ادامه ی داستانم.مجبورم همیشه بنویسم؟
سلامممم.ببخشید بابت اینکه فعلا توی دنیای غیر جادویی بودم ولی ایندفعه میترکونم.ناظر جان خودت دیگه میدونیییی.اهم بریم سراغ داستان: فردا صبح مثل همیشه ساعت پنج صبح بیدار شدم و دیدم یه جغد خاکستری جلوی پنجره ی منه.با تعجب رفتم بازش کردم و دیدم از طرف دراکو مالفوی هست.با یه کم خوشحالی بازش کردم و دیدم نوشته: سلام دیشب دیدمت و اومدیم به عمارت شما.دیشب که به عمارت خودمون رسیدیم از پدرم شنیدم که تولدت بوده.میدونم وظیفه ی من نیست ولی خواستم بهت چیزی بدم.ته پاکت نامه رو نگاه کن دراکو خیلی متعجب پاکت رو برعکس کردم و دیدم یه سنجاق شنل با علامت اسلیترینه.خیلی خوشحال شدم و رفتم پایین به مامان بابام نشونش دادم و ماجرا رو گفتم.مامانم لبخندی زد و گفت:گفتم که اون قلب نارسیسا رو داره.پدر با مهربونی گفت:حالا که همچین سنجاق سینه ی قشنگی داری بهتره شنل و وسایل رو همین امروز بگیریم,دخترم سعی کن که سنجاق شنلت رو با شنل ست کنی و یه اسلیترینی باشی...مامانم گفت:معلومه امروز باید بریم کوچه ی دیاگون.بچه ام فردا میره هاگوارتز ها...پدرم دست پاچه شد و گفت:آها ببخشید آره قرار بود برم پودر فلو رو آماده کنم. و سریع رفت.محمد معین چشمکی بهم زد و درگوشم گفت:گفتم که دلش رو میبری...مواظب باش تو یه وقت دم به تله ندی... سریع صاف ایستادم و گفتم:نخیرم من که نمیفهمم تو چی میگی...این فقط یه هدیه ی تولده...داداشم گفت:الان نمیفهمی ولی بعدا میفهمی...با اخم گفتم:خودت چی؟اون دختره آمبر هفلی چی؟داداشم دستپاچه با دست جلو دهنم رو گرفت و گفت:هیس... با دستم تلاش کردم دستش رو کنار بزنم.بعد گفتم:خنگ خدا,جوهرت تموم شده,تو هم برو لباس بپوش بریم کوچه ی دیاگون...داداشم سریع رفت و منم رفتم یه لباس سبز تیره با شلوار لی مشکی پوشیدم و آماده شدم.باز به اون سنجاق شنل خیره شدم.خیلی ازش خوشم میاد.بعد رفتم بیرون و یه مشت پودر فلو از پدر گرفتم و رفتم سمت شومینه و وقتی که پودر رو ول کردم,گفتم:کوچه ی دیاگون!
سر از شومینه ی آقای اولیوندر درآوردم.یه کم سرفه کردم.اونجا و آقای اولیوندر رو میشناختم چون برادرم توضیح داده بود.بعدش برادرم و مامان و بابام هم از همون شومینه اومدن بیرون.پدرم گفت:سلام آقای اولیوندر! صدایی گفت:درست میشنوم؟این صدای آقای زد هست؟پدرم با لبخند گفت:بله,اومدم برای دخترم چوب دستی بگیرم.آقای اولیوندر به من نگاهی کرد و بدون هیج جمله ای سریع یه چوبدستی برداشت و سمام گرفت و گفت:چوب درخت آلبالو,مغز موی تک شاخ,36 سانتی متر و با انعطاف پذیری بالا...به نظرم این خیلی مناسبه برام.من اخمی کردم و گفتم:منظورتون اینه من براش مناسبم؟آخه برادرم گفته چوب دستی ما رو انتخاب میکنه...آقای اولیوندر به برادرم نگاه کرد و با لبخند گفت:بله,محمد معینِ جوان درست میگن...من چوب دستی رو گرفتم و به سمت یه گلدون خالی تکون دادم.همون لحظه گلدون پر گل شد!چشمان آقای اولیوندر برقی زد و گفت:آقای زد,دختر شما از چیزی که فکر میکردم قوی تره...همین مناسب تو هست دخترم...ما چند گالیون دادیم و چوبدستی رو خریدیم.وقتی بیرون اومدیم من گفتم:پدر من گالیون دارم؟به جای بابا مامان جواب داد:البته عزیزم...تو تا دلت بخواد گالیون داری...هم خاندان بلک و هم خاندان زد ثروتمندن و ما ثروت زیادی داریم...من گفتم:بریم کتابفروشی فلوریش اند بلاتز بریم...پدرم ما رو راهی اونجا کرد.
