سلام عشقا😘 خب خب اینم از اولین پارت داستانی که بهتون قولشو دادم لایک فراموش نشه! راستی ناظر جون این داستان بی اهمیت و تکراری نیست.بعضیا منتظرشن.(شخصی هم نیست.شخصیت خیالیه بیوگرافی خودمم نیست) بزنید بریم!!!
پارت یک از زبان آوا: قبل از اینکه چشام رو باز کنم،بوی آشنا و دماغ سوزون (بله دماغ سوزون😒) مایه ضد عفونی کننده و صدای بیب بیب دستگاه های احیا رو میشنوم و بعد چشمام خود به خود باز میشن. بیمارستانم؟اما چرا؟وایسا،اصن چه اتفاقاتی افتاد؟آهان یادمه.آتش سوزی.وحشتناک بود.خدایا،چرا یادم اومد؟ چرا تک تک صحنه هاش بصورت یه فیلم عذاب آور و با جزئیات تو مغزم ثبت شدن؟ماجرا از سه روز پیش شروع شد: چند وقتی بود حال خوبی نداشتم.دکتر گفته بود آنفلوآنزا گرفتم. وایی، خیلی درد داشتم! تو گلوم انگار سیم خاردار بود و جفت سوراخ دماغام کیپ بودن!سردرد امونم رو بریده بود و نمیتونستم حرکت کنم و اکثر اوقات خواب بودم. تا اینکه بعد از دوروز که از تواب بیدار شدم و طبق معمول تنها بودم چون فقط با مادرم زندگی میکنم و اونم اصلا به من اهمیتی نمیده،وقتی از خواب بیدار شدم بوی شدید گاز رو حس نکردم. بزور بلند شدم تا برا خودم چایی درست کنم. وقتی کلید برق رو زدم....فقط یادمه یه صدای خیلی بلند شنیدم، حس کردم سرم محکم به یه جایی خورد و بعد..سیاهی کامل.
باعث شدم کل ساختمون منفجر بشه.وای خدایا....نمیدونم هنوز کسی زندس یا نه، یا مادرم کجاست.از پرستاری که داره الائم حیاتیم رو چک میکنه میپرسم:"ببخشید،مادرم هنوز نیومده؟"پرستاره گفت:"ها؟چیز..نه،هنوز نیومده!"قطعا داره یچی رو پنهان میکنه.اینو میفهمم.از بچگی میتونستم بفهمم حرفای آدما راسته یا دروغ و اینکه دارن چی رو پیدا میکنن.حتی اگر تمرکز میکردم، میتونستم ذهن بخونم.ولی خب،مادرم با بی رحمی تمام بهم گفته بود:"قدرت هات ترسناکن!حق نداری ازشون استفاده کنی!"منم زیاد ازشون استفاده نمیکردم ولی خب الان استثنایی بود.چشمام رو بستم و تمرکز کردم و تا سه شمردم...۱....۲...۳..و صدای فکر های پرستار تو سرم واضح شد:"دخترک بیچاره.مادرش خیلی بیرحمه.الان دوساله بدون اینکه بهش بگه رفته فرانسه و با یه مرد پولدار ازدواج کرده!وقتی بهش خبر انفجار رو دادیم،خندید و گفت حقش بود!اون واقعا مادره؟آخه مادر به این وحشتناکی؟"چشمام رو باز کردم و آه کشیدم.باید میدونستم.مادرم هیچوقت به فکرم نبود.همیشه سرم داد میکشید.اون یه مادر نبود،یه هیولا بود.البته نباید از یه مادر خونده انتظار زیادی داشت.منم وقتی اون منو به سرپرستی گرفت انتظار زیادی نداشتم،اما دیگه قرار نبود اینشکلی باشه.آها راستی،آره.من یتیمم.وقتی پنج سالم بود با خانوادم از ایران اومدیم نیویورک.که توی ی تصادف همشون....آره.هیچکسو نداشتم.بنابراین،پلیسا منو به یتیم خونه تحویل دادن.اونجا خیلی بهتر بود از اینجا.بگذریم.فکر کردم احتمالا دیگه اون منو به سرپرستی نداره.با این اوصاف،باید دوباره میرفتم یتیم خونه.
