های میدونستی اگه فالوم کنی فالوت میکنم؟ میدونستی اگر حمایت کنی حمایت میکنم؟ میدونستی اگر لایک کنی لایک میکنم؟ نمیدونستی؟نه؟ خب الان دیگه میدونی!:)
سلامممم اومدیم با پارت جدیدددد یه خبررر دارم فصل ۱ لیتل کستل فقط ۱۲ پارته!اگر خوب بشه فصل ۲ هم میسازم:) و اسلاید ۴ هم پیام بازرگانیه:)) ناظر جان پلیز منتشر..اگر ترسناکه که نیست ببخش
نرفتیم بیمارستان..فقط فرار کردیم...دیگه مهمان خانه یا هتل امن نبود...وسایلمان را جمع کردیم و از بالکن اتاقم که پله داشت به پایین رفتیم..پرسی خیلی عصبی بود..به زخم مارکوس بخیه زدم بلد بودم توی پیشاهنگی یاد گرفته بودم.پرسی نذاشت زخمای اونم خوب کنم در نتیجه ساعتی ۶۰ بار نق میزد که آی/اوی/وای! شکایت و گله میکرد و مارکوس هیچی نمیگفت.اخه به مارکوس نق میزد.وارد یک جنگل شدیم بعد ۱ ساعت پرسی شروع کرد به حرف زدن=میخوام بدونم چرا منو اوردید؟!)من گفتم=خودت خواستی!)گفتم=فکر نمیکردم اینطور بشه!اسیب ببینم!)گفتم=یطوری میگی انگار فقط تو اسیب دیدی!بعدشم توقع چی داشتی؟توقع داشتی بریم یه سویی ۵ ستاره پاتو بندازی رو پات و ازین اتفاقا نیوفتع؟)گفت=شماها نگفتید اینطوری میشه!)گفتم=یکم اینده نگری بد نیست!)گفت=من منظورم ب تو نیست که مارکوس تحریکمون کرد بیایم!)گفتم=هیچ ربطی نداره به اون ما خودمون خواستیم!بعدشم ما که نمیخواستیم توهم بیای!ما خودمون داشتیم میرفتیم که تو سبز شدی!!!!)بلند حرف میزدیم که مارکوس گفت=بسه الا!نمیخواد باهاش بحث کنی!)گفتم=حرف دهنشو نمیفهمه!)
پرسی گفت=من نمیخوام بیام میخوام برگردم!)گفتم=چرا چرت میگی نمیتونی برگردی تا اینجاش اومدی ادامشم بیا)مارکوس گفت=ولش کن میخواد بره بره توهممیخوای بری برو)گفتم=من به انتخاب خودم اومدم!!)پرسی گفت=خوبه!ولی من نه من میرم!)رفت شرم اوره!
پایم بازرگانی= های💦💙 میدونستی اگه فالوم کنی فالوت میکنم؟🐳 میدونستی اگر حمایت کنی حمایت میکنم؟😇 میدونستی اگر لایک کنی لایک میکنم؟🐠 نمیدونستی؟نه؟🧐 خب الان دیگه میدونی!:)😅 بدو فالوم کن لایک کن و حمایت کن تا منم بکنم بای✈️
من و مارکوس تنها شدیم سر راه یک جاده و یک مغازه کوچک بود واردش شدیم مثل اینکه کافه بود ۲ تا اسپرسو سفارش دادیم و خوردیم.بدون هیچ حرفی..ولی مارکوس شروع کرد=اگر توهم فکر میکنی که بزور اومدی برو نمیخوام اسیب ببینی)با ارامش گفتم=چرا قبول نمیکنی من به انتخاب خودم اومد؟)گفت=میکنم ولی میخوام بری!)گفتم=اگه با نبودنم راحتی میرم ولی به قصر برنمیگردم )گفت=معلومه که من با نبودنت ناراحتم ولی نمیخوام.)حرفوش قطع کردم گفتم=برای اخرین بار!من خودم خواستم بیام!)لبخند کوچکی زد
راه افتادیم به سفری که اتمامی نداشت...
آفرین افرین
مرسییی
عالی بود
مرسی:))