فصل دوم قسمت دوم...
دوست او که نمی خواست برای بهتر کردن حال او زود جا بزند اضافه کرد. _میرسه مرد فقط صبور باش، من میدونم مقصر نیستی و رئیس خیلی عصبیه ولی همه چیز درست میشه. درحالی که به قهوه درون ماگ چشم دوخته بود کمی قهوه داغ را فوت کرد و ناامیدانه گفت: _اون منو اخراج میکنه، بخششی در کار نیست رفیق، گاهی باید سختی رو پذیرفت؛ چون گاهی خوش بینی بی فایده هست و هیچ جوابی نمیده و منم توی وضعیتی نیستم که دوباره همه چیز برام رو به راه بشه.
پس از اخراج شدن از محل کار خانه نشین شد ولی همچنان عزم قوی ای برای پیدا کردن کار جدیدی داشت. هرروز روزنامه ها و آگهی شغل یابی را چک می کرد تا کاری مناسب پیدا کند اما هیچ فایده ای نداشت و هرروز بر تعداد روزنامه ها افزوده می شد. تا جایی که دیگر عزم و امید خود را از دست داده بود و فقط به تپه روزنامه ها نگاه می کرد که گوشه ای از خانه جمع شده بودند. اکنون به سختی می توانست کسب درآمد کند و فقر او روز به روز بیشتر می شد. درحالی که انگشتانش را به یکدیگر قفل کرده بود به حالت فکورانه ای در سالن نیمه تاریک نشسته و به فکر فرو رفته بود. با تکانه های ریزی به خود آمد و دختربچه را در کنار خود دید درحالی که عروسک خرسی خود را به بغ.ل گرفته است به آرامی دست او را تکان می دهد.
به آرامی طره ای از موهای طلایی رنگ او را کنار زد و گفت:_چی شده پرنسس بابا؟. دختربچه کمی عروسک را محکم در آغ.و.ش گرفت و جواب داد. _من و آقای باب خوابمون نمیبره میشه برامون قصه شاهزاده خانوم رو بگی؟. با لبخند قبول کرد و بلند شد و دستان او را گرفت و به اتاق هدایت کرد. پس از آنکه به اتاق رسیدند دختربچه به آرامی بر روی تخت رفت و ملحفه را بر روی خود کشید و عروسک خرسی اش را کنار خود گذاشت. مرد به کنار او لبه تخت نشست و فی البداهه شروع به گفتن دوباره قصه قبلی درباره شاهزاده خانوم کرد اما زود دختربچه حرف او را قطع کرد. _اینو قبلا گفتی بابایی، میشه ادامه اش بگی؟. مرد که هیچ ایده ای راجب چگونگی ادامه ماجرا و به پایان رساندن او نداشت برای متقاعد کردن او با لحن ملایمی جواب داد.
_ولی چیزی که قبلا تعریف کردم آخرش بود. دختربچه معترضانه اخم کرد و گفت:_ولی چی بعد م.ر.گ شاهزاده خانوم سر بچه و اون مرد میاد؟ نمیشه که اینجوری باشه. هیچ ایده ای به ذهنش جز پیچاندن موظوع قصه نداشت از این روی موظوعی جدید از خود ساخت. _چطوره قصه آقا شیره و روباهه رو بگم؟. دختربچه که از شنیدن این موظوع جدید متعجب شده بود مشتاق و ذوق زده قبول کرد که ماجرای آن را بشنود ولی بعد از شنیدن پایان ماجرای شاهزاده خانوم. مرد که دید به هیچ روشی او را نمی تواند قانع کند با لحن نسبتا تندی گفت:_پایانش همینه دخترم، دیگه گاهی داستان ها پایانشون غمگینه همشون پایان خوبی ندارند. به راحتی با سنجیدن حرف او با عقل کودکانه اش قبول کرد و بی خیال آن شد.
به آرامی شروع به گفتن ماجرای شیر و روباه کرد و پس از آنکه قصه تمام شد نگاهی به دختربچه انداخت که مانند بچه خرگوشی پنبه ای به خواب خوش رفته بود. به آرامی سر او را نو.ا.ز.ش کرد و سپس بو.س.ه ای بر روی آن کاشت و در کنارش به خواب رفت. در نیمه های شب با صدای نسبتا بلندی از خواب بیدار شد و در تاریکی به آرامی از تخت جدا شد و به سمت سالن رفت تا منشا صدا را بیابد. از پنجره آشپزخانه به بیرون نگاه کرد. ناگهانی رنگ از رخسارش رخت بست و ضربان قلبش اوج گرفت. چیزی که آن بیرون بود عامل این همه ترس و وحشت شده بود. خانه توسط مامور های پلیس محاصره شده بود و حدود پنج ماشین پلیس خانه او را محاصره کرده بودند. فوری با ترس پرده را کشید و عقب رفت. از شدت ترس درست خ.و.ن به مغزش نمی رسید گویا قلبش از کار افتاده بود و خ.و.نی پمپاژ نمی کرد.
ناگهانی صدای مامور پلیس از بلندگو بلند شد. _اندرسون لمینز خانه ات توسط پلیس محاصره شده، فورا بیا بیرون و خودت رو تسلیم کن؛ قبل از اینکه وارد عمل بشیم. همان گونه که گیج و ترسیده در سر جای خود خشکش زده بود با صدای ضعیفی از پشت سرش ترسش بیشتر شد. _بابایی اون بیرون چه خبره؟. سرش را به آرامی و با ترس درحالی که عرق سرد از پیشانی اش درحال چکیدن بود برگرداند. دختربچه که هنوز بخاطر اثر خواب گیج بود و چشمانش را به آرامی می مالید، ایستاده بود. فوری او را به بغل گرفت و به داخل اتاق رساند و در را قفل کرد و پشت در ایستاد. دختربچه که به تازگی حواسش جمع شده بود با ترس و تعجب دوباره پرسید. _بابایی اون بیرون چه خبره؟. برای آرام کردن او سعی کرد ترسش را کنترل کند. قطعا با این رفتار عجیب او بیشتر می ترسید. به سمت او رفت و او را به آغ.و.ش کشید و شروع به نو.ا.ز.ش موهای او کرد و گفت:_چیزی نیست عزیزم، فقط تو گوشات رو بگیر و با آقای بابا برید زیر تخت قایم بشید، هیولاهای بدی اون بیرون اومدند و تا وقتی امن نشده بیرون نیایید زیر تخت، باشه؟. دختربچه با ترس سرش تکان داد و فوری عروسک خرسی خود را بر روی تخت برداشت و به زیر تخت قایم شد.
عالی بود✨