سلام!کیفم کوکه.به پارت آخر فصل اول خوش اومدین.دمتون گرم.هم شما و هم ناظرین عزیز و محترم.نمیدونم پارت قبلی منتشر شده یا نه ولی از ته دل آرزومندم که رد یا شخصی نشده باشه😭آخه یه ب.غ.ل کوچولو اشکالی داره؟ناظر جان من آدم آرومیم بازی نکن با روحیم😊💖🌺🌻🌹🌷🌸💐
با تعجب بهش خیره شدم اما اون من رو محکم تر در آ*غ*و*ش*ش فشرد(ناظر جان چیزی نداره باور کن)آروم و حالت زمزمه گفت:هیچی مهم تر از سلامتیت نیست...الکی تلاش نکن...حالا هم برگرد برو بخواب... و بعد که ولم کرد با حالت نگرانی نگاهش کردم ولی اون یه لبخند کوچیک تحویلم داد و گفت:برو دیگه...منم آروم سر تکون دادم و به سمت خوابگاه دختر ها راه افتادم... *** *از زبون دراکو* تا رفت لبخند روی صورتم خشک شد.یاد اون یادداشت افتادم.اون کی بود؟به چه جرئتی من رو با ج*و*ن باران تهدید کرده بود؟چرا باران اینقدر نگران اون پاتر و ویزلی و سنگ جادو بود؟اصلا...اوف...چرا برام مهمه؟من از خاندان مالفویم.چیزی غرورم رو بر هم نمیزنه...بله...ولی...پس چرا نگران باران بودم؟چه بلایی سرم اومده بود؟اصلا...معنی در آ*غ*و*ش کشیدن باران چی بود؟چرا بهش گفتم مهمه؟چرا اینقدر سوال میپرسم؟(بیچاره احساساتش در همه.نمیدونه چه خوابی براش دیدم.😁دیشای نای دیشای نای.بچه تازه یکی رو د*و*س*ت داره)
*از زبون باران* سراسیمه از خواب پریدم.نمیتونستم اسمش رو خواب بذارم,کابوس بود...باز خواب های عجیب دیده بودم.بازم دیدم پدر مادرم دارن جیغ میزنن و من دیگه مدر مادرم رو نمیبینم...یه چیز عجیب هم بود,وسط خواب یه سایه با همون صدای شیطانی که تو بیهوشی هام میشنیدم دراکو رو توی خودش دربرگرفت و برد(ناظر منظورش اینه سایه دراکو رو محو کرد و برد.یه وقت...هیچی ولش.ببخشید💖)نفس نفس میزدم.عرق سردی روی سرم بود.فکر کنم تو خوابم جیغ زده بودم چون چند نفر کنار تختم جمع شده بودن.دراکو هم بود که با یه اخم نگران بهم چشم دوخته بودم.اما برام مهم نبود.فقط زیرلب گفتم:آب...بعد یه دست یه لیوان آب ولرم بهم داد.نفسم که جا اومد,گفتم:چیزی نبود...فقط...کابوس دیدم... بعد رو به دراکو لب زدم:سنگ جادو؟دراکو هم گفت:تو و گرنجر درست میگفتین...یکی میخواست بدزدتش...پاتر و ویزلی و گرنجر رفتن...بعد گرنجر و ویزلی برگشتن و بعد از مدتی پاتر رو بیهوش بذگردوندن و گفتن که با...همونی که خودت میدونی مبارزه کرده و سنگ جادو رو پس گرفته.نگران گفتم:چی؟مگه چند ساعت خواب بودم؟وای...ولدمورت؟مگه اون ن**م**ر**د**ه بود؟هری کجاست؟حالش خوبه؟با شنیدن اسم ولدمورت لرزه به تن بعضی ها افتاد اما دراکو فقط اخم کرد و گفت:حالش خوبه...اون درمونگاه...چهار ساعت خوابیدی...مگه دیشب نخوابیدی؟کسی نمیدونه چطور اسمش رو نبر برگشته...
با اینکه تلو تلو میخوردم پا شدم ب م درمونگاه.دراکو مچ دستم رو گرفت و گفت:کجا؟تو هیچ جا نمیری.با غرغر گفتم:آخرین باری که به حرفت گوش دادم نتیجه اش بیهوش شدن هری و گفتن اینکه ولدمورت توی مدرسه هست و این چرت و پرتا بود...بعد صدای لوسی اومد که گفت:دراکو...ولش کن اون مهم نیست...با شنیدن اون صدا با خشم برگشتم و به پانسی پارکینسون گفتم:بله البته...تو هم کنار دراکو جونت بشین و گپ و گفت کن... بعد با خشم دستم رو از دست دراکو بیرون کشیدم و رفتم بیرون سمت تالار اصلی و سر میز اسلیترین کنار آستوریا گرین گراس و بلیز زابینی نشستم.هیچی از جشن پایان سال نفهمیدم.فقط فهمیدم یه دور ما برنده ی جام گروه ها شدیم ولی بعد گریفیندوریا برنده شدن.اهمیتی نداشت...وقتی سوار قطار هاگوارتز اکسپرس شدم یه کوپه ی خالی پیده کردم و رفتم اونجا نشستم.
بعد از یه مدت صدای در کوپه اومد.سرم رو بالا آوردم و هری رو دیدم.با نگرانی گفتم:هری بیا بشین...چی شد؟ببخشید...اون...اون مالفوی بهم گفت که اتفاقی نمیوفته و منم رفتم خوابیدم...چهار ساعت تموم!کاش به حرفش گوش نمیدادم... هری آروم گفت:چیزی نیست...من...خوبم...فقط...توی شوک رفتم...همه اش کار کوییرل بود,نه اسنیپ... با یه آه گفتم:منم بهتون گفتم اون عمامه ی مسخره مشکوکه...کی گوش داد؟هیشکی... بعد رون و هرماینی هم وارد کوپه شدن.با لبخند گفتم:بیاین تو...رونالد,شنیدم شطرنجت خیلی خوبه...تو حتی معمای شطرنج پروفسور مک گوناگال رو حل کردی...رون گفت:اوه...خب...آره...شطرنجم خوبه. وقتی اونا نشستن من در سکوت مشغول خوندن یه کتاب از کتاب های غیر درسیم بودم.بعد از مدتی که به کینگز کراس رسیدیم آروم خداحافظی کردم و پیاده شدم.وقتی اومدم پایین دیدم دراکو و محمد معین دارن با هم صحبت میکنن.یواشکی نزدیک شدم و حرف هاشون رو شنیدم(م میشه محمد معین و د میشه دراکو)م:مواظبش باش.د:لازم نیست تو بهم بگی آقای زد.م:مالفوی,مواظبش هستی؟پشتش هستی؟اون خیلی بهت اعتماد داره و تورو خیلی دوست خوبی میدونه.تو هم همین حس رو داری؟د:آقای زد,بله...من مواظبم.من حواسم بهش هست...من...من اونو د*و*س*ت دارم... یه اهم کردم و طوری که انگار تازه رسیدم گفتم:سلام محمد معین.و اصلا به دراکو محل ندادم چون هنوز از دستش عصبی بودم.بعد با هیجان گفتم:زودتر بزیم خونه محمد معین؟داداشم با خنده گفت:البته آبجی کوچولو.من با خوشحالی دست محمد معین رو گرفتم و به سمت ماشینش رو افتادیم...
نظرات بازدیدکنندگان (0)