چند ماه گذشت.حالم بهتر شد و برگشتم یتیم خونه.خدایا...آخه آدم انقد بدشانس؟! تمام دوستام رفته بودن.حتی یکیشون هم نمونده بود.رفتم تو اتاق قبلیم.حتی هم اتاقیم عوض شده بود.وقتی در زدم، صدایی بسیار نازک ولی آزار دهنده گفت بیا تو.وارد شدم.یه دختره نشسته بود روی یکی از تخت ها و داشت آرایش میکرد.یعنی که چی؟چرا کل اتاق انقد صورتیهههه؟سلام کردم و رفتم رو تخت مقابل اون وسایلمو گذاشتم.آه،اینطوری نمیشه.باید سر این کاغذ دیواری ها توافق کنیم.که اینکه از صورتی بدم بیادها،ولی خب انصافا فکر کنید کل خونه پر از رنگ صورتی و عروسک خرسی باشه!باز اگر دختره ،دختربچه بود،میگفتم اوکی،ولی این دیگه هم سنای من به نظر میومد.گفتم:"سلام.من آوا ام. و شما؟"دختره با عشوه برگشت سمتم و پشت چشم نازک کرد.موهاش بلوند بود و چرب خالص بوی عطر با بوی س.گ م.ر.ده قاطی شده بود و چشماش آبی بود و لباسش.....میگم من بدشانسم.با یه لحن بدی گفت:"ایش،اسم من به تو ربطی نداره دختره ی سیاه سوخته!ولی خب به هر حال،فقط برای این میگم تا بدونی اینجا کی رئیسه!من لیلی ام،بهترین دختر اینجا،توی کل یتیم خونه!"یکم نگام کرد و بعد گفت:"چرا دماغت انقد بزرگه؟" گفتم:"آره خب فقط یه قوز کوچولو داره_" گفت:"وسط حرفم نپر چندش!دارم بررسیت میکنم ببینم چقد لایقی برای رفتار خوب من!"🫤و ادامه داد:"میبینم موهاتو اینجوری رنگ کردی که جلب توجه کنی...چشماتم که لنزه!"هیچی نشده از رفتارش صبرم لبریز شد. از تخت اومدم پایین و گفتم:"ببین خانوم خانوما! تو ملکه ی اینجا نیستی.چرا دلیل رنگ موها و چشمام و قوز دماغم رو نمیپرسی؟" گفت:"خ_خب معلومه!میخوای جلب توجه کنی!"دستم تو جیبام بود.رفتم در گوشش گفتم:"نخیر.چون یه ایرانیم.و حواست باشه،ما ایرانیا مثل شماها پپه نیستیم مقابل اینجور رفتارا بشینیم و دست رو دست بزاریم!پس دفعه ی بعد،موقعی که خواستی راجب ظاهر بقیه نظر بدی،یاد من بیوفت!" با ترس و لرز نشست رو تختش.جدی ترسید؟گفت:"چیه؟انتقاد پذیرم نیستی!من فقط رکم!"میتونستم حس کنم چشمام و صدام بی حالت و سرد بودن.دست خودم نیست،اصلا از اینجور آدما خوشم نمیاد.گفتم:"رک بودن یعنی تو راجع به مسائل راجع به خودت با صراحت جواب بدی.مثلا نمیخورم،دوست ندارم،اینو نمیخوام و... ولی تو الان رک نیستی.گستاخی.گستاخی یعنی راجع به مسائلی که هیچ ربطی بهت نداره بدترین نظر ها رو میدی!در ضمن،این ور اتاق رو میتونی هرجور میخوای تزیین کنی.اما طرف من؟حتی پاتم نباید توش بزاری!" میرم به طرف تخت خودم و کاغذ دیواری های اون نیمه ی اتاق رو کامل میکنم و پرت میکنم سمتش:"دیگه هم مزاحمم نشو،لیلی خانوم"ساک وسایلم رو باز کردم و گذاشتم تو کشوی زیر تختم و گوشی هندزفریم رو برداشتم،رفتم رو تخت دراز کشیدم و یه آهنگ ایرانی قدیمی پلی کردم
چند ساعتی خوابیدم.وقتی بیدار شدم ساعت سه ی بعد از ظهر بود.لباسام رو عوض کردم،موهامو شونه زدم و رفتم توی باشگاه. (آره اونجا باشگاهم داشت)این موقع هیچکس نبود.بهتر.مزاحم کمتر.رفتم سمت کیسه بوکس،باند بوکسم رو روی دستام بستم،هندزفریم رو گذاشتم تو گوشم،آهنگو پلی کردم و شروع کردم.مشت زدم و مشت زدم.خیلی وقته ورزش میکنم.تقریبا سه ساله.برا همین بازو ها و پاهام قوی شدن و انعطاف پذیر و ورزیده شدم.بجز اون،لذت هم میبرم.یه راه عالی برای خالی کردن احساسات بدون آسیب دیدن کسی.خوب نیست؟از نظر من که عالیه.