راستی پیام ناشناس درست کردم که هر سوال، درخواست یا انتقادی که دارین رو بگین بهم و منم همه رو توی ی تست جواب بدم:> اینم لینکش: https://harfeto.timefriend.net/16724994582848
کوک کمی صداش رو بالا برد و جواب داد: امی تو فقط ی هفتهس ک میشناسیش! + خب ک چی. _ و دیگه هم حق نداری ببینیش. امی ک با این حرف شوکه شده بود داد زد و گفت: به تو هیچ ارتباطی نداره. + برام اهمیتی نداره.. همین ک گفتم. اینکه دو فرد عصبانی سر موضوعی بچهگانه بحث کنن خیلی خطرناکه..مخصوصا اگه دلیلش درباره ی شخص دیگه ای باشه. امی صداش رو بالا برد و گفت: تا وقتی ک دلیل منطقی نیاری من هرکاری ی دلم میخواد انجام میدم. کوک بلند تر از همیشه داد زد و گفت: گوش کن.. من بخاطر تو توی اولین جلسه ای ک حضور داشتم خودم رو بد کردم..گذاشتم و رفتم. امی پرید وسط حرفش و گفت: به من چ ربطی داره تقصیر خودت بود. کوک دادی زد و گفت: بزار حرفم رو کامل بزنم. امی ک ترسیده بود خودش رو گوشه ای جمع کرد و ساکت شد.. + تو اون فرد رو نمیشناسی و ممکنه بهت صدمه بزنه..گوش کن امی ما توی دوره ی خطرناکی هستیم.. بخاطر ما ممکنه آسیب ببینی؛ من حق دارم نگرانت بشم . امی قطره اشکی از چشماش سرازیر شد و آروم و با بغض گفت: چه اسیبی؟ کوک نگاهی به امی انداخت و گفت: داری گریه میکنی؟ ببخشید امی نمیخواستم ناراحتت کنم فقط من، فقط بخاطر پدرم خیلی عصبانی بودم..معذرت میخوام. + از وقتی ک به اینجا امدم فقط تورو میشناختم و همه چی خوب بود تا اینکه تو یهویی باهام سرد شدی(نمیدونم یادتونه یا نه..فصل اول بود) همون موقع ها بود ک با مییونگ، خواهر دوستت شوگا دوست شدم.. تا الان فقط همین مییونگ رو میشناختم و تا اینکه هنری تصمیم گرفت باهام دوست بشه .. من از آشنایی با هنری خوشحال بودم ولی تو سعی داری همین هم ازم بگیری. _ امی، من از اینکه با کسی دوست باشی مشکلی ندارم ولی تو.. فکر نمیکنی یکم زیاده روی کردی؟ فکر نمیکنی اون هسوب(برعکس کن) زیادی بود؟ امی پاسخ داد: اگه تو این طور فکر میکنی باشه.. (وقتی نویسنده از دعوای این دوتا خسته میشه)
کیم تهیونگ نگاهی به پسر جوان انداخت و گفت: خب..تعریف کن. پسر با صدای لرزون گفت: خب تونستم باهاش دوست بشم، راحت تر از اون چیزی ک فکر میکردم بود؛ اون خیلی تنهاست. + خوبه، کارت رو خوب انجام دادی _ ولی میشه همه چی رو مثل قبل کنی؟ قول دادی ک اگه کمکت کنم دوباره مثل قبل قدرت رو خاندان سلطنتی به دست بگیرن. کیم تهیونگ پاسخ داد: این بستگی به پدر معشوقت، امی داره بچه جون. ( امیدوارم متوجه شده باشین این پسره کیه..) امروز صبح روز کریسمس بود..هوا سرد تر از هر روز دیگه بود و امی کوک ک تازه از خواب بیدار شده بودن پای درخت کریسمس نشسته بودن و کادوهاشون رو باز میکردن. کوک بعد از باز کردن کادویی ک از طرف مادرش بود گفت: مامان! ولی پارسال هم هدیه ی کریسمست ی کت و شلوار از دیور بود!+ قشنگه مگه نه؟ _ آره ولی.. + ولی خیلی زیباست..میدونم. امی کادو هایی از طرف پدر ومادر کوک و حتی خود کوک گرفته بود ؛ اما ی کادوی دیگه هم برای امی مونده بود! امی به اریکا گفت: ببخشید ولی فکر کنم اشتباهی پیش امده؛ این نمیتونه برای من باشه. + اوه نه.. امروز صبح زود پستچی این رو آورد و روش نوشته شده بود برای توعه. _ نمیدونید از طرف کیه؟ + نه..بازش کن. امی با احتیاط هدیه رو باز کرد.. هدیه با کاغذ کلاسیکی بسته بندی شده بود و امی هیچ ایده ای نداشت ک این از طرف کیه. توی بسته ی نامه با مهر عجیبی بود.. امی بازش کرد و این چنین نوشته شده بود: امی عزیزم خیلی دوست داشتم کریسمس رو پیشت میبودم..اما به دلایلی ک خودت میدونی نمیتونم و هدیه ای برات ارسال کردم.. کریسمس سال بعد بدستت میارم! . امی با خوندن جمله ی آخر چشماش گرد شد و با قیافه ی متعجب به فکر رفته بود. کوک ک نظاره گر این لحظه بود سعی داشت بفهمه فرستنده ی این هدیه ی مرموز چ کسی بود.. امی هم همین طور!
