دختری ب اسم والینا یشب ب ی پارتی دعوت میشه و..
داخل فروشگاه پشت میز نشسته بودم و با گوشیم ور میرفتم..کمی ک گذشت در باز شد و پسر ک تقریبا همسن من بودم اومد داخل [54 ثانیه بعد] پسره بعد کلی موندم داخل مغازه با ی بطری اب ب طرفم اومد -میشه برام حساب کنی +حتما... براش حساب کردم پسره هوف محکمی کشیدو رفت... [1 ساعت بعد] کاپشنمو برداشتم و در مغازه رو بستم و ب سمت باشگاه تیراندازی رفتم...[20 دقیقه بعد] رسیدم باشگاه درو باز کردم و رفتم داخل مثل همیشه پر انرژی با اعضای باشگاه حرف میزدم ولی
با دیدن اون پسر ک دقیقا اومده بود فروشگاه شکه شدم...سعی میکردم بهش نگاه نکنم ... قیافش ترس/ناک بود زخ/می بودن صورتش ادمو ب ت.رس مینداخت کیفمو گذاشتم زمین و کاپشنمو در اوردم و شروع کردم ب تی/راندا/زی...موهامو بالا بستم یکم بعد حس کردم چیزی پشتمه رومو کردم اونور و دیدم اون پسرس..از ترس خشکم زده بود +ام...کارم داشتی؟ -نه منتظرم تی/ر اندا/زیتو تموم کنی.. با حرفش تی/راندا/زی رو زود تموم کردم..[2 ساعت بعد] رفتم خونه و رو تختم دراز کشیدم...ی پیام از طرف گروه دانشگاه برام اومد...دعوت نامه ی پا.ر.تی بود
ناظر لطفااا لطفاااا الان برای بار پنجمه ک دارم این داستانو میزارم ولی همش یا رد میشه یا شخصی لطفا منتشر کن:)))))
ناظر لطفااا لطفاااا الان برای بار پنجمه ک دارم این داستانو میزارم ولی همش یا رد میشه یا شخصی لطفا منتشر کن:)))))
نتیجه 1
ناظر لطفااا لطفاااا الان برای بار پنجمه ک دارم این داستانو میزارم ولی همش یا رد میشه یا شخصی لطفا منتشر کن:)))))
نتیجه 2
ناظر لطفااا لطفاااا الان برای بار پنجمه ک دارم این داستانو میزارم ولی همش یا رد میشه یا شخصی لطفا منتشر کن:)))))
نتیجه 3
ناظر لطفااا لطفاااا الان برای بار پنجمه ک دارم این داستانو میزارم ولی همش یا رد میشه یا شخصی لطفا منتشر کن:)))))
نتیجه 4
ناظر لطفااا لطفاااا الان برای بار پنجمه ک دارم این داستانو میزارم ولی همش یا رد میشه یا شخصی لطفا منتشر کن:)))))
هوممم تیراندازی»»»
کلماتی که ب کار بردی،یکم کارتو سخت میکنه.
من،ناظری هستم که اجازه منتشر دادم!!
چون بهت بگم دیگه ادامه نده..همه ی ناظرا اکثرا اجازه منتشر شدن نمیدن،یه داستان/رمان..دیگه انتخاب کن.
هوم اوکی ولی چرا؟