امروز راه افتادیم سمت شمال ویلای عمهم ساعت ۶ صبح بهدم رفتیم سمت دریا احتمالا تا ۱۳ام باشیم امروز دریا زیاد حالش خوب نبود عکسام قشنگ نشد ولی فردا یا میریم جنگل یا دریا عکس میزارم

سه سال پیش در چنین روز هایی تولد دو اردک بامزه ام، ویلیام و بیلی بود. از آن زمان خیلی اتفاق ها افتاده، من تغییر کردم، جهان اطرافم تغییر کرد، تنها چیزی که تغییر نکرد یاد آنها بود. قبل از آنان ده اردک دیگر هم یادشان باقی بود اما ویلیام و بیلی هر روز خاطره اشان جلوی چشمم بود و پررنگ تر از قبل نمایان میشد. من سه سال است که با چنین رنجی دست و پنجه نرم میکنم، آنها اردکبودند اما اون ها موجود زنده بودن، احساسات داشتن. عید شما و تولد سه سالگی ویلی و بیلی مبارک.
امروز روز یازدهم فروردین هست و من باورم نمی شه کی تعطیلات عید انقدر زود داره تموم میشه انگار ۱۰ دقیقه پیش سال تحویل شد ...🥺🤌🏻 امیدوارم مدرسه ها باز نشه که نمیشه احتمالا😁🤌🏻🛐 و خوبه که باز این چند روز و ۲ روز باقی مانده عید هم به خوبی گذشت و میگذره مانند تمام روز های دیگر.....🥺🥲 امیدوارم شما دوستای خوبم هر جا که هستین سلامت و شاد باشین خیلییی دوستون دارم😭♥ مراقب خودتون باشین قشنگا🤌🏻🛐🫂

وای معلمام همشون از فرصت استفاده کردن تا جایی که میتونستن مشق دادن معلم فارسیم ما درسمون خیلی عقب بود بعد اینم بلد نبود درس بده حالا که جنگ شده داره داخل این جنگ توی عید هم درس میده که فقط درسمون برسه! البته هیچکس هم نگاه نمیکنه ، منم هیچکدوم از تکالیفم رو ننوشتم و قصد هم ندارم بنویسم اصلا تکلیف عید یعنی چی؟ ما تعطیلاتمون فقط توی عیده اونم بیایم کوهی از تکلیف بنویسم که یادمون نره نخیر اتفاقا ما توی عید میخوایم یکم به مدرسه فکر نکنیم نه اینکه بیایم درس بخونیم! وای خیلی دلم پر بود آخیش

روز یازدهم: امروز تا ساعت ۲ ظهر خواب بودم چون شبش ساعت پنج صبح خوابیدم و آره بعد که بلند شدم ناهار خوردم رفتم سراغ درس، یکم ریاضی تمرین کردم، بعد رفتم سراغ زیست که اونم یه درس نوشتمو خوندم، یکمم گالری گردی(گالری من انگار اینستاعه-) تا شبم چند صفحه کتاب میخونم که این قطعا هر روز توی روتین زندگیم هست، شبم تا صبح فیلم- و همین دیگه بوس بای

