ادامه ی داستان قشنگممممم
سلامممم.بدون حرف اضافه بریم سراغ داستان: لازانیا رو از فر درآوردم.عطر حیرت انگیزش پیچید.داشتم میبردمش بیرون که یه صدای داد کوچیک شنیدم.سریع ولی با احتیاط رفتم و دیدم آندیا داره میخنده و گیلبرت هم که داد زده بود آروم و با تاسف خنیدید.گفتم:چه خبر شده؟آندیا با خنده گفت:گیلبرت داشت یه چیز بامزه تعریف میکرد که یک دفعه یه سوسک پیداش شد...بقیه اش هم که میدونی...گیلبرت با صدای حق به جانب گفت:آندیا,بدجنس نباش.خب یک دفعه اومد...فکر کردم یه چیز دیگه است... آندیا خنده اش بیشتر شد و گفت:گیلبرت امان از دست تو...تاحالا اینقدر نخندیده بودم...یه سوسک کوچولوئه دیگه...من با یه اخم ریز گفتم:خب منم جاش بودم میترسیدم.اون با خنده ی بیشتری که از شدت خنده مجبور بود به گیلبرت تکیه کنه گفت:وای...شما چقدر ترسویین...یه سوسک کوچولو که ترس نداره...من لازانیا رو گذاشتم وسط میز و گفتم:بفرمایین لازانیا! به صورت مثلثی نشستیم,یعنی من بالا,گیلبرت و آندیا هم کنار هم.آندیا با افتخار گفت:دفعه ی بعد من پیراشکی گوشت میدم.گیلبرت با یه کم شوخی گفت:بی صبرانه منتظرم دست پخت شما رو تست کنم,دوشیزه خانم بلایتر...و همین جمله کافی بود تا همه بخندیم.
من داشتم لازانیا رو میخوردم که یک دفعه آندیا پرسید:راستی,گفتی یه ماجرا دیگه هم گفتی برامون تعریف کنی...بگو...گیلبرت با چشمک گفت:ولی من که بیشتر ماجرا دارم...ولی آندیا گفت:گیلبرت جان,یه دقیقه سکوت...و بعد با هیجان به من زل زد...منم با احتیاط گفتم:راستش من...با یه پسر به اسم دراکو دوست شدم...چشمای آندیا برق زد و بعد گوشه ی لبش لرزید و رو کرد به گیلبرت و گفت:این چرا من رو میپیچونه؟بعد صد سال؟اوف...حالا مهم نیست...و بعد روشو کرد به من و گفت:حالا چی گفتین چی شنیدین؟من سریع گفتم:به خدا هیچی!آندیا سری تکون داد و گفت:تو واقعا بلد نیستی خوب حرف بزنی...شیط میبندم چون بامزه ای بهت نزدیک شده...باید مغرور و خفن باشی... و بعد اتفاق عجیبی افتاد.گیلبرت و آندیا دو جمله ی شبیه هم گفتن.آندیا گفت:مثل من...و گیلبرت گفت:مثل آندیا...بعد هم زمان برگشتن هم رو نگاه کردن.من که دیدمشون خنده ام گرفت و گفتم:خیلی باحالین شما دو تا!اونا یه کمی به منم نگاه کردن و خودشونم مشغول خندیدن شدن.من گفتم:حالا لازانیاتونو بخورین که سرد میشه...
بعد از اینکه لازانیا رو خوردیم من با لبخند گفتم:کی میاد بازی؟آندیا که از خوردن خوابش میومد زیرلب گفت:به نظرم حرف زدن بهتره...من و گیلبرت آروم خندیدیم و من آروم رفتم سمت آندیا و یه دفترچه رو آروم زدم رو سرش,یک دفعه چنان از جا پرید من و گیلبرت از خنده خفه شدیم.بعد شروع کرد دنبال کردنم و منم فرار!گیلبرت که هنوز داشت میخندید یک دفعه دید آندیا داره سمت اونم میره.اونم شروع کرد به فرار😂.من ایستادم و گفتم:شما دو تا با هم تنها بمونین.بیرون داره بارون میاد.من میرم بیرون... آندیا و گیلبرت هم همراهم اومدن.من درحالی که توی هوای بارونی قدم میزدم دیدم آندیا یه لرزش ریز کرد که یعنی سردشه.فهمیدم بهم نمیگه چون لهش گفته بودم که بیرون سرده و لباس گرم بپوش و نپوشیده بود بذای همین غرورش در خطر بود.تا اومدم چیزی بگم گیلبرت کت رویی ای که روی لباسش پوشیده بود رو درآورد و داد به آندیا و به شوخی گفت:دلم نمیخواد یه آندیای لرزشی کنارم باشه...آندیا هم با اکراه کت رو گرفتو روی خودش انداخت.من سرم رو بالا گرفتم و به ستاره ها نگاه کردم و گفتم:بچه ها پس فردا من دیگه نیستم...دلم براتون تنگ میشه.یک دفعه مشت آرومی به بازوم خورد و دیدم آندیا یه مشت نثارم کرده و گفت:جغدتون رو قرض میگیرم و هر روز برات نامه میفرستم...میخوام ازت خبر داشته باشم نری یه دوست صمیمی دیگه پیدا کنی...با خنده گفتم:باشه حالا توهم...بعد دستش رو گرفتم و توی چشملش نگاه کردم و گفتم:تو هم همین طور...نری یه دوست صمیمی دیگه پیدا کنی...یه آه کشید و گفت:باشه...به قول تو قول انگشت کوچیکه میدم...بعد من با عجله گفتم:دیگه برین خونه هاتون...پدر و مادر و برادر منم الان میان...مراقب خودتون باشین...خداحافظ آندیا,خداحافظ گیلبرت... گیلبرت و آندیا از من خداحافظی کردن و چون خونه هاشون نزدیک هم بود با هم به سمت خونه هاشون رفتن.منم با چشم هام اونا رو بدرقه کردم.
رفتم طرف خونه مون.هنوز هیچی نشده دلم برای آندیا تنگ شده.بغضم گرفت.یادش رفت هدیه تولدم رو بده.از هدیه ناراحت نبودم,از فراموشی اش ناراحت بودم.وقتی رسیدم خونه با محمد معین و بابا و مامان مواجه شدم.سلام بی رمقی کردم و رفتم سمت اتاقم.یه گوشه نشسته بودم و کتاب میخوندم که صدای زنگ تلفن رو شنیدم.بلند شدم و تلفن رو برداشتم و گفتم:الو؟کیه؟آندیا بود!با خنده گفت:احمق جون چرا یادم نیاوردی هدیه ات رو بدم؟گفتم:یعنی یادت نرفته بود تولدمه؟با خنده گفت:تولد کوچولوم رو یادم بره؟باران!من هم خندیدم و گفتم:هدیه نمیخوام.اونم با صدای خنده گفت:ببین یه گل رز آبی بهم بدهکاری ها!گفتم:چرا اونوقت؟گفت:قول دادی اگه آرزوت برآورده شه برام رز آبی میگیری... خلاصه اینقدر حرف زدیم که دیگه نا نداشتیم.پا شدم تلفن رو گذاشتم سر جاش و آروم رفتم سمت تختم و زیر پتوم خزیدم و به خواب رفتم.
نظرات بازدیدکنندگان (0)