سلام •°•☆•°•
فصل اول : من اخرین انسانم !
غروب دلگیری بود صدای خنده بچه ها فضا را پر کرد بود ارام ارام قدم می گذاشتم خدا خدا میکردم که زودتر زنگ رو بزنند اسم من لیاست من شانزده سالمه و امروز اخرین روز مدرسه و اغاز تابستانه البته برای من که فرق زیادی نمیکرد من معمولا با کسی تو مدرسه وقت نمی گذراندم که بخوام دلتنگش بشم علاقه چندانی هم به درس نداشتم اتفاقا ، اتفاقاتی که تو مدرسه برام گذشت بیشتر باعث بی حسیم نسبت بهش شده بود همانطور که لباس فرم خاکی ام را مرتب میکردم در تلاش بود تا موهامو مرتب کنم اگه میخواستم با توجه به موهام خودمو توصیف کنم فقط میتونستم بگم یه جوجه تیغی بی نظم نسیمه خشک و تندی امد و ظاهرم را از قبل هم بیشتر شلخته کرد راه مدرسه ام تا خونه از هر روز پر و سر و صدا تر بود
گربه و سگی که هم میپریدند بچه هایی که توی چاله اب میپریدند و اطراف را خیس میکنند مردی که میخواست فروشگاه تازه ای باز کند با غرور و خشم بی جا بر سر کارگر ها داد و فریاد گوش خراشی میکشید که میگفت چقدر کند هستند! از ان ور پیر مردی که فکر کنم ده سالی میشد که اینجاست در تلاش بود به خانواده پر جمعیتی که از اینجا رد میشدند جنس بفروشد اگه هیچ کدام از این افراد اینجا نبودند چه میشد یعنی میتوانست به اون چیزی که ارامش نام داره برسم ؟ هرچند این ارزو ممکن نبود ولی وقتی تصور میکنم اگر در همین لحظه اتفاق می افتاد شهر ی که همشیه شلوغ و پر سر و صداست ناگهان خالی و ارام شود بیشتر از هر چیزی برایم لذت بخش بود دستی لای موهام کشیدم و ربان قرمزم را از موهام جدا کردم و داخل کیفم بردم...دلیل این کارم رو اصلا نمیدانستم
سر راهم تو داروخونه چند تا دارو خریدم 1:11 رسیدم خونه: دیر کردی! صدای مادربزرگمه من در کنار او زندگی میکنم اون معمولا مریض و در نود درصد مواقع روی تختش کز کرده و مدام به اینو اون غر میزنه من تویه سوپر مارکت کار میکنم و خرج جفتمون در میارم دارو هارو رو میز گذاشتم و پریدم رو تخت تلویزیون رو روشن کردم و خودمو برای یه تابستون کسل کننده آماده کردم 8:56 شب روز کسل کننده ای بود با اینکه برای خوابیدن زوده ولی فقط دلم میخواد از این دنیا فرار کنم و برم تو تخت *فردا صبح *
9:11 صبح چشمانم باز شد سرم کمی گیج میرفت رفتم دستشویی و و صورتم را شستم عجیب است صدای مادربزرگ نمیاد اون معمولا این وقتا غر میزنه که من چقد تنبلم و چقدر میخوابم ولی هیچی.... سکوت.... چقد این سکوت قشنگه کل خونه رو گشتم نبود رفتم سوپر مارکت محل کارم عجیبه نه تو شهر کسی بود نه توی سوپرمارکت کله آدم های شهر غیب شدن؟! امکان نداره خودمو با دوچرخه به شهر نزدیکون میرسونم امکان نداره اون جا هم هیشکی نیست بعد کلی گشتن و این ور و اون ور رفتن فهمیدم من الان آخرين انسان روی کره زمینم.....! باورم نمیشه... امکان نداره... حتما یه خوابه نه؟! دستم را محکم فشار دادم نه این واقعیته.
امروز تولدمه..... یعنی یه مهربون پیدا میشه که یه هدیه ی خیلی کوچولو بهم بده تا حداقل یه هدیه گرفته باشم؟🙂 راستی پستت به شدت زیبا بود
عه وا... شخصیت اصلی یکی داستان های منم اسمش لیاست و ۱۶ سالشه🌚
واقعا ؟!
آره ولی خیلی با هم فرق دارن🥲
یه کمی شبیه لیا منه
مثلا درونگرا بودنش
یا اینکه وارد یه دنیای دیگه شده
عههه .یه سوال توی تستچی گزاشتیش داستانه تو ؟ برم بخونم...
خ.ون و خ.ون ریزی داره یه بخشهایی نمیدونم میتونم بذارم یا نه🥲
به نظرت بذارم؟
بزارر
منتشر شد🥲
البته این پارتها چیز خاصی نداره... از نیمه تازه داستان با جدیت شروع میشه
عالى بود معلومه زحمت كشيدى ✨
ممنون✨
واو!🤩
ادامه!ادامه!
معلومه داستان جالبیه!!🤩🤩🩷🩷❤❤❤🔮🔮
و پارت 2 و 3 تو بررسی
مرسیییی✨✨