخواد اذیتتون کنه، ما جلوش وامیستیم،کلش همین بود ،امیدوارم سال خوبی با هم داشته باشیم ،شب به خیر " بعد سال بالایی ها برای سال اولی ها دست زدند و این شب ،به شبی به یاد ماندنی برای اسلیترینی ها بدل شد...
پرسی ویزلی ارشد گریفیندور به سرعت از پله ها بالا میرفت، جوری رفتار میکرد که انگار او سال اولی است!در نهایت به طبقهی هفتم رسیدند ،پرسی روبروی تابلو ایستاد و گفت " غول صورتی!" بانوی چاق اوهومی کرد و بعد باز شد ،دانش آموزان داخل رفتند ،پرسی وسط سالن ایستاد و از بقیه خواست بنشینند ،سپس وقتی همه نشستند شروع کرد"سلام بر شما سال اولیهای شجاع و بقیه ی تجربه داران! به گریفیندور خوش اومدید! من پرسی ویزلیام، ارشد گریفیندور. اینجا، در پادشاهی شجاعت، صداقت و شرافت، به شما خوشآمد میگم. شما انتخاب شدید چون قلب یه شیر رو دارید.گریفیندور رو گودریک گریفیندور، بزرگترین جادوگر زمان خودش، بنا نهاد. اون دنبال کسایی بود که شجاعت، دلاوری، جسارت و مردانگی داشته باشن. از همون اول، گریفیندور مأمن کسایی بوده که حاضر بودن برای عقیدهشون بجنگن، از ضعیفها دفاع کنن و در مقابل ظلم بایستن. تاریخ ما پر از قهرمانان، ماجراجویان و کساییه که حاضر شدن برای چیزهای درست، ریسک کنن.چطور توی گریفیندور امتیاز میگیرید؟ خیلی واضحه: شجاعت، شجاعت و باز هم شجاعت! اگه یه کار درست و شرافتمندانه انجام بدید، حتی اگه خطرناک باشه، امتیاز میگیرید. اگه از کسی که داره اذیت میشه دفاع کنید، امتیاز میگیرید. اگه توی یه موقعیت سخت، قوی و جسور باشید، امتیاز میگیرید. حتی اگه یه وقتهایی شیطنت کنید، ولی اون شیطنت از روی خوشقلبی باشه و به کسی آسیب نزنه، شاید بتونیم یه امتیاز هم از پروفسور مک گونگال بگیریم و بهتون بدیم! البته، درس خوندن و تلاش هم مهمه، نباید بذارید دانشآموزای باهوش ریونکلا ازتون جلو بزنن.جایگاه ما؟ ما مهم ترین گروه هاگوارتزیم! ما کسایی هستیم که همیشه توی خط مقدم بودیم. اگه پای دفاع از هاگوارتز یا مبارزه با نیروهای تاریکی وسط باشه، اول از همه گریفیندوریها هستن که پرچم رو بالا میبرن. ما معروفیم به قهرمانهامون. ما الهامبخش بقیه هستیم.حالا چند تا چیز حیاتی که باید بدونید:اول، کلمهٔ عبور اتاق عمومی ما فعلا “غول صورتی” هستش به کسی نگید! اگه یه نفر ناشناس دم در باشه، سریع یه چیزی بهش بگید که دور شه!دوم، راهروها بعد از ساعت خواب ممنوعه! این قانون رو جدی بگیرید. فیلچ و خانم نوریس خیلی مو*ذیان. اگه دیدنتون، کارتون تمومه.سوم، جنگل ممنوعه واقعاً خطرناکه. فقط اگه با یه استاد همراه بودید، اونم فقط برای کارهای ضروری. ما ترجیح میدیم شجاعتمون رو توی جاهای امنتر، مثل زمین کوییدیچ یا توی یه مبارزهٔ شرافتمندانه نشون بدیم،اینجا خونهٔ شماست. اگه هر وقت احساس خطر کردید، یا نیاز به کمک داشتید، یا حتی فقط خواستید یه کم شجاعت یاد بگیرید، بیاید پیش ما سال بالایی ها. ما همیشه حواسمون بهتون هست. ما توی گریفیندور، پشت همدیگه هستیم. اگه یه گریفیندوری توی دردسر بیفته، همهٔ ما براش کار میکنیم. ما با بقیهٔ گروهها رقابت میکنیم، بله، ولی این رقابت باید سالم باشه. مهمترین چیز اینه که ما اصول گریفیندور رو حفظ کنیم: شجاعت، صداقت و وفاداری. یادتون باشه، اینجا فقط یه مدرسه نیست، اینجا یه خانواده است. خانوادهٔ شیرها! شبتون بخیر!" سپس همه دست زدند و بعد با خستگی به اتاق هایشان بازگشتهاند و برای گیریفیندوری ها این شب نیز به پایان رسید....
