
ورود با شکوه همراه با یه داستان ژدید:)
_اچا زود باش برو بخاب..._مامان خابم نمیاااد..._یونگیا تو چرا هیچی بهش نمیگی؟...کنترل تلوزیونو برداشت و خاموشش کرد.میدونست یونگی از این کار متنفره ولی نمیتونست جور دیگه بهش بگه که هواسشو بده به دخترش..._چرا خاموش کردی؟..._سه ساعته دارم صدات میکنم کری مگه؟به اچا بگو بره بخابه...موهای بلندش رو روی شونه چپش انداخت و شروع به بافتنشون کرد..._خب بچس دیگه..._ینی چی بچس یونگی؟..._اومااا من فقط میخام واسم قصه بگی..._خب چی بگم واست؟؟...اروم سمت اشپزخونه رفت و لیوان ابشو برداشت.درسته که گاهی شوهر و دخترش خیلی رو اعصابش راه میرن ولی بازم نمیتونست بگه چقدر دوستشون داره..._خب...واسم بگین چطور باهم اشنا شدین؟...با شنیدن جمله اخر اب تو گلوش پرید و سرفه کرد...._اچایا...تو سه سالته...چی میگی؟..._خب مگه ب...عاخ...با کوسنی که به سمتش پرت شد حرفش نصفه موند. این دختر رسما خیلی رفتاراش عجیب غریبه..._مطمئنی میخای بشنویش؟شاید از شخصیت قدیمی مامانت خوشت نیادا..._شاید بعدش ازم متنفر شی..._بین گوش کردن این داستان میفهمی که چرا تا حالا نه مامان بزرگات و نه بابابزرگاتو ندیدی..._جدی؟پس دیگه حتما باید بگی..._خب وقتی بابات پنج ساله بود من بدنیا اومدم...
10 فوریه 2007...به شکم روی زمین خابیده بود و مشغول انجام تکالیف درسیش بود..._یونگیا اینجا رو بهم توضیح میدی؟..._کجا؟خیلی اسونه که..._یونگیا تو از من 5 سال بزرگتری معلومه اینا برات اسونه چون همشو گذروندی..._واقعا تو چطور شاگرد اولی؟..._خود معلممون گفته این بحث یکم سخته...حالا لوس نکن بگو..._خب اول انجامش بده...چند دقیقه گذشت و سوجین با ضربه کوچیکی به بازوی شوگا نظر اونو به سمت خودش جلب کرد..._بیا..._خب...درسته...فقط باید جوابشو بعد دوبرار کنی..._همین..._عار...خیلی اسونه...میگم درسات کی تموم میشه؟..._عامم اخراشه...فقط یه سوال مونده...حدودا ده دقیقه گذشت و سوجین کلاسور بنفش و جامدادیشو توی کیفش گذاشت...از جاش بلند شد و کنار شوگا نشست...چشمش به موهای مشکی یونگی خورد.یه قسمت کوچیک از موهاشو توی دستش گرفت تا ببینه جنس موهاش چیه._موهات خشکه.مثه موهای من..._موهای تو خیلی بلنده..._نه بابا فقط کمرمو پوشونده..._میگم سوجینا،تو دوست داری وقتی بزرگ شدی چیکاره شی؟..._خب...هرکاری که به شغل تو مربوط شه..._من دوست دارم پلیس شم..._پس من مجرم میشم...چشماش تا حد ممکن درشت شد.مجرم؟خب چرا پلیس نمیشه که همکار دوستش باشه؟..._م...مجرم؟خب چرا پلیس نمیشی که همکار من باشی..._من از پلیس و پلیس بازی خوشم نمیاد...ولی شاید تو تنها پلیسی بشی که ازش خوشم میاد...با شنیدن جمله اخر خندش گرفت.سوجین بیشتر از هرچیزی لثه های یونگی رو دوست داشت.با دیدن خنده ی یونگی،لبخندش به خنده تبدیل شد.خنده ای که هرکسی عاشقش میشد.
