اینم قسمت اول از یکی از سه تا داستانم
خب داستان ما اینطوری شروع میشه یک شهر خیلی بزرگ و زیبا بود که همه توش به راحتی زندگی میکردند اما یه روزی یه گروهی از پولدار ها و کله گنده ها به این شهر میان و کاری میکنن که مردم دیگه آرامش نداشته باشن
اونا کارهایی مثل دزدی،زندانی کردن،اذیت و...... اونا به قدری قدرت زیادی داشتند که پلیسها هم از پسشون بر نمی اومدن ۱سال گذاشت یک پسر ۲۸ساله بدون خبر از این اتفاقات یک جا خونه میگیره
یک ماه از اومدن پسر میگذره و دوتا دوست صمیمی هم پیدا میکنه و این سه تا دوست همیشه یا باهم گیم میزنن یا میرن پارک یا به هم کمک میکنن خیلی به هم وابسته هستن یه روز یکی از دوستا پیش پسر(شخصیت اصلی)میاد و میگه که ما اینجا یه چند تا آدم زورگو دارم و کل قضیه رو تعریف میکنه و بعدش پسر بهش میگه یه فکری میکنم
اون شب پسر همه اش درحال فکر هست که چیکار کنم تا این پولدار ها رو شکست بدم اعصابش خورد میشه گوشیشو ورمیداره و توی گوگل ول میچرخه و با یک عکس مواجه میشه که اسمش ترول فیسه
همین لحظه یه ایده خیلی خوب به ذهنش میرسه و اون شبا خوشحال میخوابه صبح روز بعد به دوستاش زنگ میزنه و بهشون میگه به خونه من بیاید دو دوست پیش پسر میان و ازش میپرسن چی شده؟ پسر میگه حالا که پلیسا نمیتونن اینا رو دستگیر کنن بیاید ما شکستشان بدیم
یکی از دوست ها گفت چطوری امکان نداره پسر گفت چرا امکان داره باید یک گروه بزنیم اسمش بزاریم گروه ترور من میشه آقای ترور شماها هم میشید همکارام همه ی اون پولدار ها رو شکست میدیم نظرتون چیه دو دوست خندیدن و گفتن امکان نداره دوست گفت شما به من اعتماد کنید اینارو روی صورتتون بزنید اینا ماسک های ترول فیس هستن
خب برنامه اینه کلی ورزش میکنیم و کلی تمرین بدن خودمونو آماده میکنیم برای مبارزه کلی وسیله میخریم و میریم سراغ پرونده اول دوست ها با کمی دلسردی قبول میکنم
سلام،خوشحالی؟خبریه؟😌
نه خبر خاصی نیست
کمی خوشحالم
ولی کامل نه
یه سوال شکلات برگشته؟
آره
منتظر پارت دو هستم
جالب بود
ادامه اش رو میخوای
بله
خوشحال می شوم بخونمش