این یه داستانه و شخصیت اصلیش تو هستی و پایان داستان بستگی به انتخاب های تو داره! حواست باشه انتخاب های بدی نکنی چون اتفاق خوبی واست نمیوفته!
ا/ت:نه نه نیا جلو!!!خواهش میکنم!!!!!! شمشیر سیاه رنگشو توی دستاش که هر لحظه منتظر آلوده شدنشون به خو*ن تو بودن رو توی دستاش تکون داد و گفت:نگران نباش قول میدم خیلی درد نداشته باشه! به دنبال این حرفش با سرعتی که حتی از نور هم جلو میزد به طرفت حمله ور شد.شمشیر درست روی قلبت قرار داشت،چنان که انگار هر دم و هر ثانیه انتظار رسیدن زمان شکافتنش رو میکشید.به زور و زحمت گره ی لب هات رو از هم باز کردی و با تته پته ای که خبر از ترس و وحشتی که در آخرین لحظات زندگیت به جونت افتاده بود میداد گفتی:ترو خدا من...من...منو نکش...ه...هر...هرچی بخوای بهت می...دم فقط از جونم بگذر ترو خدااااا ل...ط...لطف...لطفاً!!!!!!!!!!! همینجوری التماسش میکردی و زجه میزدی تا شاید دلش به رحم بیاد ولی تنها اثری که داشت خسته کردن لب هایی که به زور تونستی برای حرف زدن از هم جداشون کنی بود!پوزخندی زد و گفت:چرا انقدر جدی گرفتی؟این فقط یه بازیه که تو هم توش باختی!من فقط دارم مجازات باختت رو انجام میدم! قبل از اینکه به خودت بیای و فرار کنی آخرین صدایی که شنیدی صدای گوش خراش فرو رفتن شمشیر توی قلبت بود،و بعد،تاریکی مطلق،تاریکی ای که از طرفی متوجهش نمی شدی و از طرفی از بقیه ی تاریکی ها آزار دهنده در و خوفناک تر بود.صدایی نمی شنیدی،چیزی نمیدیدی،چیزی حس نمیکردی،تاریکی تنها چیزی بود که همدم جسم بی جونت شده بود.همه چیز در اطرافت تاریک بود،تاریک!این م*ر*گ به تاریکی آغشته شده بود...
چشم هات رو از بین تاریکی ای که توش گیر افتاده بودی باز کردی.هنوز اون ترس و وحشت توی خوابتو داشتی.نفس نفس میزدی،قلبت توی دهنت می تپید!بازم اون خواب...هر شب همین خوابو میدیدی.فرد ناشناسی که قصد جون تو رو داشت و ادعا میکرد تو توی بازیش باخته بودی!ولی همیشه وقتی بیدار میشدی تمام جزئیات خواب یادت بود اما در بین این جزئیات چهره ی اون شخص گم میشد!برای بار هزارم سعی کردی چهرش رو به یاد بیاری،به تمام جزئیات فکر کردی،سعی کردی از بین افکارت چهره ی اونو پیدا کنی،فکر کردی،فکر کردی،فکر کردی اما دریغ از یه یاد آوری...انگار ذهنت تمایلی به نشون دادن چهره ی اون نداشت!از تلاش های بی فایدت برای به یاد آوردن چهرش دست کشیدی.ناگهان صدای مادرت برای رفتن به مدرسه رشته ی افکارت رو پاره کرد.رشته ای که مدت زیادی به ذهنت وصل شده بود! _هی ا/ت پاشو دیگه مدرست دیر میشه ها!!! ا/ت:چشم مامان الان آماده میشم.
وارد کلاس شدی و روی صندلی قهوه ای رنگت که به میز همرنگ خودش وصل شده بود و سمت چپش دوست صمیمیت میشست نشستی. از چند تا از همکلاسی هات شنیده بودی امروز قرار بود یه دانش آموز جدید به مدرسه انتقال پیدا کنه.کنجکاو بودی بدونی چرا از مدرسه ی قبلیش رفته.برای اومدنش لحظه شماری میکردی تا جوابی برای این سوالی که ذهنت رو درگیر کرده بود داشته باشی.
