به کتابخانه نگاه کردند،مسحور آن عظمت و زیبایی شده بودند،سکوتی در کل کتابخانه بود...ناگهان دوستش سکوت را شکست ±لوسیا چقد اینجا بزرگه!!
صدایش اکو میشد در کل کتابخانه،ناگهان صدایی آمد،یک صدای ناهنجار و خش دار _در کتابخانه سکوت رو رعایت کنید هردو با تعجب به اطراف نگاه کردند
+لارا پایین رو نگاه کن پشت سرت با کمی ناامیدی و خنده گفت،دوستش که «لارا» صدا زده شده بود به پایین نگاه کرد و از دیدن مرکز آن صدا چشمانش گرد شدند ±یه گربه؟
بله درست است.. مرکز آن صدای خوفناک یک گربه بود! البته با کمی تغییرات...! +چرا روی دوتا پاهاش مثل انسان ها وایساده؟ +چرا مثل ما انسانها حرف میزنه؟ آن گربه اخم غلیظی کرد،ناگهان با صدایی خشن و خش دار گفت
_در کتابخانه سکوت رو رعایت کنید لوسیا به دوستش،لارا نگاهی انداخت و بعد نگاهی به گربه،تعظیم کوتاهی کرد +ما متأسفیم بابت سروصدا..فکر میکردیم این یه کتابخونه خالی عه با حرفی که گربه زد،آن دو سکوت کردند،نمیدانستند چه بگویند
_یک مکان بدون حضور کسی هیچوقت خالی نیست،ارواح مقدس آن مکان در آنجا حضور دارند،در این کتابخانه هم ارواح مقدسی که همیشه برای مطالعه به اینجا میآمدند هم حضور دارند...آرامش آنها رو با سروصدا بهم ریختید! +ما واقعا متأسفیم با صدای آرامی گفت و تعظیم کرد،ارواح کتابخانه؟این جدید است! به گربه نگاهی انداخت،یک گربه ی قهوه ای با چشمانی رنگ زمرد،عینک گرد،یک کت آبی تیره و چند کتاب در دستش،البته همراه با یک اخم،چه گربه عبوسی!
بعدی ؟
دوست دارم ادامشو بدونم