ادامه ی داستان در سایه ها چه منتظرمان است؟
صدای پای اسبها جنگل را پر کرده بود. نفسنفس زدن اسبها در گوش میپیچید. دنیل، ویکتور و شاهدخت مثل باد در دل جنگل حرکت میکردند. راه زیادی تا غار باقی نمانده بود.
هر سه آمادهی آزمون شجاعت بودند. چه چیزی انتظارشان را میکشید؟ برای فهمیدن پاسخ، باید به حرکت ادامه میدادند. سرانجام دنیل گفت: «بالاخره... این هم ورودی غار.»
شاهدخت گفت: «خیلی خب، آماده شوید. آزمون اینگونه شروع میشود. سر راه، دوراهیهای ترسناکی وجود دارد. هر نفر باید از یکی از آنها عبور کند. کسی که بدون ترس تا انتهای غار برسد، برنده است.» دنیل و ویکتور با یک نفس عمیق خود را آماده کردند و وارد غار شدند.
دنیل همینطور قدم میزد... تا اینکه چیزی شبیه یک ورودی سنگی دید. به آن خیره شد. دستش را روی سنگ گذاشت. ناگهان بخشی از دروازه آبیرنگ شد و آرامآرام باز شد. دنیل تصور کرد این هم بخشی از مسیر مسابقه است. پس وارد شد.
پشت دروازه، شهری ویران قرار داشت. مجسمههای عظیم... بناهای باستانی... و معماریای که دنیل را مجذوب خود کرد. در همان لحظه احساس کرد چیزی در میان سایهها حرکت میکند. مشعلش را به سمت سایه گرفت.
ناگهان موجودی بلند با جهشی بزرگ به سمت او حمله کرد. دنیل از ترس روی زمین افتاد. موجودی با جمجمهای بزرگ... پنجههای تیز... شاخ... دم... و لباسهای پارهای که زمانی بسیار اصیل به نظر میرسیدند. قلب دنیل بهشدت میتپید. هیولا با دندانهایش به سمت او هجوم برد...
اما ناگهان ایستاد. با صدایی عجیب گفت: «تو... همونی هستی که این همه سال منتظرش بودم... بالاخره... وقت آزادیم داره فرا میرسه.» دنیل از تعجب خشکش زده بود. هیولا ادامه داد: «بابت رفتار وحشیانهام معذرت میخواهم. خیلی وقت است موجود زندهای ندیدهام.»
ترس دنیل کمی کمتر شد. آرام پرسید: «تو... چی هستی؟ و چی از من میخواهی؟» هیولا پاسخ داد: «من یک شیطانم... البته بیشتر معامله میکنم.» سپس گفت: «میخواهی با من معامله کنی؟»
دنیل پرسید: «چه معاملهای؟» شیطان گفت: «من سایهات را میگیرم... و در عوض سه قدرت به تو میدهم: زور بسیار زیاد... قدرت شیطانی... و چشمهای جهانها.» دنیل پرسید: «فقط در برابر یک سایه؟» شیطان لبخند زد. «سایهها بسیار ارزشمندند... فقط باید بلد باشی چگونه از آنها استفاده کنی.» دنیل کمی فکر کرد... و گفت: «قبول میکنم.» آن دو با هم دست دادند. احساس عجیبی تمام وجود دنیل را فرا گرفت.
شیطان راه خروج را به دنیل نشان داد. دروازه دوباره بسته شد. دنیل از همان مسیر بازگشت. ویکتور و شاهدخت را دید که مشغول صحبت بودند. وقتی دنیل را دیدند، برایش دست تکان دادند. در راه بازگشت، شاهدخت گفت: «هر دوی شما به اندازهی کافی شجاع هستید. به خودتان افتخار کنید.» دنیل لبخند زد... اما ذهنش در فکری عمیق فرو رفته بود.
وای چه باحال❤
کاپیتان
| 6 روز پیش
دارم مینویسمش
__________
باشه
شاید باورت نشه اما انقدر کلاس دارم که اصلا وقت نمیکنم
چپتر ۴ چیشد پس😕
دارم مینویسمش
قسمت بعدییی
عه باشه شروع میکنم بنویسم