حتما تا الان براتون پیش اومده که یک کتابی رو بخونید و تا ماهها و حتی سالها توی ذهنتون بمونه. شده با شخصیتی مواجه بشید که احساس کنید آشناست از بس که عمیقه. و حتی پیش اومده که یک کتاب خیلی معروف رو بخونید ولی بعد از فقط دو هفته، اسم شخصیت اصلی یادتون نمونه! همینجاست که نویسندهها از خودشون میپرسن: چجوری بنویسم تا ماندگار بشه؟ در این پست میخوایم راجع به همین موضوع صحبت کنیم...
در کتاب «حرکت در مه» یک مثالی هست که میگه:«فرض کنید که شما توی یک روستا هستید و اهالی این روستا، خوانندههای داستان شما هستن. شما چاهکنید. تأمین آب اهالی این روستا هم با آب زیرزمینیه. مردم تشنهان و تنها راه رسیدن به آب اینه که یک چاهی حفر بشه. و تو قراره این چاه رو براشون حفر کنی. حالا بعنوان یک چاهکن یه سری ابزارها و مهارتهایی در دسترس داری که کمکم میریم جلو و میفهمی چیا هستن... طول قاعدهٔ چاه، محتوای داستانه. (محتوا: مضمون یا درونمایه، که پیام داستانه.) هرچی که تو باسواد و باتجربهتر باشی، دهانهی چاه تو بزرگتر میشه. چیزی که عمق چاه رو میسازه، فرمه. (فرم: ترکیب محتوا، سبک و ساختار داستانه. حال و هوای کلی اثر.) عمق این چاه رو مهارتهای فنیات میسازن. هرچی قلم تکنیکیتری داشته باشی، چاهت عمیقتر میشه. اینو بدونید که باید شما به پختگی افکار برسید و بعد برید سراغ انتشار. نویسندهی داستانسرا و ماندگار، صبوره. شما باید تجربهی زندگی کسب کنید. هرچی که عمیقتر باشه چاه شما، به آبهای زیرزمینی زلالتری میرسید. و هرچقدر که دهانهی چاه شما عریضتر باشه، به حجم آب بیشتری میرسید. و یک چاه عمیق و عریض، باعث میشه داستان ماندگار بشه... اگر شما خیلی دقیق و هنرمندانه فرم داستانت رو طراحی بکنی، اما تجربهی زندگی نداشته باشی، به آب شفاف میرسی اما اونقدر دهانهی چاهت کوچیکه و بیمحتواست که ماندگار نمیشه. و برعکس اگه فقط محتوا باشه، فقط معنا باشه، اما تکنیکی نداشته باشی، یک دهانهی چاه عریض داری که عمق کمی داره. یعنی فقط آب و گِل! پس رابطهی فرم و محتواست که میتونه داستان رو ماندگار کنه. جدا از این چیزی که گفتم، یه سری موارد هستن که در ماندگار بودن اثر، خیلی کمک میکنن.
مضمون و موضوع انسانی: چیزی که مشترک باشه بین آدمها. احساسات عام. یعنی چیزی که فارغ از زمان و مکان، فرهنگ و... برای همه اهمیت و معنا داشته باشه. اینا هستن که ماندگار میکنن. اگه داستان، حرفی برای انسانها داشته باشه، ماندگار میشه. وقتی از دغدغهها و مسائل مینویسی، داری کنار کتاب تاریخ قدم برمیداری. در آینده، وقتی کسی کتابتو میخونه، میفهمه دغدغهها چی بوده در اون دوره. مشکلات چی بودن. مثلاً به شخصه فکر میکنم که یکی از عوامل مهم ماندگاری شبهای روشن از فیودور دایستایفسکی، مضمون و موضوع انسانیشه. شاید کسی عشق یکطرفه رو تجربه نکرده باشه، ولی درک میکنه. قطعاً درک میکنه.
خلق شخصیتهای واقعی و ماندگار: شخصیت ماندگار، انگیزهی قابل درک داره. آسیب پذیره، نقص داره. ممکنه تغییر کنه، ممکنه نکنه. شخصیتها نباید سیاه و سفید مطلق باشن. باید انسان باشن. وقتی خواننده با شخصیت همذاتپنداری کنه، ماندگار میشه. من فکر میکنم که یکی از عوامل ماندگاری زنان کوچک از لوییزا می آلکوت، شخصیتهای ماندگارشه. به شخصه، فکر نمیکنم شخصیت جو رو هیچوقت بتونم فراموش کنم. چرا؟ همذاتپنداری!
ضربه: بدون کشمکش داستان فرقی با اخبار روزمره نداره. کشمکش چیه؟ یعنی وقتی که شخصیت با بحران درگیر میشه. چه فیزیکی، چه احساسی. بدون تعلیق داستان ننوشتی. گزارش وقایع دادی. تعلیق چیه؟ وقتی سؤال پیش میآد برای خواننده که الان چی میشه؟ میرسه؟ نمیرسه؟ اگه میخوای تو ذهن مخاطب بمونی، باید یک ضربه بهش بزنی. ضربهی خوب، ضربهایه که خواننده بعد از خوندنش چند دقیقه مات و مبهوت بمونه. همون لحظههایی که شخصیت رو نابود کنی، هم خواننده رو. ضربهی خوب باید معنا بده، هم شخصیت رو تغییر بده، هم دیدگاه خواننده رو. مثلاً من فکر میکنم که هیچوقت ضربهای که موقع خوندن ربکا از دافنه دوموریه خوردم رو فراموش کنم!
