های کیوتا
_الان باید چیکار کنیم؟! +شماره رو ردیابی میکنیم البته اگه زرنگ نباشن و گوشیو از دسترس خارج نکرده باشن _یعنی چی؟ جونه دوتا ادم در خطره اونوقت شما از زرنگ بودن یا نبودن یه مشت خلافکار حرف میزنید؟ +آروم باشید اقای هادیان میدونم شما الان اعصبانی و ناراحت هستید ولی روند قانونی همینه بلاخره باید یه ردی ازشون پیدا کنیم یا نه؟ _درسته..حق با شماست +شما میتونید برید خبری شد تماس میگیریم باهاتون.. سری تکون دادم و از اتاق خارج شدم ۳۰ تا پیام بی پاسخ از طرف یاشار..باید میگفتم بهش که چیشده. شمارشو گرفتم و تماسو وصل کردم ......................... +الو!!!!رهام معلوم هست کجایی چرا تماسمو ریجکت میکنی ها؟ _یاشار! اتفاقای خوبی نیفتاده! +چی؟؟چیشده؟؟ _بیا استودیو تا بگم بهت +من جلوی در خونتم چه خبره اینجا؟ چندتا مامور رفتن تو خونه _گفتم بیا! میگم بهت +خدابخیر بگذرونه..باشه.. شیوا" با صدای داد و بیدادی که میومد به سختی چشامو باز کردم؛درده خیلی شدیدی تو ناحیه ی سرم حس میکردم؛ نمیتونستم تکون بخورم..دست و پاهام بسته بود؛ سرمو برگردوندم و با چهره پر از خشم سپهر روبرو شدم؛ تا چشام به چشمش خورد محکم توی صورتم کوبید و از شدته محکمی سرم به سمت مخالف متمایل شد.. صدای امیر..دوست رهام میومد.. نه..نه نباید بخاطر من قربانی بشه..اون از هیچی خبر نداره.. به سختی سمت سپهر لب زدم.. _ولش کن..اون تقصیری نداره..از چیزی خبر نداره..ولش کن +هع منو چی فرض کردی!از چیزی خبر نداره؟ اونوقت تو توخونه ی این مرتیکه چه غلطی میکردی! تک سرفه ای کردم و بی جون به صحبت با سپهر ادامه دادم... _خون..خونه اون نیست.. +خونه هرکی که بود!من به اونش کار ندارم! مهم اینه وارد اون خونه شده که تو توش بودی! منو ببین شیوا..دوتا راه بیشتر نداری! یا با من ازدواج میکنی یا این پسره رو میکشم خود دانی.. با نفرت نگاهش کردم..سرمو برگردوندم سمته امیر..زخمیش کرده بودن.. از من خیلی دورتر بود..فریاد زدم.: _خوبی؟!! +بگو این مرتیکه اگه جرعت داره دستمو بازکنه ببینه چه بلایی سرش میارم! ادمای سپهر یه ضربه به جای زخمش زدن..فریادش بالا رفت با گریه رو سپهر کردم.. _باشه..باشه..قبول میکنم..خواهش میکنم ولش کن..تروخدا ولش کن سپهر.. نیشخندی زد و اشاره کرد تا دستاشو باز کنن..
