پارت ۱ | بخش ممنوعه
باران از پنجرههای بلند هاگوارتز پایین میلغزید و صدای برخورد قطرهها با شیشه، سکوت کتابخونه رو سنگینتر میکرد. تقریباً نیمهشب بود. تموم چراغهای سالن خاموش شده بودند و فقط چند شمع شناور، راهروهای میان قفسههای بلند رو روشن میکردند. کتابخونه، در این ساعت، شبیه مقبرهای برای دانستهها بود. کتابی رو که از بخش ممنوعه برداشته بودم، آروم بستم. گرد و غبار روی جلد چرمیاش با حرکت انگشتام در هوا پخش شد. «Magicae Anima.» دربارهی روح. نه از آن کتابهایی که دانشآموزهای معمولی سراغش بروند. به همین دلیل بود که اجازهی ورود به این قسمت رو نداشتم. و البته... هیچوقت هم منتظر اجازه نمیموندم.
صدای قدمهایی آروم از انتهای راهرو اومد. نه شتابزده. نه مردد. کسی که اینطور راه میرفت، یا کاملاً مطمئن بود... یا از هیچکس نمیترسید. کتاب رو بستم. چوبدستیام رو در آستین پنهان کردم. سایهای از میان قفسهها بیرون آمد. کتاب در دست. ردای اسلیترین. موهای مشکی مرتب. چشمانی که حتی در نور کم هم سرد به نظر میرسیدند. "تام ریدل." چند ثانیه فقط نگاهم کرد. بدون هیچ تعجبی. انگار انتظار داشت اینجا باشم. نگاهش از صورتم به کتاب داخل دستم افتاد.
بعد لبخند خیلی محوی گوشهی لبش نشست. «فکر نمیکردم کسی غیر از من جرئت کنه نصف شب وارد بخش ممنوعه بشه.» کتاب رو محکمتر گرفتم. «فکر نمیکردم کسی غیر از من انقدر فضول باشه.» لبخندش محو شد. چند قدم جلو اومد. آنقدر نزدیک که نور شمع روی صورتش افتاد. «اون کتاب... مال تو نیست.» بدون اینکه نگاهم رو از چشمهاش بردارم، گفتم: «مال تو هم نیست.» چند ثانیه سکوت. سکوتی که بیشتر شبیه مبارزه بود تا آرامش. او اولین کسی بود که نگاهش رو برنداشت. من هم دومین نفر نبودم.
باد شدیدی از پنجرهی نیمهباز داخل وزید. شعلهی شمعها لرزید. در همان لحظه، کتاب داخل دستم لرزش عجیبی کرد. طلسم محافظش فعال شده بود. جلد چرمی با صدایی خفه باز شد. صفحهها با سرعت شروع به ورق خوردن کردند. طلسمی که هیچکداممان اجرا نکرده بودیم. نگاه من و تام همزمان روی کتاب ثابت موند. جملهای با جوهر نقرهای، آرامآرام روی صفحه ظاهر شد. «دو وارث، یک راز.» سکوت... این بار، حتی سنگینتر از قبل. برای اولین بار، تام ریدل واقعاً متعجب به نظر میرسید. خیلی کوتاه. خیلی نامحسوس.
اما کافی بود تا بفهمم اونم انتظار چنین چیزی رو نداشت. نگاهش دوباره به من برگشت. این بار دیگه خبری از اون لبخند مغرور نبود. فقط کنجکاوی. و شاید... شک. «تو... این طلسم رو فعال کردی؟» سرم رو آروم تکون دادم. «نه.» «دروغ نگو.» «اگر قرار بود دروغ بگم، حداقل یه دروغ قانعکننده انتخاب میکردم.» چشمهای خاکستریاش باریک شد. انگار داشت تمومِ حرکاتم رو تحلیل میکرد.
بعد، بدون هشدار، چوبدستیاش رو بیرون کشید. «Legilimens.» فشار کوتاهی پشت ذهنم احساس کردم. اما فقط برای یک لحظه. طلسمش، مثل برخورد با دیواری نامرئی، شکست. ابروهایش برای اولین بار بالا رفت. ذهنم رو نمیتونست بخونه. چوبدستیاش رو پایین آورد. آهسته گفت: «جالبه...» کتاب دوباره بسته شد. صدای قدمهای کتابدار از دور شنیده شد. تام بدون اینکه نگاهم رو رها کنه، زمزمه کرد:
«اگه این راز واقعاً به هر دومون مربوط باشه... دوباره همدیگه رو میبینیم.» بعد، قبل از اینکه بتونم چیزی بگم، در تاریکی میون قفسهها ناپدید شد. من موندم... کتابی که دیگه باز نمی شد... و جملهای که هنوز در ذهنم تکرار میشد: دو وارث، یک راز. و هنوز نمیدونستم اون شب، فقط یک ملاقات اتفاقی نبود؛ آغاز داستانی بود که قرار بود سرنوشت هر دوی ما رو برای همیشه تغییر بده.
خوب بود! فقط دفعه بعدی در قالب مطلب بزارش
خیلی قشنگه حتما ادامش بده
وای خوشحالم کردی چشم؛)
به به
عالی