انسجام: انسجام یعنی چی؟ یعنی هرچیزی سرجای خودش باشه. کنار هم دیگه درست باشه و فرم و ساختار داستان، هوشمندانه باشه. یک بزرگی گفته:«داستان خوب مثل یک ساعت سوئیسیـه. همه چیزش هماهنگن.» ساعت سوئیسی بنویسید، لطفاً. داستان شما باید به قولی تر و تمیز باشه. داستانی که انسجام نداره، شلختهاس. اعصاب خورد کنه. پس سعی کنید انسجام رو حفظ کنید. به عنوان مثال، میتونیم به مجموعهی ارباب حلقهها نوشتهی جی.آر.آر.تالکین اشاره کنیم.
پایان داستان: جاییه که اثر تو رو یا به یک اثر ماندگار فراموش نشدنی تبدیل میکنه، یا پرتش میکنه توی بایگانی. همه چیز پایان داستان نیست، ولی خیلی خیلی مؤثره. پایان باید منطقی باشه و در امتداد تم داستان باشه. باید در عین حال هم بتونه خواننده رو غافلگیر و برانگیخته کنه، هم یه حسی بهش بده. توی پایانبندی یا پایانها رو هول هولکی جمعش میکنن، یا به آب میبندنش درواقع. بعضی وقتا موضوعی که مطرح شده، هنوز قابلیت رسیدن به پایان نداشت. اگر پایان عجلهای نباشه، ممکنه داستان قابلیت ماندگار شدن رو داشته باشه. در کنار اینکه نباید عجلهای باشه، دیگه زیادم نباید کشش داد. چون مزهاش میپره. طول رسیدن به یک پایان، باید تناسب داشته باشه. باید منطقی باشه. پایان آخرین ضربهاس. میتونه خیلی چیزهارو برات پیش خواننده تضمین کنه. برای مثال، میخوام یادی کنم از رمان شاهکار کلبهی عمو تام، نوشتهی هریت بیچراستو. پایانش رو واقعاً نمیشد فراموش کرد.
سلام میشه در مورد مشکل یا همون ضربه برای یک داستان رم*انتی*ک یکم راهنمایی کنید. مثلا یه مشکل خوب مثل داخل فیلما
من تا حالا داستان ننوشتم و واقعا کمک لازم دارم
سلام عزیزمم
ببین ضربه برای هر داستانی، چه عاشقانه، چه معمایی، چه فانتزی، بستگی به موضوع و خط داستانی و شخصیتها و اینچیزا داره دیگه. ولی مثلا ضربهای که ما توی شبهای روشن از فیودور داستایفسکی خوردیم، این بود که ناستنکا، عشق قدیمی خودش رو ترجیح داد. ضربهای که توی مادام کاملیا از الکساندر دومای پسر خوردیم، این بود که مارگریت با اینکه خیلی عاشق بود، تصمیم به جدایی گرفت. توصیهام بهت اینه که خیلی کتاب عاشقانه بخونی، فیلم عاشقانه ببینی...
و اینکه اگر هم کمک بیشتری میخواستی، آیدیت هر اپلیکیشنی که توش راحتتری رو برام بفرست که موضوع کامل داستانتو بگی و بتونم بیشتر کمکت کنم💓
ممنون
سلام نمیتونم آیدیمو بدم
ببخشید aیدیم فرستاده نمیشه
وسطش ایموجی بذار شاید اومد
سلام ، موضوع داستان رو همینجا میگم .
داستان در مورد یه پسر اژدها به اسم توالایته که از بچگی همه ازش مت*نفرن . اون و خواهرش آرورا تو یه حادثه جادویی به انسان هایی با بال و دم اژدها تبدیل میشن .
بعدا توالایت با یه دختر تکشاخ آشنا میشه و عا*قش میشه .
این کلیات داستانم بود البته رو یسری جزئیات هم فکر کردم حالا فعلا زیاد مهم نیست.
امیدوارم خوشتون بیاد و بتونید کمکم کنید
خیلی ممنون از راهنمایی هات:)
واقعا ممنونم ازت دنبالش بودم✨🥲
مخصوصا الان که میخوام توی تابستون شروعش کنم، واقعا ممنونتم:)
قربونت عزیزمم
موفق باشیی
اگر کمکی چیزی خواستی حتما بهم بگو❤
مرسیییی، حتما با اجازت بازم مزاحمت میشم:)✨🥲
عالی بود دست شما درد نکنه
مچکرمم
خیلی خوب بود+++
ممنوننن
❤
و اینکه یه بار یکی یه چیز قشنگی گفت که "پایان داستان باید بهش معنا بده" یعنی اینکه دقیقا همون جایی که باید تموم بشه نه یه صفحه زودتر ، نه یه صفحه دیر تر ، پایان باید نه اونقدر سریع باشه که همش یهو جمع شه بی مزه شه ، نه اخرش خالی بمونه ارزش داستان کم بشه ، نه اونقدر غمگین که دلتو از داستان بزنه ، نه اونقدر خوب و ارمانی که چالش ها و احساسات داستان رو بی معنی کنه. معتقدم داستان کلش باید ماندگار باشه ولی وقتی اثر تموم میشه پایانش کلا بیشتر تو یاد میمونه
صد در صدد
خیلی خوب بود. خسته نباشی سازنده.
من خودم شخصا اینکه بتونم با کاراکتر ارتباط برقرار کنم نصف راهه ، یعنی حالا کتاب ، فیلم ، سریال و... هر چی باشه وقتی کاراکتر ها طوری باشن که بتونی خودت رو جاشون بذاری اون اثر برام به مفهوم دیگه ای پیدا میکنه (درسته عوامل زیادی دخیل هستن ولی خیلی برای من تاثیرش زیاده)
مچکرمم
آره واقعا درسته❤