امیر" چاقو خورده بودم..جای زخمم خیلی درد میکرد و عفونت کرده بود..با یه پارچه مشکی چشامو بستن...صدای شیوا هی ضعیف و ضعیف تر میشد فهمیدم که از اونجا دور شدم..نمیشد شیوا بمونه اونجا..؛باید یکاری میکردم جرقه ای تو ذهنم خورد.. شروع کردم به دادو بیداد کردن؛ صدای توقف ماشین اومد..پیاده شدن و یکیشون با اون پسره ی عوضی که اسمش سپهر بود شروع کرد به حرف زدن: +الو اقا این پسره همش داد و بیداد میکنه زخمشم خیلی خونریزی داره چیکارش کنیم؟ نفهمیدم چیشد که از ماشین پرتم کردن پایین یکیشون چشامو باز کرد و اونیکی با ماشین راه افتاد و رفت.. وسط یه خیابون سوت و کور بودیم که هیچکسی نبود..اینجا دیگه چه کوفتی بود.. دستمو گذاشتم روی زخمم و فشار دادم خیلی خونریزی داشت! نمیتونستم تحمل کنم..دردش طاقت فرسا بود.. ادمه سپهر بالای سرم ایستاده بود و نمیزاشت جم بخورم..باید یه حقه ای چیزی عَلَم میکردم.. پشت لباسش یه اسلحه داشت.. هرجور شده باید بگیرمش؛شروع کردم به پرت کردن حواسش تا خواست اسلحه رودربیاره از مهارت هایی که داشتم استفاده کردم و اسلحه رو گرفتم.. خشابو پایین کشیدم و تحدیدش کردم تا سوار شه و برگردیم همونجا که بودیم... _دست از پا خطا کنی یدونه گلوله حرومت میکنم فهمیدی؟! هع چه ادمای ترسو بزدلی رو ور دسته خودش نگه داشته بود.. یارو با اون هیکلش مثل چی داره میترسه.. خوبه حداقل تو این مورد شانس اوردم.. خیلی درد داشتم..حس میکردم کم کم دارم بیهوش میشم باید هرطور شده زنده بمونم اون دختر نیاز به کمک داره.. رهام" کل داستانو برای یاشار تعریف کردم.. +وای وای رهام..این چه کاره نسنجیده ای بود کردی؟؟ادم یه دخترو ندیده ونشناخته بر میداره میاره خونش؟! باریکلا پسر از تو بعید بود _الان داری سرزنشم میکنی؟ چیکار میکردم تو بگو تو جای من بودی ولش میکردی بمیره؟ +اره اره ول میکردم _پس انسانیتت کو؟؟؟ +کافیه رهام الان گروهمون تو خطره بزرگی افتاده که اونم به لطف توئه _ببین داداش الان جون دوتا ادم تو خطره خب!هم من اعصبانیم هم تو پس سکوت کنیم چیزی نگیم که بعدا بتونیم تو روی هم نگاه کنیم الان فقط باید ببینیم چه غلطی کنیم صدای زنگ در استودیو به صدا دراومد.. حتما امیر میلاد و بقیه بچه ها بودن.. _یاشار پاشو داداش اصلاحوصله ندارم خواهشا خودت بهشون توضیح بده یاشار سمت در رفت و درو باز کرد.. خبری نشد..کسی تو نیومد خودم پاشدم سمته در رفتم.. چی؟! زیبا! هوف چه گیری افتادیم اینم تو این موقعیت ول نمیکنه +رهام باید سریع بریم خواهش می کنم بیا _کجا؟؟ چیشده +رده پسره رو زدن.. مثل اینکه وقتی پلیسا رفتن برای بازرسی خونَت پدره دختره زنگ زده و شماره پسره رو داده از شماره ردیابی کردن و پیداشون کردن تروخدا بیا باید زود بریم با عجله سوار ماشین زیبا شدم و راه افتادیم.. _پیاده شو من برونم تو لازم نیست بیای بمون همینجا... +نه..میام _چرا چسبیدی به منو امیر مگه تو شوهر و یه بچه نداری؟! چرا پیگیره امیری!شرم نمیکنی؟ +الان وقته این حرفا نیست یکم تند تر برون اقا رهام اخمام توهم گره رفت.. اینسری دیگه نمیزارم زندگیهامیرو خراب کنه