درود از روز یازدهم نوروز زیبای ایرانی . فعلا که چیزی نشده ولی اینو بگم مامان بزرگ خوشگلم خونه قدیمیش رو فروخت خیلی خاطره داشتیم خیلی غمگین بودم ولی خب یکم بهتر شدم چون که مامان بزرگم توی خونه قدیمیش اذیت میشد پاش درد میکرد خونش هم پله داشت خلاصه اذیت میشد 🙂🎀 . امروز هم بخاطر یه اتفاقاتی کمی غمگینم . روز خوبی داشته باشیدد 🌷 .
باورم نمیشه که ۱۱ روز شد و یکی از بدترین نوروز هام بود، بدون امنیت بدون آرامش بدون اینترنت و ارتباط با دنیا بدون فرد موردعلاقهم و خیلی از هموطن هایی که توی خاک نوروز رو جشن گرفتن:) امیدوارم ادامه سال انعکاس نوروز باشه و پر از آزادی و امنیت و شادی و خوشحالی برای تک تکمون باشه✨
درود،سومین روایت من.دقت کردید چقدر زمان زود میگذره؟ شما چیزی از ۱۴۰۴ فهمیدید که انقدر سری وارد ۱۴۰۵ شدیم؟ سرعت نور عه قشنگ.امروز ما داریم میریم به روستامون.امیدوارمممم خوش بگذره!💞 احتمالا ی ولاگ راجبش درست کنمم. عیدتون،مبارک مشتیااا از طرف قورقوری سابق
تعطیلات اونقدر جالب نبود، فقط مینی بود و اتاق خوابش و کتاباش و فیلماش اما خب مهم اینه تونستم زنده بمونم، بالاخره فادربزرگ رو یافتم (البته امروز نه چند روز پیش) حداقل یکم غیر کسلکننده تر بود تعطیلات، ولی خب تغييری ایجاد نشد.
خب تابیتایی باقی نمونده. جدی تموم شدم. الان دارم یه فروپاشی روانی خیلی بد و تنهایی پشت سر میزارم. یه دعوا با مغز و قلبم. اعصابمو که کاملا از دست دادم. دوست داشتم حداقل تو این موقعیت آدمای مورد علاقم باشن که باهاشون حرف بزنم. اما متأسفانه همشون رفتن و از چشمم افتادم. امیدوارم حالتون خوب باشه خوشگلا تابیتا دوستون داره. بدرود
تنها چیزی که میخوام بگم اینه که سال جدید شروع شد و یازده روز هم ازش گذشت ولی تنها تغییری که ایجاد شده اینه که چند به روز های زندگی اضافه شده و این گذر زمان نشون دهنده عمر کوتاه ماست قدر هر لحظه رو بدونیم عید فقط سالی یه باره😉🦋
روایت ها روز به روز کوتاه تر میشن و دو روز مونده به 13مین روز تعطیلات.تو این مدت عمو سعید با یه سری امکانات در اختیار ما قرار داد تا بتونیم یه خبری هر چند هم ناچیز از دوستامون بگیریم.امیدوارم بعد 13ام صبح از خواب بلند شیم بیایم ببینیم بلاگ و گفتگو ها باز شده-بی صبرانه منتظر اون روزم- به امید فردای روشن.🤍
امروز ۱۱ فروردین فهمیدم آهنگی که میخواستم براتون بذارم رو اشتباه آپلود کردم:)) زندگی غافلگیر کننده است یک بخش هاییش دست ما نیست . . مثل طبیعتی که ابرهاش ممکنه به هر طرف بره
جنگ که شروع میشود، آدمها اول اسمشان را جا میگذارند. بعد خانههایشان را، بعد عادتهای روزمره را… و کمکم خودشان هم یادشان میرود آخرین باری که خندیدند چه شکلی بوده. شب هایی که معلوم نیست چگونه صبح میشود و روزهایی که خستگی در آن موج میزند. در این لحظات تازه می توان پی برد که چه قدر چیزهای کوچکی که قدرشان را نمیدانستیم چه قدر ارزشمندن... روزهایی که در مدرسه میگذراندیم و فقط منتظر زنگ آخر بودیم، آغوشی که قبل از رفتن به خانه بدرقه ی راهمان بود و روزهای ساده ای که مانند یک رویا دست نیافتنی شدند.
روز یازدهممممم 😭 داره تعطیلات عید تموم میشه وای مدرسه ها امیدوارم باز نشن😳 وای من تازه فهمیدم باید مال امروز رو نوشت من هر دفعه مال دیروز رو مینوشتم وای🤦🏻♀ خب امروز قراره دوست خواهرم بیاد با اون بازی کنه پس با من کاری نداره و برای من هیچ فرقی نمیکنه 🤷🏻♀ اگه نیان اتاق من و اینجا رو هم به هم بریزن و الان از دیروز با مامانم قهرم هر چقدرم میگم آشتی کن نمیکنه و الان موندم چطور اشتیش بدم😪 اونقدرام چیز خاصی بهش نگفتم که اینقدر زود قهر کرده😔 پس مجبورم حرفامو به خواهرم بگم بره بگه😂 خب بدرودد

ایران این روزها شبیه غروبی است که هنوز تصمیم نگرفته شب شود یا نه ، اما در کوچهها، چشمها هنوز دنبال سپیدهاند. شهرها با صدای قدمهای شتابزده و نگاههای خسته نفس میکشند، در خانه ها و نگاههای نیمهخاموش، قصهای مشترک جریان دارد: قصهی ماندن. ماندن با همهی سختیها، با همهی دلتنگیها، با همهی رؤیاهایی که شاید دیرتر از آنچه باید، اما هنوز میرسند. ایران اینجا فقط یک جغرافیا نیست حافظهای است زنده،زخمی که راه رفتن را فراموش نکرده، و در عمق خستگیاش، هنوز صدای آرام یک مقاومت قدیمی شنیده میشود.
خب خب چندروزیه روایت نذاشتم. دیروز تولدم بود، مرسی از همتون که به یادم بودیننن واقعا روزمو ساختین با تبریکا و امتیازاتون، مرسی واقعا بچه ها💕💕😭😭 خب دیگه، این چندروز آخری رو دارم با تمام توان تلاش میکنم مشقای موندمو تکمیل کنم و یکمم رژیم به نظرم نیازه این مدت همش تو خونه بودم و فقط خوردن و خوابیدن بود کارم =) آهان اینم اینجا باشه، امیدوارم 13 فروردین یه دعوا راه نیفته که روانم دوباره به هم بریزه و سیزده به در قشنگی رو داشته باشم، همچنین شما هم سیزده به در خوبی داشته باشین، پر از آرامش و حس خوب

