کپی و الهام برداری؟ صدرصد ممنوعه!!!
ناگهان که گویی متوجهی چیزی شده بود به سمت در اهنی و زنگ زدهی زیرزمین نگاهی انداخت و با اندکی مکث به طرف در رفت و گفت. "باید برم." بیانکه چیزی بگویم، درحالی که به سختی در آهنی را باز میکرد و پشت سرش میبست، رفت. پس از رفتن او استرسی در جانم افتاد. اگر به دیگران بگوید شخصی در زیرزمین زندانی است چه؟ در آن صورت به طور حتمی ویل من را خواهد کُش● ت! در چند روز آینده برادرزادهی خردسالم به طور مداوم به اینجا میامد اما من آنچنان زیاد نمیتوانستم با او حرف بزنم و چیزی بگویم زیرا که او فقط خردسالی پنج ساله بوده و راحت میتوانست هر آنچه در زیرزمین رخ میدهد را با افراد بیرون از اینجا بازگو کند..
نمیدانم چه ساعت از روز بود که ویل به طور ناگهانی به زیرزمین آمد. این رفت و امدها اخیرا بیشتر شده و ممکن است جای نگرانی داشته باشد. ویل معمولا عادت داشت چند ماه یکبار یا گاهی اوقات هم سالی یکبار از من ملاقات کند. درحالی که مانند همیشه سعی میکرد لباس ابریشمی و گرانبهایش به هیچجای کثیفی برخورد نکند با حالتی استوار جلوی من ایستاده بود، در نگاهش تحقیری وجود نداشت اما سعی داشت خلافش را جلوه کند. من همانند همیشه با بیاعتنایی بر روی تخت قدیمیام نشسته بودم و پتویی را دورم پیچیده بودم. با صدایی آرام ویل سخن گفت. "میدونی چیه؟! تقصیر تو نیست که اینقدر آداب معاشرت حالیت نمیشه."
خیره نگاهش کردم. چشمان تیره رنگم هیچ مشتاق دیدن رخ او نبود. "درسته.. مقصرش تویی." همانند خودم خیره نگاهم کرد. چشمان تیرهاش نشان از خشمگین میداد. طعنهزنان سخن گفت. "اخیرا تصمیم گرفتی با لجنهای روی دیوار حرف بزنی؟ بنظر میرسه زبون باز کردی!" جوابی برای سوالش نداشتم. نمیتوانستم بگویم دختر کوچکت هر روز اینجا میاید، مرا دوست خود میخواند و از من توقع همصحبتی و بازی دارد؛ اگر میگفتم برگ برندهای را میسوزاندم! شاید روزی همین خردسال میتوانست منفعتی به من برساند. محتاط پاسخش را دادم.
"چه کسی بهتر از خودم برای همصحبتی؟!" خندهای سرد کرد و سپس حالتش بسیار جدی شد، گویی که آن خنده سرابی بیش نبود. "شایدم همبازی پیدا کردی!" چهرهام رنگپریدهتر از قبل شد اما تاریکیِ زیرزمین به کمکم شتافت و باعث شد که او چهرهی بازندهام را نبیند. او میدانست. ویل میدانست که دختر کوچکش هر روز به اینجا میاید. نمی دانم حالا چه اتفاقی انتظارم را میکشد اما نمیتوانستم بگذارم او خودش را برندهی این جنگ لفظی بداند. "نگفته بودی ازدواج کردی. در هر حال برادرزادهی شیرینی دارم." حالا ویل بود که زبانش کوتاه شده بود. "به تو- مسائل شخصی من به تو ربطی نداره!"
"البته که چند درصد داره برادر بزرگ! من شاهزادهی این سرزمین محسوب میشم درسته؟!" شاهزادهی این سرزمین؟درسته.. این دقیقا همان چیزی بود که باید میگفتم.. یادآوری مقامم به او. "اونقدر حاشیه سازی که منصرفم کردی از کاری که میخواستم بکنم!" متعحب شدم. ابروهایم از تعجب کمی بالا پریدند. قصد چه کاری را داشت؟ به ناگه امیدی واهی در وجودم جوانه زد.. اگر تصمیم داشت مرا آزاد کند چه؟ چرا باید حالا گستاخی میکردم؟ حال که احتمال داشت آزاد شوم! در دل ناسزایی به خود دادم، به یک باره به سمت در زیرزمین رفت و پیش از آنکه خارج شود گفت. "وسایل میفرستم از ویکتوریا."
فوق العاده بود، لذت بردم. فقط یک چیزی در صورت کلی هر خواننده ای داستان در ذهنش ثبت میشه و اگر نویسنده باشه ممکنه الهامی باشه برای یک صحنه یک پارت یک لحظه پس به طور کلی اگر میخوای کپی نکنن همون کپی ممنوع اما اگر میخوای کلا الهام نگیرن باید نویسنده ممنوع رو بذاری:)
ممنونن:)) خوشحالم که لذت بردی. و درسته ممنون که بهم اطلاع دادین✨
برای من که شما رو دوست دارم پارت میدی👈👉
(پاچه خواری)
حتما😀
من خیلی شما و رمانتون رو دوست دارم
قربون شوما😂✨
استعدادت داخل رمان نوشتن عالیهههه
پارت بعد رو بده لطفا
مرسیی:))
فردا پارت میدم-
عالی.
دلم میخواد ببینم چی میشه 😅
ممنونن:)
چیزی نمیشه فقط چندتا قت-ل و هرج و مرج و جن- چیز.. هیچی نمیشه🤡😀
عالی مشتاق پارت بعد
ممنون:))