شیوا" نزدیک نشو عوضی.. +نزدیک شم میخوای چی کار کنی خانم کوچولو؟ _خفه شو +هوی حرف دهنتو بفهم..کاری نکن یکی دیگه بزنم تا دندونات بریزه تو حلقت _تو یه روانی ای! +اره روانیم..پدرت روانیم کرد _پدره من هیچ کاری نکرده...دهنتو آب بکش با این حرفم نزدیکم شد.. اونقدر نزدیک که حتی میتونستم صدای نفساشو احساس کنم! لبشو نزدیک گوشم کرد و از لای دندوناش با اعصبانیت غرید: +اون پدره عوضیت داداشمو گرفت..تورو ازش میگیرم... سپهر چی میگفت..من از چیزی خبر نداشتم..یعنی چی..بابام با برادره سپهر چیکار کرده بود؟؟ کلی سوال تو ذهنم بود.. که حتی مغزم گنجایششو نداشت.. _مگه پدرم چی کرده!؟ +دختره ی بیچاره...پس تو خبر نداری!؟ _نه.. +فکر کردی که چی؟ عاشق چشم و ابروت شدم؟ نه..از این خبرا نیست..فقط میخوام عدالتو بجا بیارم خون جای خون! _چرا؟! میتونستم بغض تو صدای سپهرو حس کنم.. نمیتونست در برابر اشکاش مقاومت کنه و از گوشه چشمش سرازیر شد..نشست رو زمین و به ستون تکیه داد شروع کرد به تعریف کردن.. +۱۲ ساله پیش که من یه نوجوون بودم..برادرم پیشه پدرت پادویی میکرد..پیشه اون خم راست و میشد و گوش به فرمانش بود.. پدر و مادرم که هردو تَرکمون کرده بودن (فوت شدن)! من فقط سینا رو داشتم..یروز پدرت با آدماش سینارو اوردن جلوی در خونه.. هیچی ازش نمونده بود..جز یه تیکه استخون میفهمی؟ پدرت قربانیش کرد..بخاطره یه اشتباه اون بلارو سرش اورد.. بُهت زده خیره به لبای سپهر بودم..چطور ممکنه؟ پ..پد..پدره من این کارو کرده؟؟؟ داره دروغ میگه.. مطمئنم دروغ میگه... یه سُرنگ از جیبه کتش دراورد..یه ماده که نمیدونم چی بود.. ریخت توش و سمتم اومد.. شروع کردم به تکون خوردم..صندلی بلند شد و برعکس با شدت زیادی زمین خوردم.. صدای جیغ و دادم کله محوته رو غرق خودش کرده بود.. چشامو از ترس بستم.. سپهر سوزنو نزدیکه دستم کرد.. وقتی که خواست فشار بده توی دستم..همه چی متوقف شد.. با ترس لایه چشامو باز کردم که قامت رهامی که چوب به دست بود روبه روم نمایان شد.. نفس زنان اسممو صدا میزد.. گوشه شالمو گرفت و به سمت خودش کشوند..پاهام توان راه رفتن نداشت .. وسطای راه روی زمین افتادم.. رهام نگاهی بهم کرد.. _بلند شو...تکیه بده بهم.. ناچار به شونه های رهام تکیه دادم.. لحظه ای ارامش به وجودم تزریق شد.. صدای ماشین از دور میومد هراسان پشته یه دیوار قایم شدیم.. امیر بود..امیر و یه مردی که دستاشو بالا برده بود رهام با صدای بلند صداش زد امیر با دیدنه ما سریع پا تند کرد سمتمون.. رهام ترسیده بود... لباس امیر غرق خون بود
امیر" به سختی خودمو سمته رهام کشوندم و پرت شدم تو بغلش... دیگه جونی برام نمونده..کم کم پلکام سنگین شد و روی هم افتاد.. فقط صدای رهام اون لحظه شنیده میشد که با ترس صدام میزد.. تاریکی مطلق.. زیبا" امیر غرق خون تو بغل رهام بود.. پلیسا سر رسیدن.. کسایی که اون تو بودنو دستگیر کردن.. اون پسره سپهر..اونم بود.. یه مرده سن و سال دار که شیوا رو بغل گرفته بود..معلوم بود پدرش بود.. امیرو با برانکارد داخل امبولانس بردن سریع تر از رهام سوار شدم و درو بستن.. به چهره ی مظلوم امیر نگاهی کردم.. دستمو لرزون روی پیشونی عرق کردش کشیدم.. لحظه ای چشاشو باز کرد و نگاهم کرد..لبخندی زدم و صداش زدم.. _امیر..قربونت برم..پاشو..عسل دخترمون منتظرته..پاشو عسل بهت نیاز داره لباش ترک خورده بود..به سختی گفت +.منت..منتظرم باشید.. اینو گفتو بیهوش شد..دستای بی جونشو گرفتم و از ته دلم گریه کردم.. ببخش منو امیر ..که نبودم..که ولت کردم..