صدای باران، تنها یک پدیده جوی نیست؛ یک ضربآهنگِ ممتد است که به گوشِ جان، فرسایشِ بیامانِ زمان را دیکته میکند. وقتی اولین قطره، با شکوهی ناچیز، بر سقف میکوبد، گویی میخِ باریکی بر تابوتِ رویاهای خفته در گلویم کوبیده میشود. این صدا، برخلافِ هیاهویِ روزمره، صادقانه است؛ چرا که هیچ ادعایی ندارد جز یادآوریِ اینکه ما در این جهان، تنها مهمانانی هستیم که حضورمان به اندازه چکهکردنِ آبی بر لبهی یک شیرِ فرسوده، گذرا و بیاثر است.
در نیمهشب، وقتی که سکوتِ اتاق سنگینی میکند، صدای باران شبیه به نجوایِ هزاران خاطرهیِ دفنشده است که از گورِ فراموشی برخواستهاند تا در پنجرهیِ چشمانم بکوبند. هر قطره، یک “نبودن” است؛ یک “از دست دادن” که بر خاکِ تنِ زمین میافتد. عجیب است، نه؟ بشر همیشه به دنبالِ معنا در میانِ این قطرات میگردد، غافل از اینکه باران، نه پیامآورِ رحمت است و نه کاتالیزورِ اندوه؛ باران صرفاً رقصِ اتمهایی است که بیاعتنا به رنجهایِ حقیرِ ما، به سمتِ جاذبهای که پایانِ همه چیز است، سقوط میکنند.
این صدا، موسیقیِ ناامیدیِ مدرن است. وقتی به شدت میبارد، انگار آسمان هم از تماشایِ این سیرکِ بیپایانِ انسانی به ستوه آمده و میخواهد تمامِ ردِ پاهایِ به جا مانده در گلولایِ این جادههایِ خیس را پاک کند. چه حقیقتی از این تلختر که صدایِ باران، همان صدایِ محو شدنِ خویشتن است؟ ما گوش میدهیم و آرام میشویم، چون در اعماقِ وجودمان میدانیم که در نهایت، این باران بر مزارِ همه ما خواهد بارید؛ بی آنکه حتی ذرهای برایِ تمامِ آنچه با اشتیاق “زندگی” مینامیدیم، متأثر شود.
باران میبارد.و ما تنها نظارهگرانِ غرقشدنِ قطراتی هستیم که با شتاب به سمتِ هیچ، سقوط میکنند. شاید تنها تفاوتِ ما با آنها، در این است که ما دردِ این سقوط را میفهمیم، اما آنها نه.
نظرات بازدیدکنندگان (0)