"سه روز بعد،13 فوریه 2007"...موهای مشکی کوتاهش رو از جلوی صورتش کنار زد و چهارمین کارتن رو برداشت...بعد از گذاشتنش تو کامیون قلنج انگشتاشو گرفت و با کش چهل گیسی که توی جیب شلوارش بود قسمتی از موهاشو جمع کرد...به سمت در برگشت و با چهره ی ناراحت پسرش روبه رو شد..._چیشده یونگیا؟..._اوما حتما باید بریم؟...هه جین چندین بار سر این مسئله توی این سه روز صحبت کرده بود و بهش گفته بود که اونجا خیلی جای بهتریه ولی یونگی همیشه لج میکرد و هروقت مامانش راجب اینکه چرا نمیخای بیای ازش سوال میکرد جوابی بهش نمیداد..._پسرم...لندن خیلی جای خوبیه...هم برای وضع زندگی،هم وضع تحصیلت.تازه دوستای جدید پیدا میکنی..._من خوشم نمیاد دوست پیدا کنم،با همین قدیمیا خوبم..._یونگیا بخدا برات خیلی مناسبه..._پس سوجین چی؟دلم براش تنگ میشه...وقتی اسم سوجین اومد دهنش از تعجب باز موند.ینی چی؟ینی تنها دلیل پسرش برای نیومدن به لندن سوجین بود؟..._خب سوجین بما چه؟.._مامان اون دوست منه..._ببین یونگیا،من از سوجین خوشم نمیاد،بهتره فکرشو از سرت بیرون کنی...با شنیدن این حرف از مادرش خیلی تعجب کرد.نمیتونست باور کنه که تمام رفتارای این 9 سال هه جین دروغ بوده..._مگه،سوجین چشه؟...

چطور بود؟اگ خوب بود حتما بگیننن:))))))))))
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خیلییییی داستاناتووو دوس دارم
فرند؟
مایل به فرند؟
بل🌝
مهوش 12🌚شوما؟
آوینا :))
:))
عالی دستت درد نکنه
🌚🌝
اگه میخواین فالوورتون زیاد شه بیاین پیویـم تا من شرایط رو بهتون بگم سوییتی ها3>
راستی من بک هم میدم•=•
پین؟^~^
ادمین اگه دوست داشتی پاک کن:`]
عالی
:)))))))))
عالییییییییی
عه یاد خودمو مامانم افتادم...
عع چ لحاظ؟:///
ک مامان یونگی گف من از سوجین متنفرم...سوجینو ولش کن و فلانو دوستای جدید پیدا میکنی
عاااااااا...
خب فعلا تنها دوست جدیدی که پیدا کرد ته بود...
شد حکایت من همین امسال:)))))))))
تصمیم داشتم با هیچکی دوست نشم که باتو،گوگولی،منگولی، استانبولی و بقیشم خودت میدونی دوست شدم:)))و تو تنها کسی هستی که امسال باهاش دوستیدم:)
اهم اهم...کارگاه گل کلم وارد میشود
چون هنوز اس اولم تا یادم نرفته میگم
شوگا رو نزدی و بابای آچا بید پس سوجینم چون نزدی مامان آچاعه چون اصن دیگ راه نداره
....
گلی یه کاری نکن سیلی بزنم تو دهنتا:/
هر وق شوگا جرعت کرد بزنه تو دهن جین توعم بیا بزن🗿
بک میدم
منم همینطور:)
اچایا نه چگیا یا چاگیا 😐💔
عزیزم در این حد نفهم نیستم میدونم
اسم دخترش اچاعه
چون مثل سوجین نمیشه حرف اخرشو با عا یکی کنیم میگی اچایا
مث لیسا که میشه لیسایا...:))))
فقط میتوانم بگویم عررررررررررررر
یا علی عرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر
خدایی زیباس
ملسی عزیزم:))))))))))
بوس به کلت
عر پرفتو عوض کردیییییی😳😅🌝
چی گشنگ شودهههه:))))))))
ععععرررررر میسییییییی:>
پروف تو زیادی کیوتههه
...
هارتم اکلیلی شددددددددددد🥺🥺🥺🥺🥺
ایجان:) ♡
ایجان ترررررررر:))))))))))))
مهوش چیزه رمان نوشتم اره اول برو سراغ تست سیلام بعد برو معرفی بعد پارت یکو بخون
:>
اوک:)