ببخش..ولی دیگه میمونم..خواهم موند. جبران میکنم.. تمام لحظه هایی که نبودم جبران میکنم قربونت برم.. خیلی دوستت دارم خیلی.. امیر اگه یک روز خواستی گریه کنی؛ منو صدا بزن. قول نمیدم که بخندونمت ولی میتونم باهات گریه کنم. اگه یک روز خواستی فرار کنی؛ واسه اینکه منو صدا بزنی اصلاً درنگ نکن. قول نمیدم که ازت بخوام بمونی، ولی میتونیم باهم فرار کنیم. اگه یک روز نمی خواستی با کسی حرف بزنی، منو صدا بزن تا باهم سکوت کنیم. اگه یک روز منو صدا زدی و جوابی نشنیدی، تو بدو بیا سمتم چون اینبار قطعا من به تو نیاز دارم :)
رهام" در زدم و وارد اتاق امیر شدم.. خداروشکر عملش با موفقیت انجام شده بود و جای نگرانی وجود نداشت..بقیه هم منتظر بودن تا امیرو ببینن ولی من خواستم تنها برم پیشش؛ _بَه بَه چطوری قهرمان +داداش:) تو آغوشم گرفتمش و با شوخی به کتفش کوبوندم.. _خوبی؟ دردکه نداری؟ +خوبم..یکم درد دارم ولی قابل تحمله.. _خداروشکر..الان جای تو من باید رو تخت بیمارستان بودم +چرا داداش؟خدانکنه _چون تورو جای من اشتباه دزدیدن دیگه هردو زدیم زیر خنده... +داداش؟ _جان +زیبا اینجاست..؟ _باشه یا نباشه فرقی داره!؟ +تو که از دل من خبر داری.. _به خودت بیا امیر..بچه داره شوهر داره!یادت نیست چه ظلمی در حقت کرد!؟ +وقتی بیهوش بودم..صداشو میشنیدم؛بالای سرم میگفت دیگه ترکت نمیکنم..پیشت میمونم..نمیدونم از این حرفا..بعدم یه چیزی هست که تو نمیدونی..یعنی فرصت نشد تا بهت بگم _چی؟؟ بگوبهم +من از زیبا یه دختره ۳ ساله دارم.. _چی!! این مزخرفاتو کی به تو گفته؟ زیبا؟ +اره..ولی زیبا به من دروغ نمیگه..یه حسی ته قلبم میگه که راسته.. _امیر اخه با عقل جور درمیاد؟؟..باشه اصلا بچش دختره تو..زیبا چطور میخواد برگرده؟؟ +طلاق میگیره! _تو راضی ای طلاق بگیره!؟ +من میدونم اون مرتیکه رو دوست نداره.. _اگه تورم دوست داشت پات میموند نه که ولت کنه! اعصبانی از روی تخت بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم.. زیبا گوشه ی دیوار ایستاده بود و منتظر بود تا من بیام بیرون و بره تو! بهش اشاره کردم که بیاد بیرون.. +میشه بعدا بگی خرفتو میخوام برم امیرو ببینم.. _نه!از جات تکون نمیخوری؛ +بله؟؟ شما چه مشکلی با من دارید!!! _چه دروغی سرهم کردی؟به داداشم گفتی دختر داره؟؟ +دروغ نیست! صداتونم برای من بالا نبرید.. اعصبانی به بازوش زدم و چسبوندمش به دیوار..چشمام کاسه خون بود!.. _ببین منو زیبا! حق نداری به امیر نزدیک شی وگرنه بد میبینی +اگه ثابت کنم عسل دختره امیره چی!؟اونوقتم میگی حق نداری نزدیک شی؟؟ _این یه دروغه محضه..هیچوقتم ثابت نمیشه.. +چرا میشه اقا رهام میشه..آزمایش! با ازمایش به همتون ثابت میکنم.. پَسَم زد و سمته اتاق امیر قدم برداشت.. مشتمو به دیوار کوبوندم.. دختری که اسمش عسل بود..عسل اسم مورد علاقه امیر! اگه واقعا ارتباطی بینشون باشه حتی خداهم نمیتونه امیرو پشیمون کنه چه برسه به من! زیبا" شالمو روی سرم جابجا کردم.. به رهام که خیلی اعصبانی بود نگاهی کردم.. نشونتون میدم..صبر کنید..هیچ چیزه نمیتونه مانع رسیدن من به امیر بشه ..هیچ چیز شماره ارغوانو گرفتم و گوشیو دم گوشم گذاشتم... +الو زیبا _سلام ارغوان خوبی؟! +اره عزیزم تو خوبی چیشده اینموقع شب زنگ زدی؟ _میخواستم بگم عسلو بیاری بیمارستان کارت دارم....