خب نمیدونم چرا اینقدر سریع شد 11 فروردین ولی دیگه.... امروز ساعت 3 مهمونی دعوتیم، هیچی دیگه بدبخت شدم🙂↕🥲 بعد هم باید درسامو بخونم کلاس زبان هم قراره از هفته بعد حضوری شه 🤕 دبیر ریاضی هم هزار تا تکلیف جدید گذاشته😖
درود بر جان های پاک و سرزمین اهورایی ایران در این گذرگاه نورانی سال نو ، دل را به هوای ایران می سپاریم سرزمینی که با هر طلوعش قصه ای نو از شکوه و ایستادگی سر می سراید آرزویمان این است که ایران ، این مادر مهربان ، همیشه در پناه ایزدان خرم و سربلند بماند و فرزندانش چون نگین درخشانی بر تارک این خاک مقدس بدرخشند نوروز باستانی مبارک
میخوام خبر خوبی رو به «تنبل هایی مثل خودم🤡» بگم که دیروز تقریبا صبح زود به دستم رسید. اگه اخبار رو تماشا کرده باشین، اعلام کردن که تا پایان فروردین مدارس به صورت غیر حضوری برگزار میشن. بگذریم، امروز یه فیلم تماشا کردم که واقعا جالب بود، عکس پوسترش رو براتون گذاشتم. در مورد خانم ایو وایت هست که داستانش براساس واقعیت نوشته شده، این خانم اختلال چند شخصیتی داره و ...

روز یازدهم:: فقط میشه گفت خوش نیستم، من خسته کننده ترین تعطیلات عمرم رو گذروندم.... میخوام برگردم به دوره این تیتراژ.
چجوری باور کنم روز ۱۱عه..هرچی میگذره حوصله سر بر تر میشه سرگرمی ندارم..نت ندارم..حس میکنم کلا از همه چی بی خبرم..خلاصه این تعطیلات برام خسته کننده بود🥲
خب کلا دو روز مونده تا پایان تعطیلات و من با این که هر روز هفته کلی مشق نوشتم هنوز ۵۷ تا سوال ریاضی و مجموعا ۳۹ تا کاربرگ برای نوشتن دارم🤐
خب الان ساعت ۱۷ دقیقه نصف شب هست و روز ۱۱ عید دوباره میریم شهرستان و قراره با دختر خالم بریم کتاب شهر یا شهر کتاب ( همچین اسمی داره ) بعد هم با هم اتک ان تایتان ببینیم و .... .
الان یک شبه ولی امروز صبح که از خواب بیدار شدم بابام ۱۱ تا پیام داده بود *بابام فعلا پیشمون نیست قطار گرفته فردا میرسه* که حالا خلاصه ی پیاماش این بود که پارمیدا قراره بیچارت کنم. علاوه بر پیک نوروزی مسخره ی مدرسه یه کتاب دقیقااااا اندازه ی هیکل من پر از نمونه سوالات تیزهوشانی😍 یکی دیگه هم البته دارم قراره جدید بیاره گفته ۳ تا آزمونش رو هر روز بزنم ولی من یکیش رو هم نزدم و الان که بخوابم فردا بابام برسه بیچاره میشم😍
درود ملت الان روز ۱۱ امروز شروعش حالی بود قضیه اینطوریه که دقیقا یه شب که زود خوابیدم راس ساعت ۵:۴۵ نزدیکای خونه رو زدن برق رفت الانم دیگه خوابم نمیبره🗿 خلاصه که زود نخوابید نمیصرفد
رسیدیم به روز یازدهم الان ساعت 8:33 صبح هست و من خیلی ناراحتم که الان بیدارم با نهایت احترام صبح برای من واقعا یه 👎🏻👎🏻👎🏻 بزرگه 🤓💔