بعد از یک ساعت،دیدم از بلندگو، مدیر یتیم خونه داره اعلام میکنه:"تمام بچه های بالای ده سال،لطفا یه لباس خوب بپوشین و هرچه سریع تر در سالن اصلی صف بکشین!"خودشه!شنیده بودم امروز روز مهمیه!یکی از کارکنان شیلد قرار بود بیاد اینجا و یکی از بچه های پایین هجده و بالای ده سال رو انتخاب کنه و باخودش ببره تا مورد آموزش قرارش بدن!چقدر این لحظه رو میتواستم!سریع رفتم تو اتاقم،پریدم حموم و چند دقیقا ای دوش گرفتم.اومدم بیرون،یه تیشرت با آستین های تا آرنج سبز تیره پوشیدم با شلوار کارگو ی مشکی.موهامو تشک کردم و مثل همیشه دم اسبی بستم و دوییدم به طرف سالن اصلی.هنوز زیاد اونجا نبودن.رفتم کنارشون و توی صف ایستادم.بعد از چند دقیقه،همه ی کسانی که بالای ده سال و پایین هجده سال بودن اونجا صف کشیدن.خب...لیلی هم بود.البته مطمئنم انتخاب نمیشه.یعنی..خب نه اخلاقش خوبه،نه ورزیده ست و نه آراسته.به هر حال.مدیر اومد حلومون و شروع کرد به توضیح دادن:"امروز برای همه ی شماها روز بزرگیه.صاف بایستید،رو به جلو نگاه کنین،و دستاتون رو پشتتون نگه دارید.با ادب و احترام حرف بزنید ، ولی نه خجالتی.محکم و استوار باشید"کار هایی که گفت رو انجام دادیم.دست ها پشت،صاف،نگاه رو به جلو.صدای در رو شنیدیم.بالاخره اومد!زنی با لباس مشکی و موهای قرمز بلند وارد شد.نگاهش حساب گرانه و تیز بود.مدیر معرفی کرد:"بچه ها،ایشون خانم رومانوف هستن.مسئول انتخاب کردن یکی از شماها" مامور رومانوف شروع کرد به توضیح دادن:"امروز شماها سه آزمون سخت رو پشت سر میزارین:اخلاق،سرعت،و مبارزه.ولی اول،باید به ترتیب خودتون رو معرفی کنید"از اول صف،بچه ها یکی یکی خودشون رو معرفی کردن.لیلی جلوتر از من ایستاده بود.دو سه نفر ملوتر.هه،میخواست ثابت کنه بهترینه.اما وقتی نوبتش رسید،دیدم مامور رومانوف کمی عقب تر ایستاد.حقم داره خب!اون بو و اون صدا...زیاد خوب نیست.لیلی با پررویی تمام گفت:"من لیلی ام،۱۶ سالمه و بهترین و قوی ترین و زیباترین دختر توی کل یتیم خونه ام!" بعد از چند نفر نوبت به من رسید.قدمی جلو رفتم و با صدای محکم ولی نه بیش از حد بلند گفتم:"آوا هستم.۱۶ ساله.خوشبختم از دیدار شما"و دیدم مامور رومانوف خیلی نامحسوس سری به نشونه ی تایید تکون داد و رفت پیش نفر بعد.یعنی معنی اون کارش چی بود؟ وقتی همه خودشون رو معرفی کردن،مامور رومانوف ایستاد و گفت حالا وقت آزمون اوله:سرعت"مامور رومانوف دو به دو هم اتاقی ها رو جمع کرد و گفت باهم دور زمین مسابقه ی دو بدن.بعد از چند نفر نوبت منو لیلی بود.
ایستادیم روی خط شروع و مامور رومانوف شمارش معکوس رو شروع کرد:"۳....۲....۱.....شروع کنید!"به محض اینکه گفت شروع کنید،من عین گلوله از جا در رفتم.سرعتم زیاد بود.این خوبه.پشت سرم رو نگاه کردم.لیلی تازه سه چهار متر از خط شروع فاصله گرفته بود و داشت با چشمانی پر از حسودی بهم نگاه میکرد اما نزاشتم داستانم مثل مسابقه ی خرگوش و لاکپشت بشه.به راهم ادامه دادم و بعد از چند دقیقه به خط پایان رسیدم.مامور رومانوف به نشونه ی پایان سوت زد و لیلی که تازه سه چهارم راه رو تموم کرده بود،داشت بشدت نفس نفس میزد در حالی که من فقط یکم ضربان قلبم رفت بالا.مامور رومانوف اعلام کرد:"برنده ی این دور:آوا.لیلی از دور حذف میشه.لیلی،میتونی به اتاقت برگردی." و روند مسابقه ها ادامه پیدا کرد.از اوننایی که اولش زوج بودیم و تو هر مسابقه یه نفر حذف شد،از ۵۲ نفر شدیم ۲۶ نفر.حالا نوبت آزمون بعده:مبارزه.