+بیمارستان واسه چی؟؟ چی شده؟! _نگران نباش یه اتفاقات عجیب غریب افتاده که اومدی میگم بهت فقط سریع بیا.. +باشه. _وایسا وایسا قطع نکن.. +جانم؟ _درمورد اون آزمایش!هرموقع که بخوام اقدام کنم میشه؟ مشکلی پیش نمیاد؟! +آره اوکیه..نگران نباش.. _باشه فعلا.. در زدم و وارد اتاق امیر شدم.. _میشه بیام تو؟ +اره..بیا _خوبی؟ +خوبم _امیر..؟ +بله.. _ببخش منو..میبخشی؟ +چرا؟ _بخاطر گذشته...همه بخاطرش سرزنشم میکنن..رهام..خواهرم..بقیه.. نمیخواستم اونجوری بشه..دل کندن ازت خیلی سخت بود..ولی وقتی فهمیدم باردارم..دلم گرم شد به بودنه عسل.. قطره اشکی از گوشه ی چشمم چکید..امیر دستاشو بلند کرد و قطره اشکمو با انگشتش پس زد.. خندیدم..خوشحال بودم از ته دل نگاهی به امیر کردم که دیدم اونم آروم میخنده.. _یه قول میدی بهم امیر؟ +چه قولی _میشه اینسری تو ترکم نکنی؟ +یه سوال.. _جانم +آدم میتونه از نفس کشیدن دست بکشه؟ _نه.. +پس منم از تو دست نمیکشم..وقتی نبودی نفسمم باهام نبود..حس خفگی داشتم..مرده بودم ولی فقط تو میتونی زندم کنی..نفسمو بهم برگردونی.. _بیشتر از همیشه دوستت دارم +اندازه کل دنیا دوستت دارم.. تو چشمای هم خیره بودیم و لبخند میزدیم.. صدای در اومد..اشکامو پاک کردم و بلند شدم.. دیدم ارغوان و عسل اومدن..عسل پرید تو بغلم.. امیر با دیدن عسل از جاش بلند شد و نشست.. دسته عسلو گرفتم و کناره تخت پیشه امیر نشوندم.. امیر" دستامو نوازش وار روی سره عسل کشیدم.. خیلی حس قشنگی بود.. که از زن مورد علاقت یه دختر خوشگل مثل خودش داشته باشی.. چشایی داشت درست مثل چشمای مامانش.. رنگ دریا که هر آدمی توش غرق میشد.. بوسه ای روی پیشونیش کاشتم.. لبخند زد..همون لبخندش کافی بود تا کل دنیای منو تو چاله گونه های خودش غرق کنه...
شیوا" بعد از زندانی شدن سپهر و برگشتن بابا دیگه ترسی نداشتم..خیالم راحت بود.. از طرفی کلی مدیون امیر و رهام بودم...اگه هردوشون نبودن نمیدونم چه بلایی سرم میومد بابا با یه سبد گله خوشگل تو دستش سمته حیاط بیمارستان اومد.. گلو داد بهم و دوتایی وارد اتاق امیر شدیم.. _سلام به همگی.. رهام اومد سمتمون... +خوش اومدید.. بابا دسته گلو به رهام دادم و شروع به صحبت کردن باهاش کرد... سمته امیر رفتم.. یه دختر بچه ناز وخوشگل که شباهته زیادی به امیر داشت بغلش نشسته بود..فکر میکنم دخترش بود لپشو کشیدم.. _اقا امیر..خیلی ممنون بابته کمک هایی که بهم کردین..شرمندتونم..شما بخاطر من زخمی شدین. نمیدونم چطوری باید جبران کنم.. +وظیفمو انجام دادم..شیوا خانم شما مثل خواهره نداشتمین..خوشحالم الان صحیح و سلامت پیشه پدرتونید.. این زخمم برای من بد نشد هرجا رفتم میگم چه جان فشانی ای کردم هممون زدیم زیر خنده.. رهام انگار حوصله نداشت.. بی توجه به حرفایی که میزدیم از اتاق بیرون رفت.. با همشون خداحافظی کردیم و از اتاق بیرون رفتیم... _بابا شما برو تو ماشین من یه کاره کوچیک دارم الان میام.. +باشه دخترم بیا پس رهام روی صندلی نشسته بود و دستاشو رو سرش گذاشته بود.. اروم کنارش نشستم..انقدر غرق فکر بود که متوجه حضور من نشده بود.. _اقا رهام؟ نگاهی بهم کردو به صندلی تکیه داد.. +بله؟ _ممنونم ازتون..بابت کمک هایی که بهم کردین..خیلی ممنونم.. +کاره خاصی نکردم.. _چرا کاری که شما و برادرتون برای من کردید یه دنیا ارزشمنده برام.. +از پروازتون جا نمونید.. متوجه شدم که حوصله حرف زدن نداره..با بلند شدن من از جاش پاشد.. چند ثانیه ای تو چشمای هم زل زده بودیم..برقه عجیبی تو چشماش بود.. +برای همیشه خداحافظ اقای هادیان.. _به سلامت.. ............. روی صندلی خودم نشستم.. سرمو به پنجره هواپیما تکیه دادم و به بیرون خیره شدم.. کل اتفاقات اخیر رو مرور کردم.. رهام قهرمان این داستان بود..