من وقتی وارد اونجا شدیم ما کتاب ها رو خریدیم و البته چند کتاب هم من جدا خریدم.کتاب هادست من بود و با حواس پرتی دوروبر رو نگاه میکردم که یک دفعه به یکی برخورد کردم.با معذرت خواهی خم شدم که کتاب ها رو بردارم ولی اون شخص زودتر از من خم شد و کتاب هام رو برداشتم.بلند شدم ببینم کیه...اون شخص داشت بهم لبخند میزد...اون...
دراکو بود!بله!با تعجب بهش نگاه کردم.با یه لبخند خیلی ریز کتاب رو سمتم گرفت و گفت:باران...نمیدونستم اینقدر زود باز هم رو میبینیم...ببخشید که بهت برخورد کردم... من مِن مِن کنان گفتم:چ...چ...چیزه...نه...من معذرت میخوام...من خوردم بهت...ممنون...و بعد کتاب ها رو از دستش گرفتم.دراکو آروم گفت:نامه ام رو گرفتی؟من یک دفعه صورتی شدم و گفتم:چی؟آها...چیز...آره ممنون...خیلی قشنگ بود...با رضایت سری تکون داد و به پدر ها و مادر هامون نگاه کردیم که داشتن با هم حرف میزدن.یک دفعه بابام پرسید:لوسیوس,میتونین باران رو همراه خودتون ببرین به عمارتتون؟آخه ما با این محمد معین با وزارتخونه کار داریم و نمیخوایم باران خسته شه...آقای مالفوی با خوشنودی گفت:البته جکسون(اسم پدرم جکسونه)...ما همیشه درِ عمارت مالفوی رو رو به زد ها باز میذاریم... من یه نگاه گیج به مامان و بابام انداختن اما مامان و بابا و محمد معین از من خداحافظی کردن و رفتن.من خیلی مطیع و حرف گوش کن همراه خانواده ی مالفوی میرفتم.دراکو هر از چند گاهی پشتش رو نگاه میکرد تا مطمئن شه پشتشم.بعد از یه مدت کنارش اکمدم و پا به پای هم داشتیم میرفتیم.زیرلب گفتم:یه جوری پشت سرت رو نگاه میکردی انگار قراره فرار کنم...گوشه ی لبش خیلی کم بالا رفت و گفت:شاید واقعا فرار کنی...منم یه لبخند کوچیک زدم.بعد از مدتی سوار ماشین مالفوی ها(واقعا نمیدونم دراکو با چی میاد و میره به کوچه ی دیاگون)شدم.کنار دراکو نشسته بودم.خیلی ساکت...تا اینکه خانم مالفوی شروع کرد پرسیدن سوال و منم جوابشون رو دادم.خانم مالفوی آخر سری گفت:تو خیلی باادبی باران.من یه لبخند زدم و گفتم:نظر لطفتونه...رسیدیم به عمارت مالفوی.شبیه عمارت ما بود,ولی یه کم سیاه تر.من آروم پیاده شدم.همون لحظه دراکو صدام زد.برگشتم ببینم چه کارم داره...
نظرات بازدیدکنندگان (0)