چند دقیقه بعد معلم وارد کلاس شد و با حرفی که زد انگار نفس های لحظه شماریت برای اومدنش به شماره افتاده بود:خب بچه ها امروز یه دانش آموز جدید داریم،بیا اینجا و خودتو معرفی کن. به دنبال این حرفش یه دختر اومد کنار میز معلم و لبخندی زد و گفت:سلام بچه ها من ثانا کرانیو هستم،تازه به این مدرسه اومدم،از دیدن همتون خوش حالم و امیدوارم دوستای خوبی بشیم.
چند دقیقه بعد معلم وارد کلاس شد و با حرفی که زد انگار نفس های لحظه شماریت برای اومدنش به شماره افتاده بود:خب بچه ها امروز یه دانش آموز جدید داریم،بیا اینجا و خودتو معرفی کن. به دنبال این حرفش یه دختر اومد کنار میز معلم و لبخندی زد و گفت:سلام بچه ها من ثانا کرانیو هستم،تازه به این مدرسه اومدم،از دیدن همتون خوش حالم و امیدوارم دوستای خوبی بشیم.
اومد روی یکی از صندلی ها نشست.بر اندازش کردی.یه دختر با موها و چشم های مشکی و پوست رنگ پریده.(نکته:عکس کاور تست ثانا هست)
برنده ی چالش:Amanda
۲۰ امتیاز مبارکت باشه:)
البته من خواسته بود معنی فامیلیش رو هم بگید،ولی فکر نکنم فامیلیش رو کسی بتونه بگه😅فامیلیش کرانیو هست کهتو زبون یونانی میشه جمجمه،ثانا هم که یعنی مرگ،معنی اسم کاملش هم یعنی هم اسمش هم فامیلیش میشه(ثانا کرانیو)جمجمه ی مرگ
معنیش میشه مرگ؟
دختره ی وحشی دستمو جر داد💔😐
غلط کرد😑
چرا پارت بعدی رو هنوز نگذاشتی
دوبار گذاشتم رد شد🤓💔
وقتی زنگ تفریح خورد وارد حیاط شدی.یهو ثانا جلوت سبز شد.تو از ثانا خوشت نمیومد.ا/ت:بازم که تویی؟! یهو ثانا دستش رو گذاشت روی گلوت و یه چا*قو گذاشت.(ناظر عزیز،ایشون فقط رو گردن ا/ت یه قو که از چاه اومده بیرون گذاشته تا اونو بهش هدیه بده.چیز بدی نیست که!)و با زبونش دنباله ی این کارش رو گرفت و گفت:یه خط
لطفا پارت بعدی رو بساز توروخدا
به خدا میخوام بذارم ولی گشادی یاری نمیکنه😫😫😫
وقتی زنگ تفریح خورد وارد حیاط شدی.از ثانا خوشت اومده بود و از طرفی حس خوبی نسبت بهش نداشتی.ثانا رو دیدی که روی نیمکت حیاط نشسته بود.رفتی پیشش نشستی. ا/ت:سلام من ا/ت هستم.تو همونی هستی که به این مدرسه اومده آره؟ ثانا لبخندی زد و گفت:آره خودمم!میای با هم دوست شیم؟ درخواستش رو قبول کردی.
عه
تبریک میگم
بهترین نتیجه😎
عالی بود اجی 🌚✨
استعداد داری تو نویسندگی، برعکس من، میدونی اشکال رمان های من چیه؟ قابل پیش بینیه ، هیجان نداره، یک داستان تکراریه، ولی وقتی سعی میکنم درستش کنم، یکی بدتر از قبلی میشه
ممنونممممممم
گلبمو اکلیلی کردی😍
💗
💚💚💚
وقتی زنگ تفریح خورد وارد حیاط شدی.یهو ثانا جلوت سبز شد.تو از ثانا خوشت نمیومد.ا/ت:بازم که تویی؟! یهو ثانا دستش رو گذاشت روی گلوت و یه چا*قو گذاشت.(ناظر عزیز،ایشون فقط رو گردن ا/ت یه قو که از چاه اومده بیرون گذاشته تا اونو بهش هدیه بده.چیز بدی نیست که!)و با زبونش دنباله ی این کارش رو گرفت و گفت:یه خط
عه بالاخره یه نفر یه نتیجه ی متفاوت دریافت کرد😂
عه؟
ولی دوست دارم با ثانا کارای مرموز کنم
ثانا تو کاراش کسیو راه نمیده😂
بزرگتر میشه تا جایی که بم#ی@ری! انقدر ترسیده بودی که متوجه رفتن ثانا نشدی...