زیبا" امیر فردا مرخص میشد...عسل انقدر بازی کرده بود تو بغلم خواب بود..ارغوان جلوی در پیادم کرد و خودش رفت.. کلیدو انداختمو درو باز کردم..سیروان اعصبانی اومد سمتم..محکم عسلو از بغلم کشید و داد به اذر؛دستمو گرفت و پرتم کرد رو مبل.. _چته سیروان دستمو شکوندی!؟ +من چمه؟ تو چته هان؟ از دیروز تاحالا کدوم گوری بودی زیبا؟؟ _هرجا که بودم به خودم ربط داره حق نداری با من اینطور رفتار کنی! بلند شدم تا برم تو اتاق ولی جلوی راهمو گرفت و کشون کشون بهمو برد تا حیاط.. +عه؟ اگه قراره به من که شوهرتم مربوط نشه گمشو بیرون از خونه ی من _با کمال میل اقا سیروان میرم پس چی که میرم.. +کجا؟! حق نداری بری تو خونه! _برو اونور میخوام برم دخترمو بردارم +دخترم؟! عسل دیگه مادری مثل تو نداره فقط یه پدر داره اونم منم! محکم سرش داد زدم.. _پدره عسل تو نیستی یکی دیگست.. +چرت و پرت نگو _متنفرم ازت..از همون اولم عاشقت نبودم..الانم میخوام برگردم پیشه همونی که عاشقشم فهمیدی! این کلمه که از دهنم دراومد محکم کوبید به صورتم..گوشه لبم پاره شده بود.. چشماش پر از خون بود میترسیدم از این حجم اعصبانیتش..محکم از بازوم گرفت و تا اتاق خواب بهمو کشوند..درو قفل کردو رفت.. +تا اخر عمرت حبست میکنم تو همین اتاق تا بفهمی من کیم! سریع دنبال گوشیم گشتم باید به امیر میگفتم ولی گوشیم نبود.. یادم اومد که رو عسلی تو حال جا گذاشتم نشستم رو زمین و فقط زار زدم.. امیر" چه زود دلم برای عسل و زیبا تنگ شده بود..انگار نه انگار که همین ۲،۳ ساعت پیش اینجا بودن..حوصلم سر رفته بود..رهامم که نبود..قرار بود بابام و علی بیان اینجا ولی هنوز خبری ازشون نشده بود..گوشیو برداشتم و شماره زیبا رو گرفتم.. بوق میخورد ولی جواب نمیداد..بیخیال حتما خسته بوده خوابیده.. همون موقع بود که علی و بابا اومدن تو اتاق.. بابارو بغل گرفتم و پیشونیمو بوسید.. _خوبی داداش؟ +اره داداش تو چطوری میبینم مثل این فیلما چاقو خوردی کَلَک راستشو بگو طرف کی بوده؟عشق مشق؟ بابا با شوخی زد پس کله علی _زشته علی بابا اینجاست... بابا به علی اشاره کرد..نمیدونم چی بهش گفت ولی انگار منتظر یکی دیگه بودن.. حتما مامان قرار بود بیاد خیلی خوشحال شدم.. _بابا چیزی شده منتظر کسی هستی؟ +نه بابا جان _مامان ملیحه قراره بیاد؟ +نه یکی دیگه.. _کی؟ +یکی که حتما از دیدنش خوشحال میشی متوجه نشدم کیو میگفت.. روبه علی کردم و اشاره کردم تا بیاد نزدیک تر.. _علی قضیه چیه؟ کی قراره بیاد؟ +سحر با اوردن اسم سحر..دود از سرم بلند شد..اخمام تو هم فرو رفت چشامو محکم روی هم فشار دادم.. سحر هم بازی بچگیم و دختر عموم.. اون منو به چشم پسر عموش نمیدید...همین کافی بود تا ازش دور شم..وقتی فهمید من با زیبا ازدواج کردم از ایران رفت.. الانم حتما برگشته تا دوباره کارای مسخره شو شروع کنه.. عاشقش نبودم نیستم نخواهم شد.. متوجه حضورش شدم..که با بابا و علی احوال پرسی میکرد.. به سمت من اومد دسته گلو گذاشت کنارم.. حتی نمیخواستم تو چشماش نگاه کنم! +پسرعمو..خوبی؟ خدا بدنده _خوبم +انگار از دیدن من همچینم خوشحال نشدی! میخواستم بگم اره ولی دیدم بابا و علی هستن نخواستم پیشه اونا چیزی بگم! لبخنده فیکی زدم و گفتم _نه اینطور نیست خوش اومدی..
