پارت دوم داستان/رمان (خطای دید)لایک و نظر نشه فراموش..
توی پارت قبل تا اونجایی گفتیم که ملودی صدای اهنگ رو بالاتر کرد و دوباره در به صدا در اومد...
از درو باز کرد و با چهره ایی عصبانی گفت:مث اینکه مشکل شنوایی داری😡میگم خونه خودمه هر کاری هم عشقم بکشه میکنم. مشکلی داری برو شورای حل اختلافات.
پسر: هه قبل اینکه برم زنگ میزنم بیان تورو ببرن مرکز روانیا روانیی. البته حق میدم بهت یکی که هیچکسو نداره و معلوم نیس تو یه خونه مجردی چه گوهی میخوره باید روان پریش بشه
اشک تو چشای ملودی جمع شد و نتونست جلوی سرازیر شدنشو بگیره درو بست و اهنگشو قطع کرد و رفت زیر بالشتش و بی صدا توی خودش منفجر میشد و ،وقتی وقتی اتیشش خاموش میشد دوباره به یاد حرف پسره میوفتاد بمب اتمی توی دلش میترکید
توی یه اپارتمان کوچیک خبرا خیلی زود میپیچه و طبیعیه داستان ملودی توی دهن زن عموی عقده ایش بمونه.
چند روز بعد که ملودی میخواست بره در سوپر مارکتی تا چندتا خرت و پرت بگیره توی اسانسور پسر رو دید و خیلی دستپاچه سوار شد.
پسر:ببخشید بابت اون روز.🤕 ملودی :چی؟ _:بابت اون روزعه ببخشید🙁 +:..... _:راستی اسمت چیه؟ +:..... _:من رضام ..
به پایین که رسیدن هر دو پیاده شدن.هردو مقصدشون سوپر مارک پایین کوچه بود. ملودی سرعت قدماش رو زیاد کرد تا باهم یکی نشه.
خرید های ملودی خیلی سنگین بود.تو راه برگشت رضا خریداشو گرفت تا براش بیارشون.+:ممنون خودم میتونم بیارمشون. _: ن بابا میارشون. +:حالا چون زیاد اصرار میکنی باش.
_:نگفتی اسمت چیه؟ +:فضولی؟ _:از کجا فهمیدی😐😂 +:مسخره _:ن جدی چیه اسمت +:ملودی _:چه قشنگ ولی به اخلاقت نمیاد.😂
هی ;تولدتمبارک))باآرزویبهترینها.
تولدتمبارک:)