مامور رومانوف گفت:"این یکی یکم فرق داره.با خودم مبارزه میکنید تا بتونم کامل بررسی کنم سبک مبارزه تون رو"دوباره به ترتیب شروع کردیم به مبارزه کردن با مامور رومانوف و.....پشمام بریخت رسماا!زیر یه دقیقه همه رو شکست داد!من آخرین نفر بودم.لباس مبارزه رو از قبل پوشیده بودم.رفتم وسط.رو به روش ایستادم.گفت:"به تو بیشتر امید دارم آوا. ورزیده بنظر میای.ولی بیا ببینیم میتونی دووم بیاری یانه،بچه.آماده ای؟" گفتم:"من برای این آماده بدنیا اومدم!"و شروع کردم ضربا ی اول رو زدم.جاخالی داد و حمله کرد.جاخالی دادم و حمله کردم. به همین ترتیب چند دقیقه گذشت هی به سرعتش اضافه میشد و منم پا به پاش میرفتم!اما آخر،بعد از پنج دقیقه بالاخره نفس کم آوردم. خیلی سریع بود برگامم! دستشو دراز کرد و کمکم کرد از روی زمین بلند شم و گفت:انتظار نداشتم در این حد باشی.یه امید هایی بهت دارم."بعد رو به همه گفت:"بسیار خب.الان شاید باخودتون فکر کنید آزمون اخلاق آزمون بعدیه،اما من در طول معارفه و مسابقه ی دو و مبارزه اخلاقتون رو ارزیابی کردم. و فقط چهار نفر موندن که هم از نظر اخلاق خوب بودن هم در مسابقه ی دو و مبارزه خوب بودن.این اسم هایی که اعلام میکنم بیان جلو.اَش"پسری قدم جلو گذاشت.ادامه داد:"امیلی"یه دختر قد بلند اومد جلو.ادامه داد:"باستر"یه پسر دیگه اومد جلو.ادامه داد:"و در آخر،آوا"داشتم بال درمیوردم!منم جزو برترین ها بودم!عرر_نه نه منظورم این بود که آخجونن!
سریع رفتم جلو.بقیه بجز ما چهار نفر برگشتن به اتاق هاشون.آخ خدایا!مطمئنم لیلی داره از حسودی میترکه!خلاصه.ماچهار نفر دور مامور رومانوف جمع شدیم و اون گفت:"اول از همه میخوام کامل خودتون رو معرفی کنین.یعنی اسم،سن،ملیت،علایق،و از اینجور چیزا.اون پسری که موهای قهوه ای رنگ داشت گفت:"من باستر هستم.۱۷ سالمه و در بریتانیا بدنیا اومدم و وقتی ۱۰ ساله بودم اومدم آمریکا.به ورزش و موتورسواری علاقه دارم.خوشبختم"اون دختر قد بلنده گفت:"سلام.من امیلی ام و آمریکایی هستم.۱۷ سالمه و به نقاشی علاقه مندم.خوشبختم"اون یکی پسره جوری که سعی میکرد خعلی باحال بنظر برسه(ولی نمیرسید)گفت:"سلام سلام.من اَش هستم.۱۶ سالمه و اهل آمریکا ام و به وقت گذروندن با رفیقام علاقه دارم." منم گفتم:"خب،سلام! من آوا هستم.اصالتا ایرانی ام و وقتی پنج ساله بودم اومدم اینجا.من به کیک بوکسینگ و آهنگای قدیمی علاقه ی زیادی دارم.خوشبختم." مامور رومانوف گفت:"خیلی خب.حالا که باهم آشنا شدین،باید بهتون بگم فقط دو نفر از شما میتونه به همراه من به شیلد بیاد.پس تا سه روز دیگه حسابی آماده شین و ورزش کنین.چون قراره کارهایی که امروز انجام دادین رو جلوی اونجرز انجام بدین.سه روز دیگه،همینجا."ما چهار تا بهم نگاه کردیم و هر چهارتا پشمامون ریخت!اونجرز؟!الان جدی ای؟ بسیار خب. سه روز سختی رو درپیش دارم.فکم رو از رو زمین جمع کردم و رفتم به طرف اتاقم.وقتی رفتم تو لیلی منتظر بود تا دوباره بهم گیر بده:"حسابی چاپلوسی مامور رومانوف رو کردی تا قبولت کنه، اینو میدونم!دختره ی عقب مونده!"صبر کن بینم!بخاطر ملیتم بهم گفت عقب مونده؟؟:"چی گفتی؟بخاطر ملیتم بهم گفتی عقب مونده دختره ی نژاد پرست؟"
نظرات بازدیدکنندگان (0)