رهام" بعد از تمیز کاریه خونه و این مسائل روی مبل نشستم و نفسی از سر اسودگی در کردم.. همین که خواستم لیوانه قهوه رو سمت لبم بیارم صدای زنگ در دراومد.. پوفی گفتم و سمته در رفتم.. مسعود و امیر میلاد بودن.. _سلام خروسای بی هنگام بفرمائید تو تروخدا تعارف نکنید +رهام یه چی بیار خنک باشه مردیم ما ازگرما _امره دیگه؟ +هیچ سری تکون دادم و یه دوتا لیوان شربت درست کردم و بردم.. _چیشده؟ +هیچی اومدیم مهمونی دیگه چیزه خاصی نشده _درسته +البته چرا شده قراره برا کنسرتای هفته دیگه که تو ترکیست حرف بزنیم _باشه میشنوم.. ترکیه..یاده شیوا افتادم؛ اونم تو ترکیست...انگار وقتی شیوا بود زندگیم یه حس و حال عجیبی داشت و از این یکنواختگی دراومده بود! امیر" با اومدن سحر و بابا مرخصم کردن و اومدیم خونه.. صدای پیامک گوشیم اومد..سمته گوشی رفتم و از میز چنگ زدم..انگار سحر زیر نظرم داشت..زیر چشمی اخمی کردم و رفتم تو یکی از اتاقا پیام از زیبا بود.. +ببخشید نتونستم جواب بدم دستم بند بود سریع براش تایپ کردم.. _اشکالی نداره خوبی عسل خوبه؟ +اره میخوام ببینمت کاره فوری باهات دارم _باشه ادرسو بفرست .......... گوشیو گذاشتم تو جیبمو رفتم پایین.. همون لحظه بابا اشاره کرد که برم بشینم پیشش سحر لبخندی رو لبش بود که اصلا نشونه خوبی نداشت.. خداکنه اونی که تو فکرمه رو بابا نگه! +امیر پسرم..خدا بخیر گذروند..خداروشکر الان سالمی و کنارمونی..بعد از اون اتفاقاتی که اون دختره ی پَست فطرت سرت اورد..تو دیگه فکره ازدواجو نکردی درحالی که ارزوی منو و مادرت همین بود که ازدواج کنی و بتونیم بچتو ببینیم کلافه دستی تو موهام کشیدم و به صحبتهای بابا گوش دادم حیف که از چیزی خبر نداشت.. ولی بلاخره که باید میفهمید.. +ببین پسرم سحر بخاطر تو اومده ایران..سحر هم با فهم و کمالاته هم تحصیل کرده و خانم..چی از این بهتر که دختر عموتم هست.. عصبی از سرجام پاشدم.. _بابا..شرمنده..کلی کار دارم وقتی برای این حرفا ندارم.. سریع پا تند کردم سمته در..که با صدای بابا میخکوب شدم سرجام.. +وایسا تا کی میخوای فرار کنی!؟ قرارای ازدواجتونو با عموت گذاشتیم.. نمیخوام حرفی روی حرفم بیاد! همین هفته با سحر عقد میکنی تمام! خواستم چیزی بگم ولی اون پدرم بود..نمیتونستم حرف روی حرفش بیارم..درو کوبیدم و از خونه زدم بیرون.. الان باید میرفتم پیشه زیبا..فقط اون میتونست..حالمو خوب کنه! سمته ادرسی که فرستاده بود راه افتادم...
