سلاممممم.خب خب ناظر جان مرسی فعلا داری منتشر میکنی پارت هام رو ادامه بده واقعا ازت ممنونم و نمیدونم چطور ازت تشکر کنم💖پر انرژی بریم سراغ داستان
صبح مثل همیشه ساعت پنج صبح پا شدم اول یه چشمم رو باز کردم و بعد اون یکی.آروم بلند صدم.تو خوابگاه دختر ها کسی بیدار نبود.رفتم آبی به سو و صورتم زدم و موهام رو شونه کردم و دم اسبی بستم.رفتم فرم مدرسه رو پوشیدم و توی سالن اصلی اتاق مشترک اسلیترین,مشغول خوندن کتاب درسی ها شدم.با پروفسور اسنیپ و مک گونگال کلاس داشتیم.بعدش دیگه کلاسی نداشتیم(راستش اصلا تو ذهنم نیست بقیه ی پروفسور ها رو😅)بعد از یه مدت صدای پا اومد.خیلی آروم سرم رو بالا آوردم و دراکو رو دیدم.با دیدن اینکه موهاش یه کم نامرتب بود و زیر چشماش پف کرده بود یه لبخند کوچیک زدم و گفتم:صبح شما هم بخیر آقای مالفوی.کاری دارین همینطوری زل زدین بهم؟ به خودش اومد.سریع یه اخم ریزی کرد و گفت:صبح بخیر...نه کاری ندارم...ولی...تو همیشه ساعت پنج صبح یادت میاد درس بخونی؟با خنده گفتم:درس؟برای مطالعه است فقط...وگرنه درس های امروز رو محظ احتیاط خوندم.دیدم لبش رو گزید و زیرلب گفت:من هنوز نمیدونم تو چرا تو ریونکلاو نیستی...راستی,چرا گروهبندی تو بیشتر طول کشید؟واسه من که یه ثانیه هم طول نکشید. من که با دراکو راحت بودم خندیدم و گفتم:چون توی سر من چیزی هست به اسم مغز که کار رو سخت تر میکنه...با اخم گفت:زد,من جدی گفتم. دستام رو بردم بالا و گفتم:من تسلیمم.خب...چون هم صبور و مهربونم,هم عاقل و با ذکاوت,هم شجاع و وفادار و هم بلند پرواز و جاه طلب...مشکلیه؟
بچه ها الان یه اشتباهی شد مهم نیست برین اسلاید بعد لطفا💐
یه اخم ریز کرد و گفت:یعنی کلاه نمیدونست تو باید کجا باشی؟عجیبه.با یه لحن کلافه گفتم:نمیخوای فرمت رو بپوشی؟اون یه نگاه به فرم و شنلم انداخت و وقتی دید که اون سنجاق شنل رو زدم یه لبخند کوچیک رو لبش اومد و گفت:میدونستم بهت میاد.خب...البته.الان فرمم رو میپوشم. بعد رفت تا فرمش رو بپوشه.من خیلی حواسم به دو تا درس تغییر شکل و معجون سازی بود چون شنیده بودم پروفسور هاش سختگیرن.بعد از یه مدت دراکو برگشت.وقتی دیدمش ابرو بالا انداختم و گفتم:حالا شد.
گفتم:وسایلات رو هم جمع کن.با اخم گفت:بهم نگو چیکار کنم چیکار نکنم.با لحن خونسرد شونه بالا انداختم و گفتم:پس تماشا کن که چطور هری ازت جلو میزنه. زیرلب یه کمی غرغر کرد و بعد رفت وسایلش رو جمع کنه.بعد از یه مدت با یه بسته ی خیلی کوچیک برگشت و داشت توی دستش تکون تکونش میداد(عکسش توی اسلاید)با تعجب نگاهی بهش انداختم.اونم با اخم یه نگاه متعجب بهم انداخت.لازم نبود حرفی بزنه,میدونستم که اون این بسته رو توی وسایلش نذاشته بود و نمیدونست چیه.آروم بلند شدم و رفتم سمتش.با لحن آروم و پر احتیاطی گفتم:مواظب باش...و آروم و با احتیاط بازش کن... اونم به حرفم گوش داد و آروم بازش کرد و توش... (پایانِ پارت)
نظرات بازدیدکنندگان (0)