بر گرفته از مسابقه کاربرAna
— «بگو که بازمیگردی… قول میدهی که وقتی طوفانِ این کارزار فرو نشست، دوباره چشمانت را در چشمانم ببینم؟» «سوگند به لطافتِ پیچوتاب گیسوان مشکینت که چون شبیِ بیپایان در دستهایم میلغزد؛ سوگند به همان تاری که از سرِ شوق بر شانههایت بوسـ ـه میزنم، که اگر تقدیر چنین رقم خورد که این شوالیهی حـ قیر، زنده از میانِ آتـ ش و فولاد بازنگردد، بدان که عشـ قِ من در بندِ کالبدِ فانـ ـی نخواهد ماند. حتی اگر جسـ مم در خاک سرد شود، روحم تا ابد به عهدِ خویش وفادار میماند و همچون سایهای مهربان، در هر دمی که فرو میبری و هر بازدمی که از سرِ دلتنگی رها میکنی، در کنارت حضور خواهد داشت.»
— «ای شوالیهی من… میدانم که قلبت آینهیِ زلالیست و گـ ناهی در آن راه ندارد؛ اما دلم از هـ راسِ فردا میلرزد. اگر آنگاه که از این کالبدِ خاکی رها شدی، در پسِ پردههایِ غیب، گرفتارِ آتـ شِ دوزخ شدی و رنجـ ـی ابدی سهمِ جانت گشت؟ اگر آنقدر در بندِ عقوبت اسـ یر بودی که دیگر مجالی برای پروازِ روحِ تو به سوی من نماند… آنوقت چه کنم؟»
«بانویِ من، حتی اگر روحم در عمیقترین زوایایِ دوزخ نیز محـ بوس باشد، تمامِ وسعتِ اندیشهام تنها مأمنی جز تو نخواهد داشت. در آن دوزخ نیز، تمامِ دردِ من نه آتـ ش، که دوریِ توست. به همان شمار که قطراتِ اشـ کِ تو در فراقِ من بر زمین میچکد، از درگاهِ باریتعالی تمنا خواهم کرد؛ با صدایی که از جانِ سوخـ تهام برمیآید، ملتمسانه از او بازگشت به سویت را گدایـ ی خواهم کرد. از او میخواهم که تنها برای یک لحظه، برای یک بوسـ ـهیِ روحگونه و کوتاه، مرا از حصارِ مجـ ازات برهاند تا بتوانم چون نسیمی ناپیدا، بر گونههایِ خیس از اشک تو بوزم و بگویم که حتی در آن سویِ دنیا نیز، تنها تو دلیلِ هستیِ منی.»
بر گرفته از.. نمیدانم این نامه به دستت خواهد رسید یا نه. هر روز که میگذرد، سایهی مـ رگ به ما نزدیکتر میشود. اینجا، در این جهـ نم زمینی، تنها یاد توست که مرا زنده نگه داشته است. صدای خندههایت، گرمای آغوشت، عطر موهایت… همه و همه کابـ وسهای این جنـ گ را از من دور میکنند. گفته بودی که روزی باز خواهم گشت، و من به این قول وفادار خواهم ماند. حتی اگر در این خاک غریب جان بدهـ م، روحم به سوی تو پرواز خواهد کرد. شک نکن، عشـ ق من. ما دوباره همدیگر را خواهیم دید. و وقتی بازگشتم، یا حتی اگر نتوانستم… بدان که ثمرهی عشـ ق پاک ما، کودکی که در وجود توست، روشناییبخش تاریکیهای جهان خواهد شد. او میراثدار عشـ ق ماست، نماد امید در میان این همه ناامیـ دی. او ادامه دهندهی راه ما خواهد بود. از تو میخواهم که قوی باشی، تربت من. برای خودت، و برای آن فرشتهی کوچکی که در بطن داری. به او بگو که پدرش او را عاشـ قانه دوست دارد، حتی اگر او را نبیند. به او بگو که ما پیروز خواهیم شد، حتی در دل این شکست. برای آخرین بار، آغوش گرمت را حس میکنم، لـ بهایم را بر پیشانیات میگذارم. تا ابد… [نامه ای پیدا شد در لباس یکی از کشـ ته گان جنـ گ جهانی]