شب تولد، عمارتِ پدری انگار نفسش را حبس کرده بود. لوسترهای کریستال، نور را روی دیوارهای سردِ سالن میپاشیدند، اما هیچکدام به اندازهیِ آوا نمیدرخشیدند. او با پیراهنِ ابریشمیِ سفید و آهاردارش، که با ظرافتی خیرهکننده بر تنش نشسته بود، در میانِ جمعیتِ رسمی و سردِ میهمانان، مثل یک وصلهیِ ناجورِ مقدس میماند. موهایِ بلند و سفیدش رویِ شانههایش میلغزید و چشمهایش—آن یاقوتهایِ همیشه خشمگین یا غمگین—امشب درخششِ عجیبی داشتند؛ قرمزیِ روشن و زلالی که هر کسی را برای یک لحظه میخکوب میکرد. علی، با کتوشلوارِ تیره و چهرهای که سعی میکرد آرامش را نشان دهد، دستِ خواهرش را گرفت و او را به سمتِ میزِ کیک هدایت کرد. سارا هم پابهپایشان میآمد، با نگاهی که به همه، بهخصوص پدربزرگ و پدر، با تحقیر نگاه میکرد. وقتی آوا واردِ دایرهیِ نور شد، همهمهیِ فامیل برای لحظهای برید. صدایِ برخوردِ قاشق به بشقابها متوقف شد. پدر، با چهرهای سنگی و دستهایی که در جیبهایش مشت شده بود، به او خیره ماند. اما آوا، با وقاری که تنها در میانِ طوفانها شکل میگیرد، جلو رفت و درست کنارِ آرمان نشست.
آرمان، با لباسی که او را به نسخهای کوچک و رسمی از پدر تبدیل کرده بود، نگاهش به آوا گره خورد. در چشمهایش چیزی شبیه به ترس، تحسین و یک حسِ تملکِ مبهم میجوشید. وقتی آوا نشست، آرمان بیهوا دستِ لرزانِ او را گرفت و بینِ انگشتانش پنهان کرد. پدر چیزی نگفت. شاید به خاطرِ حضورِ مهمانهایِ بلندپایه بود، یا شاید… شاید برایِ اولین بار، شکوهِ آوا چیزی را در وجودش قفل کرده بود. مادر، که رویِ صندلیِ راحتیِ گوشهیِ سالن نشسته بود، برای اولین بار در این چند سال، دستمالِ خونیاش را پنهان کرد. او با لبخندی که به صورتش جانِ دوباره داده بود، به دوقلوها نگاه میکرد. در آن لحظه، چین و چروکهایِ صورتش محو شدند و همان زنِ شاداب و بیخیالِ سالهایِ دور، دوباره متولد شد.
آرمان به سمتِ مادر خم شد: «مامان؟ کیک رو ببریم؟» مادر با صدایِ ضعیفی اما روشن گفت: «آره عزیزِ دلم… با هم فوت کنید. دوتایی.» آنها شمعها را فوت کردند. صدایِ دست زدنِ مهمانها بلند شد. فلاشِ دوربینها، لحظه را ثبت کرد؛ لحظهای که برایِ همیشه در آلبومهایِ خاکگرفته باقی میماند. آوا کادوهایِ خودش را باز کرد. یک گردنبندِ نقره از علی، یک کتابِ شعر از سارا و شالی حریر از مادر. آرمان دهها جعبهیِ لوکس و گرانبها گرفت، اما آوا، با همان لبخندِ کمرنگ و آرامش، فقط به هدیههایِ ناچیزش نگاه میکرد. او خوشحال بود. آنقدر خوشحال که حتی سنگینیِ نگاهِ پدر رویِ شقیقههایش را حس نمیکرد.
مهمانها که رفتند، سکوت، سنگینتر از همیشه بر خانه نشست. هوایِ سالن بویِ ماندهیِ عطر و کیکِ سوخته میداد. مادر هنوز روی صندلی بود، اما حالا سرش به پشتیِ صندلی تکیه داده شده بود و چشمهایش را بسته بود؛ خستگیِ آن چند ساعت شادی، مثلِ سمی به جانش نشسته بود. پدر، که تمامِ طولِ شب مثلِ یک شکارچیِ در کمین نشسته بود، ناگهان منفجر شد. او حتی به آرمان هم نگاه نکرد، مستقیم به سمتِ آوا آمد. «فکر کردی با این لباسِ عروسمانندت، نحسیت رو پوشوندی؟» صدایِ پدر در خانه پیچید. علی از پلهها پایین آمد: «بابا، تمومش کن! امشب تولدشون بود.» پدر با خشم چرخید: «تولد؟ اون چیزی که امشب دیدم یه نمایشِ احمقانه بود. اون دختر… اون دیوِ سفید… با اون چشمهاش…» آوا هنوز لباسِ ابریشمیاش را تن داشت. از جا بلند شد. پدر، که انگار از دیدنِ آرامشِ دخترش دیوانهتر شده بود، ضربهای به میز زد که گلدانِ رویِ آن به زمین خورد و خرد شد.
«برو اتاقِ زیرشیرونی!» آوا با صدایی آرام گفت: «امشب شبِ تولدِ منه.» پدر بیمقدمه، دستِ آوا را گرفت و با خشونتی وحشیانه به سمتِ راهرویِ تاریکِ منتهی به اتاقِ تنبیه کشید. سارا جیغ کشید و آرمان… آرمان فقط ایستاد و نگاه کرد. دستهایش را مشت کرد و دندانهایش را رویِ هم فشار داد، اما تکان نخورد. علی سعی کرد دخالت کند، اما پدر با فریادی او را پس زد: «تو میخوای از یه نحس حمایت کنی؟ برو کنار!» آوا را به دیوارِ راهرو کوبید. ابریشمِ سفیدِ لباسش در میانِ پنجههایِ خشنِ پدر چروک شد. صدایِ پارگیِ ظریفِ ابریشم در سکوتِ خانه شنیده شد. آوا چشمانِ قرمزش را بست. پدر، با صدایی که از نفرت میلرزید، دمِ گوشش زمزمه کرد: «فردا صبح، اون موهایِ لعنتیت رو کوتاه میکنم. تا دیگه هیچکس یادش نیاد تو شبیهِ فرشتههایی… تو فقط یه لکهیِ سیاهی رویِ اسمِ این خانواده.» و بعد، صدایِ بستنِ درِ سنگینِ اتاقِ تاریک، پایانِ جشنِ آوا بود. آوا در تاریکی نشست، دستش را رویِ قلبش گذاشت که هنوز به خاطرِ خندهیِ مادر، تند میزد.
نظرات بازدیدکنندگان (0)