این پست تیکههایی از کتابهای مختلفی هستن که امیدوارم لذت ببرید.
آدم به سرعت پیر میشود، آن هم بدون اینکه بازگشتی در کار باشد. وقتی بدون اراده به بدبختیات عادت کردی و حتی دوستش داشتی، آن وقت متوجه قضیه میشوی. طبیعت از تو قویتر است. تو را در قالبی امتحان میکند و آن وقت دیگر نمیتوانی از آن بیرون بیایی. نقشت و سرنوشتت را بدون اینکه بفهمی کم کم جدی میگیری و بعد وقتی سر برمیگردانی، میبینی که دیگر برای تغییر وقتی نیست. سر تا پا دلشوره شدهای و برای همیشه به همین شکل ثابت ماندهای.
آنچه باید بدانى این است که هر درمانى موقت است. درمان فقط مرگ را به تعویق مىاندازد. زمین زیرپایت تو را فرا مىخواند و تو تنها براى مدتى کوتاه مىتوانى دعوتش را رد کنى. در نهایت او پیروز مىشود، همان که همیشه پیروز بوده. یک روز زمین دهان باز مىکند و تمام تو را در خود فرو مىبرد؛ بدنت محو و نابود مىشود. افکارت، گذشتهات، آیندهات، روابط و دلبستگىهایت و کسى که گمان مىکنى هستى، همه از هستى محو خواهند شد
اینطور بارم آورده بودند که بترسم. از همهچیز. از بزرگتر که مبادا بهش بربخورد؛ از کوچکتر که مبادا دلش بشکند؛ از دوست که مبادا برنجد و تنهایم بگذارد؛ از دشمن که مبادا برآشوبد و به سراغم بیاید.
آه زندگی پر رنج است. مهری است که باور جهانی کاش زاده نمی شدیم تصدیق می کند. از این رو هر روز، سپیده دم تا شامگاه، در نومیدی انتظار چیزی را می کشم. کاش از زاده شدنم شاد بودم. از زنده بودنم، از اینکه جهانی هست و مردمانی. شما اخلاقیاتی که سد راهتان باشد به کناری نمی اندازید؟
انسان بیش از آنکه از مرگ بهراسد از انزوای محضی که مرگ را همراهی میکند میترسد. ما میکوشیم زندگی را دو نفری تجربه کنیم ولی هر یک از ما مجبوریم تنها بمیریم. کسی قادر نیست با ما یا به جای ما بمیرد، تصوری که یک انسان زنده از مردن دارد، به خود رها شدنی مطلق و بیچون و چراست.
قلب خانه ایست با دو اتاق خواب، در یکی رنج و در دیگری شادی زندگی میکند. نباید زیاد بلند خندید وگرنه رنج در اتاق دیگری بیدار میشود.
نظرات بازدیدکنندگان (0)