ادبیات ماهیت دارد. اما نظریهی مشخصی، آن را ثابت نمیکند! از میان صدها نظریهی مختلف، ۱۵ الی ۳۰ نظریه اصلی وجود دارد که هرکدام از آنها، مربوط به دورهای هستند و در بسیاری موارد، یکدیگر را نقض میکنند. از میان اینها، پنج دیدگاه مهمتر وجود دارد که ما راجع به آنها صحبت خواهیم کرد.
۱. ادبیات به منزلهٔ برجستهسازی زبان آیا تا به حال فکر کردهاید که چرا بعضی متنها ادبی هستند و بعضی نه؟ نظریه "برجستهسازی زبان" که توسط چهرههای برجستهای چون ویکتور شکلوفسکی از مکتب صورتگرایی روسی مطرح شد، پاسخی کلیدی به این پرسش دارد. منظور از "برجستهسازی زبان" چیست؟ به زبانِ روزمره فکر کنید؛ زبانی که برای اطلاعرسانیِ سریع و مستقیم استفاده میکنیم. مثلاً وقتی میگوییم: «فصل پاییز شروع شده است. برگهای درختان زرد و نارنجی شدهاند و به زمین میریزند.» این زبان، شفاف و ابزاری است. ما مستقیماً پیام را دریافت میکنیم و عبور میکنیم.
اما ادبیات، زبان را از این حالتِ خودکار و روزمره خارج میکند. برجستهسازی یعنی همین: کلمات و ساختار جملات به گونهای انتخاب و کنار هم چیده میشوند که خودِ زبان به جایِ اینکه فقط رساننده پیام باشد، موردِ توجه قرار گیرد. این باعث میشود: *تصویری عمیقتر و تأثیرگذارتر برای خواننده ساخته شود. *حسی خاص در مخاطب برانگیخته شود. *تجربهی خواندن از حالتِ صرفاً اطلاعیابی به یک تجربهی هنری تبدیل شود.
آشناییزدایی: کلیدِ برجستگی شکلوفسکی این فرایند را آشناییزدایی از چیزهای آشنا نامید. یعنی ادبیات، پدیدههایی که در زندگی روزمره به آنها عادت کردهایم (مثل پاییز، عشق، یا حتی یک منظره عادی) را طوری توصیف میکند که انگار برای اولین بار آنها را میبینیم. این اتفاق، توجه ما را به جزئیات و نحوه بیان جلب میکند. مثالِ عملی: به این دو متن درباره پاییز دقت کنید: *متن اول (زبانِ روزمره): «فصل پاییز شروع شده است. برگهای درختان زرد و نارنجی شدهاند و به زمین میریزند. هوا نسبت به تابستان سردتر شده و مردم لباسهای گرمتری میپوشند.» *متن دوم (زبانِ برجسته): «پاییز، این زرگرِ کهنهکار، سکههای مسینش را بر سرِ پیادهروها میپاشد. درختان، عریان و بیتاب، رختِ تابستان را به باد سپردهاند و زمین، با صدایِ ممتدِ خشخش، روایتِ تلخِ فراموشی را زیر گامهای عابران مینویسد.» کدام متن جذابیت بیشتری دارد؟ کدام یک "ادبی" به حساب میآید؟ قطعاً متن دوم. چرا؟ *متن اول مثل یک شیشه شفاف است: ما مستقیماً تصویر پاییز را میبینیم و عبور میکنیم. *متن دوم مثل یک نقاشی روی شیشه است: ما ابتدا به خودِ رنگها، قلمموها و بافتِ نقاشی (یعنی استعارهی زرگر، تصویرِ عریان و بیتاب بودن درختان، و روایتِ تلخِ فراموشی روی زمین) توجه میکنیم. این توجه به خودِ زبان، همان برجستهسازی است.
نکته مهم: برجستگی، تمامِ ماجرا نیست! هر متنی که زبانش برجسته باشد، لزوماً شاهکار ادبی نیست. برجستهسازی، یک ابزار بسیار قدرتمند برای خلقِ ادبیات است. اما برای اینکه یک متن واقعاً "ادبی" باشد، این برجستگی زبانی باید در خدمتِ یک نگاهِ هنری عمیقتر، یک تأملِ انسانی یا یک دیدگاهِ منحصر به فرد باشد. ادبیات، فقط بازی با کلمات نیست؛ بلکه استفاده هوشمندانه از زبان برای بیانِ جهانبینی و احساسی است که از طریقِ زبانِ عادی قابل انتقال نیست. معمولاً، این برجستگی زبانی را بیشتر در شعرها مشاهده میکنیم، اما در داستانها و نمایشنامههای قوی نیز نقش اساسی دارد.
۲-ادبیات به منزلهٔ یکپارچه سازی زبان: ادبیات، فقط به برجسته بودن زبان نیست. به خاص و متأثر بودن زبان نیست. باید اجزای یک متن، با یکدیگر هماهنگ باشند و دارای انسجام. در داستان نویسی، فضا، ریتم، نوع صحنهها و حتی کلماتی که استفاده میکنیم باید به حال و هوای متن بخورند. باید جور دربیایند. چرا که در ادبیات، صحنهها و جملهها، بیدلیل کنار یکدیگر نمینشینند. جالب است بدانید پیش چشم یک منتقد ادبی، یکی از اولین چیزهایی که برای ادبی دانستن آن متن، مورد بررسی قرار میگیرد، منسجم بودن آن است. انسجام به طور کلی یعنی چه؟ یعنی متن ما، از این شاخه به آن شاخه نپرد. روی یک موضوع اصلی تمرکز کند، و بیدلیل یه موارد غیر مرتبط اشاره نکند. بهعنوان مثال، در یک متن، شخص دارد راجع به عزیزی که به تازگی از دست داده صحبت میکند. از دلتنگی نسبت به آن شخص. متن، حال و هوای احساسی و غمگینی دارد. اما شخص، ناگهان متن را حماسی میکند. چگونه؟ به این شکل: حاضرم تمام مردم جهان را به مرگ دعوت کنم، تا تو بازگردی! حاضرم تمامشان را خودم غسل کنم، اما تو بازگردی! حاضرم همهی آنها را در کفن بپیچم اما تو کنارم باشی! متن انسجام لحن خود را از دست میدهد.
نظرات بازدیدکنندگان (0)