وقتی همهی ریوینکلاوی ها بازگشتند ارشد شروع کرد "سلام به همگی! خوش اومدید به ریونکلاو، خونهٔ عقل و خرد هاگوارتز. من لوکاس لامیتم، ارشد ریونکلاو. قبل از هرچیز، بهتون تبریک میگم که اینجا هستید. انتخاب شدن برای ریونکلاو یعنی اینکه شماها ذهن کنجکاوی دارید، اهل فکر کردن هستید، و دنبال دانش میگردید. همین که اینجایید، یعنی یه قدم جلوتر از بقیه اید.یه نکتهٔ آخر: همهٔ گروهها توی هاگوارتز مهم هستن. ما باید با هم کار کنیم، البته هر کدوم با تواناییهای خودشون. ولی وقتی پای دانش و یادگیری وسط باشه، ریونکلاو همیشه حرف اول رو میزنه. امیدوارم از اقامتتون اینجا لذت ببرید و کلی چیز یاد بگیرید،شبتون به خیر!" و اینگونه بود که اولین شب این سال تحصیلی برای همگان شروع شد.... ریونکلاو توسط رویینا ریونکلاو، یکی از چهار بنیانگذار هاگوارتز، تأسیس شد. اون همیشه دنبال کسایی بود که هوش، خلاقیت، یادگیری و عقل رو توی خودشون داشته باشن. تاریخچهمون پر از دانشمندان، مخترعها، فیلسوفها و جادوگرهایی هست که دنیای ما رو تغییر دادن. ما به هوش افتخار میکنیم، به توانایی حل مسئله، و به کشف حقیقت. حالا، چطور توی ریونکلاو امتیاز میگیرید؟ خیلی ساده: یاد بگیرید! کنجکاو باشید. سوال بپرسید. سعی کنید جوابها رو پیدا کنید. وقتی یه استاد یه مسئلهٔ سخت میده، بهترین فرصته برای ریونکلاو تا خودش رو نشون بده. اگه توی کلاس جواب یه سوال پیچیده رو دادید، یا یه راهحل خلاقانه برای مشکلی پیدا کردید، امتیاز میگیرید. حتی اگه یه کتاب خاص و قدیمی پیدا کردید که اطلاعات جالبی داره، میتونید با نشون دادنش به استاد ها به خصوص پروفسور فلیت ویک امتیاز بگیرید. مهم اینه که ذهنتون رو فعال نگه دارید.جایگاه ما؟ خب، ما به طور مستقیم دنبال قدرت یا شهرت نیستیم. هدف ما دانش و پیشرفته. ولی اینو بدونید که هیچ جادوگر بزرگی بدون دانش نبوده. همیشه کسایی که عمیقترین دانش رو داشتن، توی موقعیتهای حساس، بهترین تصمیمها رو گرفتن و تونستن تأثیرگذار باشن. ما مغز متفکر هاگوارتزیم.حالا چند تا نکتهٔ مهم برای شما سال اولیها که اولین سالتونه: اول از همه، رمز اتاق عمومی ما هر شب عوض میشه. اون پرندهٔ برنزی جلوی در، یه چیستان ازتون میپرسه. جواب درست رو بدید تا بتونید بیاید تو. پس همیشه آمادهٔ فکر کردن باشید!دوم، بعد از ساعت خواب، راهروها ممنوعه. فیلچ و اون گربهاش خیلی بد*جنسن. بهتره توی اتاق خودتون باشید و یه کتاب بخونید.اینجا خونهٔ شماست. همیشه میتونید بیاید پیش ما ارشدها اگه سوالی داشتید، یا درسی رو متوجه نشدید. ما اینجا هستیم تا کمکتون کنیم. حتی اگه یه ایدهٔ خیلی عجیب و غریب توی ذهنتون باشه، اینجا جای خوبیه که با ما در میون بذارید. ما شاید مثل گریفیندور شجاع نباشیم، یا مثل اسلیترین دنبال قدرت نباشیم، ولی ما ذهنهای درخشانی داریم که میتونن هر مشکلی رو حل کنند.
☆دوستان من یه فکری کردم ،از این به بعد هرکی سوالی داشت در مورد داستان بیاد پیوی بپرسه، و اگه خوش شانس بودیم و کامنتا باز شدن اون موقع تو کامنت ها بپرسین!
خیلی خوب بود تروخدا اذامه بده فضولیم گل کرده
این یکی شاید یکم بیشتر طول بکشه چون زیاد ننوشتم فعلا
عیبابا