به پارت دوم داستان توش اومدین عشقا!! ببخشید خیلی وقته نبودم (گرفتارم) آره خلاصع راستی لایک و فالو یادتون نره خوشگلای خاله سبزعلی!!
بعد از یه دعوای مختصر(آره جان خودت نزدیک بود لیلی رو بزنی_)دیدم س.گ اخلاق شدمو حوصله ی هیچ بنی بشری رو ندارم.حالا چی حالمو خوب میکنه؟آفرین بوکس😌تازه باعث میشه برای سه روز دیگه آماده تر شم.خدایا!اصن به کل یادم رفته بود!سه روز دیگه قراره جلوی اونجرز باهم مبارزه کنیم!باید آماده شم! یه تاپ میپوشم ،موهامو دم اسبی میبندم، باند بوکسامو دور دستام میپیچم و طبق معمول هندزفری هام رو میزارم تو گوشم و آهنگو پلی میکنم و میرم سراغ کیسه بوکس.البته ایندفعه آهنگ آروم و ملو نمیزارم.بلکه رپ میزارم تا ریتم ضرباتم تند و قوی و سریع بشه.و همینم شد.تا دو روز بعد خودمو درگیر یه روتین کردم:وقتی از خواب پاشدم یه دوش میگیرم،صبحانه میخورم،لباسامو عوض میکنم،تو باشگاه تا ناهار هوازی کار میکنم،بعد از ناهار یه چرت یک ساعته میزنم(هرکجا باشم همیشه بعد ناهار باید چرت بزنم!)تا شام بوکس کار میکنم،شام میخورم و میگیرم میخوابم تا روز بعد (صبح روز سوم)امروز ساعت ۷ صبح آلارم گوشیم زنگ زد.اول خاموشش کردم،بعد یادم اومد امروز روز موعوده!قراره اونجرز رو ملاقات کنم!ساعت ۷ صبحه،باید ساعت ۴ بعد از ظهر تو سالن مبارزه باشم!ولی امروز نمیخوام بیشتر از دو ساعت تمرین کنم،چون هم باید به خودم برسم هم استراحت کافی داشته باشم. پس یه ساهت دیگه میخوابم!(تنبل خودتونید خوابم میاد خب😒)ساعت ۸ از خواب پا میشم.دوش میگیرم،یه تیشرت و شلوار معمولی میپوشم،و میرم به سالن غذاخوری برای صبحونه خوردن.یهو میشنوم یکی صدام میکنه:"آوا!"سرم برمیگردونم و تو اون شلوغی،اون پسر مو قهوه ایه بود!رفتم پیشش.اسمش چی بود خدایا؟آها آها باستر"سلام باستر!صبح بخیر!"اومد پیشم و گفت:"سلام آوا!میگم معلومه حسابی برای امروز هیجان داریا!منو اَش و امیلی نشستیم سر یه میز.تورو که دیدیم گفتیم صدات کنی بیای پیشمون.میای؟" با خودم فکر کردم چرا که نه؟:آره،حتما."باهم رفتیم سر میزی که اَش و امیلی نشسته بودن:"صبح بخیر!"
بعد از یکم صحبت ، بحث میره سمت اتفاقی که امروز تو راهه.فقط ۶ ساعت مونده تا ساعت ۴!میگم:"شما هم اینجوری این که در عین خوشحالی ، یکم زیادی استرس دارین یا فقط من اینشکلی ام؟"امیلی گفت:"دختر معلومه همه اینجوری ایم!شوخیت گرفته؟!جلوی اونجرز؟!" باستر گفت:"جداً باورم نمیشه قراره امروز اونجرز رو ملاقات کنیم.و جلوشون مبارزه کنیم.و اونا هم دونفر از ما رو انتخاب کنن و ببرن به شیلد و آموزش بدن و احتمال زیاد،کمِ کمش دو تا مامور شیلد از آموزش ها بکش بیرون!!" گفتم:"آروم دادا نفس بگیر الان خفه میشی"و به همین ترتیب،تا چشم به هم زدم،ساعت سه ی بعداظهر شد!فقط یکساعت؟چیییی؟!باشه باشه،خونسردی خودتو حفظ کن آوا!چیزی نیست که! تو که استرس نداری!اصلا چیزی نیست که!فقط قراره جلوی اونجرز مبارزه کنی و اوناهم ممکنه انتخابت کنن با یه نفر دیگه تا ببرنت به برج اونجرز و همونجا ساکن بشی و آموزش ببینی!(یه لحظه مکث)خدایا کیو دارم گول میزنم خیلی هم چیز مهمیه!باشه،اوکی،خیلی خب.نفس عمیق نفس عمیق..لرزش دستات و صداتو کنترل کن..هووف...هوم آره...بسیار خب.عزمم جزم شد.برای آخرین بار توی باشگاه تمرین کردم.بعد از نیمساعت دیگه دیدم فقط ۳۰ دقیقه مونده ! پریدم حموم و یه دوش گرفتم.اومدم بیرون،موهای فر فریم رو خشک کردم و دم اسبی بستم(هنوز فر بودنش کاملا معلوم بود.این خوبه)و یه لباس انعطاف پذیر که برای مبارزه مناسب بود پوشیدم.مثل لباسی بود که مامور رومانوف پوشیده بود
وقتی ۳ دقیقه مونده بود به ساعت چهار رسیدم به سالن.خوبه.ضربان قلبم زیاد بالا نبود.نفس نفس هم نمیزدم.وقتی رسیدم،باستر و امیلی اونجا بودن.امیلی گفت:"کجا بودی دختر؟فکر کردیم از شدت هیجان سکته رو زدی تموم کردی که."گفتم:"بعید نبود همچین اتفاقی بیوفته.به زور خودمو آروم کردم.بگذریم،شما آماده شدین؟"باستر گفت:"حقیقتا نه زیاد_"من و امیلی هم زمان:"چییییئییییییییییییییی؟؟"کا همون لحظه اَش هم رسید و زنجیره ی "چییی"من و امیلی رو قطع کردو گفت:"بچه ها! وقتی داشتم میومدم صدای حرف زدناشون رو میشنیدم!اونا..اونا اینجان!"صدای قدم های چندین نفر به گوش میرسید.سریع گفتم:"بچه ها صف بکشین!"درست یه ثانیه قبل از اینکه اونا در رو باز کنن و بیان داخل، صف بستیم.و...اونا اومدن.مامور رومانوف،آقای استارک،دکتر بنر،و بقیه رو که اسماشونو نمیدونستیم ولی از قیافه میشناختیمشون،کاپیتان آمریکا،سرباز زمستان،اسپایدرمن،اسکارلت ویچ،ثور. اصلا باورم نمیشه(در باطن اینجوریم که یا خدااااااااااا یا حضرت عباااسسس!!)
خلاصه ببخشید کم بود بجاش میخوام پارت بعد رو زودتر بزارم🤗
نظرات بازدیدکنندگان (0)