امی نامه رو کنار گذاشت و هدیه درون بسته رو برداشت؛ صندوقچه ی کوچیکی بود ک روش با کریستال های خیلی ریز کار شده بود، بنظر قدمتش بیشتر از ۱۰۰ سال میومد.. پایین اون نوشته ای با عنوان : 《ش.ب.ش 》 امی زیر لب گفت: چقدر عجیبه.. خانم جئون درحالی که موهاش رو درست میکرد گفت: از طرف کیه، امی؟ + نمیدونم هیچ نشونی ای نداره.. _ عجیبه. کوک سمت امی امد و گفت: میشه اون نامه رو ببینم؟ امی سریع نامه رو برداشت و شتاب زده گفت: نه! کوک ک متعجب به امی خیره شده بود و امی آروم گفت: منظورم اینه ک.. فعلا نه! شب شده بود و سکوت همه جارو فرا گرفته بود ، تنها صدایی ک به گوش میرسید صدای زوزه ی گرگ ها توی جنگل های نهچندان دور بود.. امی بار دیگه نامه رو خوند و تمام خاطراتش تون یک ثانیه مرور شد " +بعدا میبینمت خانم کیم" با هیجانی وصف نشدنی گفت: خودشه! کیم تهیونگ. کیم تهیونگ نگاهی به زن روبه روش انداخت و گفت: اریکا، برای چی امدی؟ + این کارت واجب بود؟ باید اون صندوقچه رو براش میفرستادی؟ _ معلومه ک آره.. نباید بزاریم خیلی دیر بشه. + مثل همیشه عجولی. _ ببین اریکا، احساس میکنم داره دیر میشه و زمان رو از دست میدم، از وقتی امی به اینجا آمده هدفش اینه راهی رو پیدا کنه تا از این جا بره..برگرده به دنیای انسان ها! + خب؟ تهیونگ نگاهی به برگه های روی میز انداخت و گفت: من جاسوس هایی هم گذاشتم تا حواسشون بهش باشه ولی.. + نه! _ تو ک نمیدونی چی میخوام بگم. + چرا، میدونم.. نه نمیزارم امی رو به خونه ی خودت بزاری.. تا زمانی ک شوهرم ترتیب کارهارو نده تو تحت تعقیبی . اریکا ادامه داد: آخه چرا اون کار رو کردی؟ + من از سنت های قدیمی خسته شدم اریکا، دموکراسی خیلی بهتره!
امی مثل همیشه وقتی سوالی ذهنش رو درگیر میکرد خوابش نمیبرد و دور تا دور اتاق راه میرفت، صدای زوزه ی گرگ ها مانع تمرکزش شده بودن و عصبانی سمت پنجره رفت : حالم ازتون بهم میخوره .. صبرکن ببینم! امشب ماه کامله! امی لبخند خبیثانه ای زد و بدون فکر کردن لباسش رو عوض کرد و کیفی برداشت و توی اون سنجاق، سنگی ک ماه ها پیش کیم تهیونگ بهش داده بود و ی دفترچه و خودکار گذاشت و از اتاقش خارج شد.. از کنار اتاق کوک رد شد و ایستاد، به عقب برگشت و نگاهی به اتاق کوک انداخت.. خواب بود. با خودش اندیشید: شب، نمایانگر سطح دغدغه ی افراده.. از پله ها پایین رفت و آروم در عمارت جئون رو باز کرد و از اونجا خارج شد.. همین ک پاش رو بیرون گذاشت گفت: ای کاش چراغقوه میآوردم! به سمت کتابخونه حرکت میکرد، هیچ ترسی درونش نبود و قدم های بلند و محکم برمیداشت؛ انگار ک روحی جدید در بدن او حکومت میکرد، بلاخره به در کتابخونه رسید و سعی کرد با سنجاق در رو باز کنه....
واو عالیه
ینی باید تا پنجشنبه،جمعه صب کنیم؟!
بابا فسیلمونم فسیل شد....\:
اصلا من میرم یهسال دیگه برمیگردم ک داستان تموم شده باشه...((:
شایدم فردا گذاشتم؛ چون یکمش رو نوشتم.
بدجور معتاد شدیا😂
امشبچی....نمیتونیامشببزاری؟
آخهمنفردابهگوشیدسترسیندارمدقمیکنمکه....
فقط بگو کی میمیره…
بابا ماعم بدونیم ک به طرف عادت نکنیم :/
حتی اگه امشب هم بزارم فردا منتشر میشه .. نه نمیتونم امشب بزارم، تکالیفم زیاده
باشه((:
عالییییی
بسییییییی خیلی خوب
زودددد باش منتظر پارتتت بعدمممممم
پنجشنبه جمعه میزارم..
بسی زیبا 🕊🎶
عاالی بود
پارت بعد رو زودتر بزار
عالییییییییی پارت بعدددددددد عرررررررررر❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
عر عالی بیددد♡
رابطه ی امی و کوکو نزدیک تر کن یونو؟
قراره برن تو ی خونه زندگی کنن)) اسپویل یونو؟
عاشق اسپویلم:/
هر وقت پارت بعدیو گذاشتی بوگو منتشر کنم
حتما✨️؛)
میشه بری داستان مستر کیم رو منتشر کنی هفت ساعته توی بررسیه:(
اوکی
گم شده تو تستا اصن:(
عــررر((:
عالیییییییییییییی بود پارت بعد زود بزار