پادشاه لبخند کوتاهی زد و روبه روی معاون و رفیقش ایستاد:میدانی،موهای نارنجیش را که میبینم،فتح دنیا را در زلفش مییابم..همه چیز برای من در موهای او خلاصه میشود. معاون:اما تو حق صلح نداری هنگامی که آنها به ما ضرر رسانده و شورشی هستند.. پادشاه:درست میگویی،چشمان سیاه او شورشی در جهان قلبم رخ داده که به هرکجا سر بزارم باز مقصدم چشمان اوست.. معاون:میگویم ضرری به ما زدهاند نا بخشودنی.. پادشاه:ای وای از آن لبخند که قلب و جان و روحم را بیمار کرده.. معاون:دیوانهشدی؟آری تو دیوانه شدی! پادشاه همانطور که به معاون خیره شده بود گفت:من باید بهجای فتح سرزمین او،او را فتح کنم..
روزها گذشت،شهر معشوق در محاصرهی قلب عاشق بود و دم نمیزد او آنقدر بانوی ماهری بود که برای چهارسال محاصرهشان آذوقه فراهم کرده و پلک هم نمیزد،به میانه ی آبشار دو سو رفت،آبشاری که افسانهها میگویند از جدایی عاشق و معشوق به دو نیمه درآمده است.. درحال نگاه کردن به آبشار بود و قصههای کودکیاش را زمزمه میکرد که پادشاه با زره مشکی و اسب اصیل سیاهش آمد.. شاهدخت:برای جنگ آمده ای؟ و شمشیر را از غلاف درآورد پادشاه دست به بالا برد و لبخندی به شاهدخت هدیه داد:خیر بانو،برای فتح یک قلب آمده و میدانم پیروز خواهم شد.. شاهدخت خندهی کوتاهی کرد و دوباره رو به آبشار سخن گفت: خوشبختانه نه سرزمینم و نه قلبم برای تو نیستند چون خود صاحب دارند.
پادشاه:در میانهی جنگ دل را به تو سپردن حماقتی عظیم است که من انجام دادم و تو با خیال راحت این را فهمیدی و به رو نیاوردی..آری؟ شاهدخت:از تاسیس حکومت های جدهایمان همه دشمن و دشمن و دشمن بودهاند حال ما وصلت کنیم؟به قولی مغز خر را خوردهایم؟ پادشاه:چه میشود بعد قرنها دشمنی،آشتی کرد؟!آنهم با مثالی به خوشی عشق. شاهدخت سوار بر اسپ سپید فریاد زد:دیوانگیاست.
بازهم روزها گذشت و لشکر عاشق به عقب رفت و معشوق از تعجب به قولی شاخ درآورده و نمیدانست علت چیست.. معاون شاهدخت:میخواهی بگویی ناراحتی که آنها رفتهاند؟ شاهدخت:نه،فقط او که تشنهی فتح بود عقب کشیده؟ معاون:عاشقیست دیگر. شاهدخت دوباره به نزد آبشار رفت که پادشاه را دید که خیره به آبشار است، شاهدخت:شنیدهبودم که رفتهای! پادشاه:رفتهام. شاهدخت:ترسیدهای؟ پادشاه خندید و گفت:فکر میکردم بسیار قدرتمند و هرروز به زور بازویم میبالیدم اما فهمیدم که خیر عشق آنقدر بزرگ و ناتمام است که هر قدرتی را از پا درمیآورد. اینبار پادشاه بود که سوار اسب میشد و میرفت اما..
اما باصدای شاهدخت بازگشت و کلامی را شنید خوشتر از تمام پیروزیها:چه میشود بعد قرنها دشمنی،آشتی کرد؟!آنهم با مثالی به خوشی عشق. پادشاه با ناباوری از اسب پیاده و گفت:حقیقت شنیدم. شاهدخت:من ملکه یک سرزمینم و اختیار قلب و زندگیام با خویش است و کسی اجازهی دخالت ندارد!بیا این آبشار دوتکه را وصلت دهیم. پادشاه:قسم به آبشار دو تکه،زمانهای دست از شاهدختم برمیدارم که تنم به دونیمه رسیده و جان به جان داده و نفس ندارم. شاهدخت:بهجای این شیرین بازیها لشکر عقب کشیده را برگردان. پادشاه:خیر بانو، آنها برای جنگ آمدهبودند،خبری میدهم تا برای رقص و جشن بیآیند. شاهدخت سوار اسب سپیدش خندهکنان دور گشت و پادشاهِ حیران قصهمان شاد از اتفاق افتاده،دل را به دریا زد و نزد بزرگان رفت تا برای خواستگاری حاضر و آماده برگردد و شاهدخت را جزء فتوحاتش ثبت کند.
نظرات بازدیدکنندگان (0)