برای بهتر کردن حالتون
زخمها، نه برای از یاد بردن، که برای یادآوریِ قدرتیست که برای زیستن داشتهایم؛ حتی اگر دردش، تا ابد تازه بماند. دیوارها را از ترسِ شکستن ساختم؛ غافل از آنکه شکستنِ حقیقی، از درونِ همین دیوارها آغاز میشد.
هر آنچه دیرتر از وقتِ خویش آید، دیگر هیچ معنایی در بر ندارد. پس از کوچِ من، گلها را دور ریزید؛ که سنگِ سردِ گور، از نالهی دلتنگی چیزی نمیداند. هراسِ راستین، نه از پایانِ نفس، که از آغازی بیاثر است؛ ترسِ حقیقی، از هرگز نزیستن است.
من هنوز غریبهی این جهانی بودم که در آن نفس میکشیدم؛ پس سرایِ دیگر، برای روحِ سرگشتهام، چه معنایی میتوانست داشت؟ پشتِ نقابِ بزرگسالیِ همه ما، کودکی است نیازمندِ عاطفه، گذشت و عشق؛ کودکی که هراسان از تنهایی است.
مهر، شگفتیِ خلقت است؛ که فزونیاش، آدمیان را به خویِ حیوانی کشاند و درستش، حیوان را به سیمایِ آدم درآورد. گاهی، میبخشیم و از خطا میگذریم؛ و گاهی، تنها بیتفاوت، از کنار میگذریم. کاش میفهمیدند فرقِ عمیقِ این دو را.
غیابِ روح در صفوفِ بازندگان، خود گواهیست بر حضورِ تنها قلبهای مهربان. ما، که تسلیبخشِ زخمهای دیگران بودیم، خود در عمقِ پنهانِ غم، غرقتر از هر کسی بودیم.
حیف، که مرگِ من، در هیاهوی جنگی بود که تنها در حصارِ ذهنم آغاز شد. مبادا در پیِ کشفِ راهها، خودِ جوهرهی زندگی را از دست بدهی.
در پایانِ راه، در این تردید خواهی ماند که آیا تلاشت کم بود، یا آن حاصل، هرگز برای تو مقدر نشده بود. عجیب نیست که بیمِ جادوگران را در دلمان نشاندند، اما از شعلههایی که آنان را بلعید، هرگز نگفتند؟
بی نظیر و آرامش بخش
میسییی
فدات جوجه کوچولو