یجای خیلی خلوت بود..بهتره بگم یه باغ سوت و کور چرا زیبا اینجا قرار گذاشته بود.. کلی منتظر موندم..ساعتو نگاه کردم..ولی هنوز نیومده بود؛ صدای ماشین اومد از سرجام پاشدم حتما زیبا بود؛ چی؟؟؟سیروان..شوهره زیبا..این مرتیکه اینجا چیکار میکنید..با شتاب دویدم سمتش از یقش گرفتم و داد زدم.. _چه بلایی سره زیبا اوردی عوضی زیبا کو؟؟ +دستتو بِکِش! _بهت میگم زیبا کو؟ +ببین منو اقای مقاره محترمانه دارم بهت هشدار میدم..پاتو از زندگی منو زنم بکش بیرون..زیبا ماله منه زنه منه عشق منه یه بچه هم ازش دارم بفهم! _خفه شو لعنتی میگم چه بلایی سرش اوردی؟ +زنمه هرکاری دلم بخواد میکنم! به تو و امثال توام مربوط نیست.. _که اینطور مربوط نیست نه؟ مشتمو اعصبانی توی صورتش کوبوندم.. درگیر شدیم.... +اگه مثل بچه ادم دمتو نزاری رو کولتو بری خودم حالیت میکنم _هیچ غلطی نمیتونی بکنی زیبارو ازت میگیرم دخترمم ازت میگیرم حالا ببین +دخترت؟ خنده داره! دلم میسوزه بخاطر سادگیت! عسل دختره منه نه تو _نشونت میدم..فقط صبر کن! ...... زیبا" محکم دستامو به در میکوبوندم.. صدای گریه عسل از بیرون شنیده میشد..عسل بهونه گیری میکرد و منو میخواست.. لعنت بهت سیروان.. _اذر..بیا درو باز کنی..لعنتی درو باز کن.. +خانم تروخدا ببخشید من اجازه ندارم.. _باز کن درو اذر نمیبینی عسل بی قراری میکنه؟؟ باز کن این دره کوفتیو +خانم اروم باشید داد میزنید عسل بدتر میترسه.. _باز نمیکنی نه؟؟؟ باشه میشکونم این درو.. صندلیه میز ارایشمو برداشتم و محکم به در کوبوندم.. شدت گریه های عسل ببشتر و بیشتر میشد..میترسیدم خفه شه.. پشت سره هم کوبوندم ولی در باز نمیشد..صدای ماشین اومد..از پنجره نگاه کردم سیروان با سر و صورت خونی سمته اتاق میومد.. _اذر چه خبره اینجا؟؟؟ یه بچه رو نمیتونی ساکت کنی! +اقا..بخدا بهونه گیری میکنه زیبا خانمو میخواد.. _بِدش به من ..... سمته اتاقم اومده بود..از پشت در صدام زد.. +تو حتی به این بچه هم ظلم میکنی!خیلی پَستی زیبا _من ظلم میکنم یا تو که مادرشو زندونی کردی +دیگه کاریت ندارم..الانم درو باز میکنم..چون دیگه اون مرتیکه رو نمیبینی..مُرد تموم شدو رفت.. چی؟؟چه بلایی سره امیر اورده بود.. دره اتاقو باز کرد.. خواستم عسلو از بغلش بگیرم.. +تند نرو..حق نداری به عسل دست بزنی.. _چه بلایی سرش اوردی عوضی؟ +فعلا نکشتمش! ولی اگه یبار دیگه بفهمم باهاش رابطه داشتی هم تورو میکشمهم خودمو هم اون مرتیکه رو! _لعنت بهت سیروان...خیلی متنفرم ازت.. +عزیزم من عادت کردم.. _به من نگو عزیزم.. با نفرت نگاهش کردم..عسل انقدر گریه کردهبود بیحال شده بود و خوابش برد.. اشکام یه لحظه ام بند نمیومد..به تقدیر بدی که داشتم لعنت..
عالییییی❤
ممنونم
عالی بود پارت بعد
مرسی
سعی میکنم پارت بعد و بزارم
به به یه ماکانی قشنگ میبینم ... درسته ؟ :))♡ عاشق رمانت شدم ، راستی داستان های تک پارتی های منم بخون :>
بله
چشم
اوممم عالیه منم ماکانیم از نوع دو آتیشه :))
عالی
هایبیب🥷💣 مایهبانکبهاسمsjتشکیلدادیم🥷💣 اگهدوستداریددربانکماحساببازکنیدبهنظرسنجیکهتشکیلدادمبیاید🥷💣 ممنونبابتحمایتتون🥷💣 ساریبابتتبلیغ🥷💣 مایلبهپین؟